eitaa logo
"نون"زینب خالقی
159 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
✍رقیه رباطی شب قدر میگویند تقدیرانسانها وامت هارقم میخورد‌...یک شب نوشته میشود شبی دیگر به محضر امام زمان برده میشود ودرشب آخر به امضای امام میرسد... دلم هزارتکه می شودوقتی به این میرسم که رمضان گذشته شهادت هم وطنانم ‌،شهادت دخترکان میناب ،وشهادت پدرعزیزیک ملت امضاشده است ودرزمان مشخص اجراشده است.. دعای جوشن کبیر خوانده می شود. سبحانک یالااله الا انت ‌الغوث الغوث .خلصنا من النار یارب هرفرازدعااشک هایم ازاین "نار"آتش زمان جاری میشود. آتش موشکهایی که هم وطنانم راتکه تکه کرد .کجای این سرنوشت (پیداشدن ستون فقرات،انگشت زیرآواررقم خورده بود).رهبرم درحالیکه بادهان روزه باخداحرف میزد (تلاوت قرآن)وجودش تکه تکه شد‌.ا وکه شهید شدکمترین اجر مقاومت ومردانگی اش ...وای برحال ما.... وصیت نامه حاج قاسم رامرورمیکنم ..‌گفته بود خامنه ای عزیز راعزیزجان خودبدانید..ایران حرم است .نگه دارحرم باشید.هم وطنانم ازجان درکف خیابان ومیدان برای خامنه ای عزیزمان مایه گذاشته اند‌...درنبودپدر برای وطن به امرپسر ...به خودمی آیم. امشب اگر درتقدیرامتم ظهورامضانشود. چه برسرایرانم خواهدآمد.؟؟؟ تاب نمی آورم من ویک ایران امیدوار خواهیم ماند به آمدن منجی عالم...این راپدرم (شهید سیدعلی خامنه ای )وعده داده است ...قل حسبی الله .......
هوا سرد بود، اما داغیِ صدایی که می‌خواند «بزن که خوب می‌زنی...»، لرزه بر تنِ کرختیِ محله می‌انداخت. کالسکه که ایستاد، انگار زمان متوقف شد. خیره ماندم به تلاقیِ دو دنیای متفاوت در دستانِ کوچکِ یک کودک: در یک دست، شیشه‌ی شیری که تکیه‌گاهِ نیازهای کودکانه‌اش بود و در دست دیگر، پرچمی که تکیه‌گاهِ آرمان‌های بزرگش. او هنوز دهانش بوی شیر می‌دهد، اما لب به «رجز» گشوده است. نمی‌دانم آیندگان می‌خواهند چه اسمی روی این نسل بگذارند؛ نسلی که گهواره‌اش کفِ خیابان بوده و لالایی‌اش، غرشِ رزم‌های خیابانی. این‌ها نیامده، مبعوث شده‌اند؛ پیامبرانِ کوچکی که رسالتشان را از همان پشتِ شیشه‌های کالسکه آغاز کرده‌اند. تاریخ، نام این «سربازانِ قنداقی» را با جوهرِ حماسه خواهد نوشت. @daftar110
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال خوبی برایتان آرزومندم✨ تنها سین هفت سین امسال ما " سید علی خامنه ای " 💐 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خیره به صفحه‌ی گوشی، ردِ حرکت ماشین را روی نقشه دنبال می‌کنم. اسنپ تا دم بوستان آمده، زنگ می‌زند: «خانم درست اومدم، بیاید سر کوچه!» نگاهی به تابلوی کوچه می‌اندازم و نگاهی به نقشه؛ مسیر را کاملاً اشتباه رفته. تماس می‌گیرم و با کلافگی می‌گوید: «تقصیر من نیست، لوکیشن اشتباه آوردتم!» زیر لب غر می‌زنم: «گیرم لوکیشن اشتباه، خودت چرا یک لحظه سرت را بالا نکردی تابلوی سر کوچه را ببینی؟» همین حکایتِ «خطای محاسباتی» دشمن است. آن‌ها هم تمام سرشان را در نقشه‌ها و داده‌های اطلاعاتی‌شان فرو کرده‌اند. غرق در کدهای مجازی و تحلیل‌های آزمایشگاهی، یادشان رفته سر بلند کنند و «حقیقتِ کوچه» را ببینند. یادشان رفته هویتِ مردمی را ببینند که در هیچ لوکیشنی تعریف نشده است. غرق در داده‌هایِ غلطِ جاسوس‌هایش هستند. ایران، در مختصاتِ اتاق‌های فکر و داده‌هایِ مجازیِ آن‌ها جا نمی‌شد. دشمن غرق در نقشه‌های خودش بود، اما یادش رفته بود "غیرتِ مردم" و "حقیقتِ کوچه" را هیچ ماهواره‌ای نمی‌تواند رصد کند.
لینک کلاس را «الهام‌خانم» در گروه گذاشت. وارد شدم، اما هرچه روی علامت بلندگو زدم، باز نشد. گمان کردم از ضعفِ «نت» است. کنار پنجره رفتم، شبکه پر شد، اما باز هم خبری از صدا نبود. لباس پوشیدم و به کوچه زدم؛ زیر سقف آسمان و سرِ کوچه هم بلندگو باز نشد! یک لحظه شک کردم. سراغ تنظیمات برنامه رفتم؛ دیدم بلندگو روی حالت «پیش‌فرض» نیست. تیکش را زدم و صدا آزاد شد. شک کردن همیشه بد نیست. گاهی لازم است پیش‌فرض‌ها را دستکاری کرد تا صدا شنیده شود. شما به «موجودیتِ این جمهوریت» شک کردید؟ مدام دم از «رفراندومِ آری یا نه» زدید چون صدایی که می‌خواستید را نمی‌شنیدید؟ اشتباه محاسباتی شما همین‌جاست؛ شما منتظر ایستاده‌اید تا حقیقت خودش را با «تنظیماتِ پیش‌فرضِ ذهنی» شما هماهنگ کند. اما رفراندومِ این ملت، هر روز و هر شب در سطح خیابان‌های این شهر در حال برگزاری است. صدا بلند است، شبکه هم پر است؛ فقط کافیست تیکِ شک و تردید را در تنظیماتِ نگاهتان بردارید تا حقیقتِ «جمهوری اسلامی» را در تپشِ همین کوچه‌ها بشنوید. مشکل از آنتن و شبکه نیست؛ مشکل از پیش‌فرض‌هایی است که حقیقت را فیلتر کرده‌اند.
پیرزن با آن انگشت‌های چروکیده، خال گوشتی گوشه‌ی لبش را فشاری داد. لب‌های بی‌دندانش را طوری روی هم گذاشت که انگار می‌خواهد طعمِ یک حقیقتِ گس را مزمزه کند. زیر لب گفت: «حیف که تمام شد...» پرسیدم: «مادر، ماه رمضان را می‌گویی؟» کمرِ خمیده‌اش را کمی راست کرد، چادر گل‌گلی‌اش را دور صورتش سفت بست و با نگاهی که انگار از تهِ تاریخ می‌آمد، گفت: «نه ننه! چیزی که تمام شد، عمرِ ما بود؛ وگرنه ماهِ مبارک که همیشه سر جایش هست...» بقچه‌اش را زیر بغل زد و رفت. این روزهای پُرهیاهوی حضور در خیابان هم تمام می‌شود. ماه‌های پرالتهاب، زمستان‌های سخت و تابستان‌های داغ می‌گذرند؛ اما حقیقتِ این سرزمین، مثل همان ماهِ مبارک، سرِ جایش می‌ماند. روسیاهی‌اش می‌ماند برای «چشم‌انتظارانِ ترامپ». برای آن‌ها که خیال می‌کنند نجات‌دهنده قرار است از آن سوی اقیانوس‌ها، با چکمه‌های استعمار بیاید و برایشان آزادی کادو بیاورد. آن‌ها که به جایِ تکیه بر «بقچه‌ی همتِ خودشان»، به امضای غریبه ها دل بسته اند.
پسرک پنج ساله لباس سفیدی به تن داشت.با سربندِ "یا زهرا" دور حوض می‌چرخید.دستش را داخل حوض برد.ماهی هارا تشویق کرد.هدایت کردبه سمت راست بروند. مسئول دارالقرآن ازکنار حوض رد شد.دورحوض آب پاشیده بود.ابروهایش را درهم گره انداخت گفت: "این ماهی‌ها هم هم‌دردسر شدن برای ما"؛ لحظاتی بعد، همان پسرک با همان شورِ ساده به بچه ی بغل دستش گفت: "من توی دریا خرچنگ دیدم!". عجیب است که حال و هوای ما چقدر به فضایی که در آن هستیم گره خورده است. حضور در اتمسفرِ معنوی، روح را لطیف می کند و حضور در "خیابان"، ما را در نسبت با "مقاومت" قرار می‌دهد. ما فرزندانِ همان فضاهایی هستیم که در آن ایستاده‌ایم.» مابه قامت جایی که ایستاده ایم ،قد می کشیم.
باران شدت گرفت. زیر نور نگاه کردم؛ هر قطره‌ای خوش رقصی می کردو خودش رادل زمین می سپرد. جوان گوشی‌اش را در جیب گذاشت. از نیسان آبی پرید بالا. یک دست مشما و دست دیگر ضبط بود. روی بلندگوها کشید، هرجا سیم و بلندگو بود، مشما رل کشید. خودش زیر مشما رفت، بلندگوها را تنظیم کرد. همه با هم شعار می‌دادند: «خونی که در رگ ماست...» جوان تقلا می‌کرد تا قطره‌ای روی بلندگو نچکد... حالا این شعارها حکم همان باران را دارند.خوش رقصی می کنند.رگ های ما باور دارند خونشان هدیه به رهبرشان هست. هربارتکرارمی کنند.به هدیه دادنش به رهبری مطمئن تر می شوند.برای دادن هدیه مشتاق تر می شوند. این شعارها به حیات ما جریان می‌دهد. باران می‌بارد ما را زنده می کند...
وسط آشپزخانه، یک جعبه بزرگ پیاز جا خوش کرده بود؛ زبر و خاکی و پر از ابهت. من بودم و فاطمه و کوهی از کار که انگار سرِ تمام شدن نداشت. درست از همان لحظه‌ای که اذان ظهر را گفتند و آستین بالا زدیم، انگار بدنم شروع کرد به ناسازگاری. یک لرزِ ریز دوید زیر پوستم و استخوان‌هایم یکی‌یکی شروع کردند به تیر کشیدن. تب، آرام و بی‌صدا داشت جانم را می‌گرفت. آب‌ریزش بینی هم که اضافه شد، حس کردم دیگر رسماً از پا افتاده‌ام. در حالت عادی، من همان آدمِ نازک‌نارنجی هستم که با یک بادِ معمولی که به پیشانی‌اش بخورد، کل اهل خانه را خبر می‌کند: «آی مریضم! الم بلم... به من کاری نداشته باشید!» کارهایم را تعطیل می‌کنم، می‌خزم زیر پتو و تا جانی در بدنم نیاید، از جایم تکان نمی‌خورم. اصلاً جانی ندارم که بخواهم تکان بخورم؛ فقط استراحت مطلق! اما این پیازها... انگار ماجرایشان با تمامِ صیفی‌جاتِ عالم فرق داشت. ماسک را روی صورتم محکم کردم، دست‌هایم را با وسواس شستم و افتادم به جانِ پیازها. چاقو که به جگرِ سفید پیازها می‌رسید، تندی‌اش با سوزشِ تب توی چشم‌هایم گره می‌خورد. لایه لایه خلال می‌کردم و عجیب بود؛ انگار هر بار که چاقو روی تخته ضرب می‌گرفت، خونی تازه در رگ‌هایم می‌دوید. پیازها شده بودند گرمای زندگی؛ انگار داشتند به منِ بی‌حال، حیات می‌بخشیدند. پنج ساعت تمام، بدون اینکه کمر راست کنیم یا حتی یک دقیقه برای چای خوردن بنشینیم، به پیازها و مرغ‌ها نظم می‌دادیم. انگار نه انگار که من همان مریضِ بی‌جانی بودم که چند ساعت پیش نایِ ایستادن نداشت. مرغ‌ها را ریش‌ریش می‌کردیم و دلمان پر می‌کشید برای صدنفری که قرار بود با این عدس‌پلو، جان بگیرند. همان صدنفرکه درآواربرداری مشغول فعالیت جهادی بودند.شامشان باما بود. شوهرِ فاطمه بارِ عدس و پیاز و مرغ را گذاشت و رفت. و ما ماندیم و جهادی که از ظهر تا حوالیِ غروب طول کشید. وقتی غروب آمد و او بارها را تحویل گرفت و برد، من دیگر آن آدمِ مریضِ صبح نبودم. پیازها جاری شده بودند در رگ‌هایم... و من در اوجِ ضعف، احساسِ زندگی می‌کردم.
اوایل هر صدایی می‌آمد، با دلهره از بغل‌دستی‌ام می‌پرسیدم: «پدافند بود یا جنگنده؟» حالا اما گوش‌هایمان انگار مدرکِ دکتریِ هواوفضا گرفته‌اند! پدافند را از پهپاد و سنگرشکن را از جنگنده، مثل آب خوردن تشخیص می‌دهیم. امروز صدای «گرومپی» آمد؛ داشتم توی ذهنم تحلیلش می‌کردم که رفیقم خندید و گفت: «صدای بازی بچه‌هاست!» خنده‌ام گرفت. چقدر زود با این زندگیِ جنگی اخت شده‌ایم. آدمیزاد همین است، اگر بخواهد چنان خودش را با شرایط وفق می‌دهد که صدایش هم درنیاید.کاربرای ما ایرانی‌ها راحت است.ما که سال‌هاست عشق به وطن و آرزوی شهادت در رگ‌هایمان می‌دود. اما این وسط، سربازانِ دشمن؛ چه زندگیِ سگی و بی‌هدفی! کشته شوند، به درک واصل شده‌اند و بمانند هم چوبِ دوسر سوخت‌اند.چیزی جزیک باخت مطلق بیچاره‌ها اصلاً به چه آرمانی می‌جنگند؟ ما که تکلیفمان با خودمان روشن است...
مراسم دعای کمیل که تمام شد، فضا هنوز میانِ عطرِ تندِ گلابِ پاشیده شده بر فرش‌ها و هق‌هقِ کش‌دارِ پیرزنی در انتهایِ مجلس، معلق بود. نورِ سبزِ لوسترهایِ مسجد روی صورت‌ها سایه انداخته بود. برگشتم سمت سهیلا؛ زبریِ چادرِ مشکی‌اش زیر دستم بود. زدم پشتش و با همان شیطنتِ همیشگی پرسیدم: «خب، از آقا دوماد چه خبر؟ » منتظر بودم گونه‌هایش گل بیندازد و از خجالت سرش را در یقه‌اش فرو ببرد، اما سهیلا خشکش زده بود. چشم‌هایش به طرحِ اسلیمیِ قالی خیره ماند. بویِ عرقِ سرد و اضطراب جایِ عطرِ گلاب را گرفت. آرام، طوری که انگار کلماتش از تهِ یک چاهِ عمیق می‌آمد، گفت: «اصلاً نمی‌دانم چی بشه...» دلم هُری ریخت. سرمایِ ناگهانیِ حرفش تا مغز استخوانم نفوذ کرد. دستش را گرفتم؛ یخِ یخ بود. گفتم: «یعنی چی؟ مگه همه‌چیز تمام نشده بود؟ مگه هم‌دیگر را نپسندیده بودید؟» سرش را که بالا آورد، دانه‌هایِ درشتِ اشک در گودیِ چشم‌هایش می‌لرزید. نورِ سبزِ مسجد در اشک‌هایش تکثیر شده بود. با صدایی که از بغض، خش‌دار شده بود گفت: «ما که پسندیدیم... اما او شنبه اعزام است. الان هم در آماده‌باشِ کامل... حتی فرصت نداریم یک خطبه‌ی عقدِ ساده بخوانیم. زمان، زینب... زمان برای ما بخیل شده.» یک قطره اشکِ داغ از گوشه‌ی چشمش چکید و روی پارچه‌ی کدرِ چادرش راه باز کرد و گم شد. زیر لب، طوری که انگار دارد با خودش نجوا می‌کند، گفت: «فقط دعا کن به سلامت برگردد؛ این همانی است که همیشه در قنوت‌هایم جسته بودم. با تمامِ معیارهایم جور است... اما حالا پوتین‌هایش دمِ درِ خانه منتظرند.» شنبه‌ی او، بویِ تلخِ خداحافظی می‌دهد، پیش از آنکه گرمایِ سلامی در میان باشد. دعا کنید برایِ دلِ تمامِ سهیلاهایی که مِهريه‌شان صبر است و عزیزشان را با سربند و پوتین به جاده سپردند. دعا کنید برایِ سلامت برگشتنِ تمامِ آن‌هایی که معیارهایشان با ایثار جور شده است.
بخار گرم حلوا بلندشد‌. بوی تند گلاب و آردِ سرخ‌شده کل آشپزخانه را پر کرده بود. مادر همان‌طور که با عجله کشوهای کابینت را برای پیدا کردن یک مشت خلال بادام زیر و رو می‌کرد، حواسش به بچه‌ها هم بود؛ سه‌چهارتا وروجک که پای اجاق‌گاز صف کشیده بودند و با هر حرکت کفگیر، دهانشان آب می‌افتاد. نورِ تندِ چراغِ هود مستقیماً می‌تابید روی دیسِ قهوه‌ای و براقِ حلوا. مادر دیس را گذاشت وسط میز؛ بچه‌ها مثل فنر از جا دررفتند و دور میز حلقه زدند. دست‌ها آماده‌ی هجوم بود اما یک جمله همه چیز را متوقف کرد : «صبر کنید... اول دعای سفارشی آقا.» یادآوری کرد که"حضرت آقا "گفته بودند این دعای توسل را بخوانید؛ نه یک بار و دو بار، که هر روز. از پارسال همین موقع‌ها بود که این «دعای توسل» شده بود بخش جدانشدنیِ خانه‌مان. بچه‌ها که شنیدند این سفارشِ آقاست، انگار شیطنتشان فروکش کرد. مادر شروع کرد و بقیه هم با همان لحنِ معصومانه دنبالش گفتند: «یا وَجیهاً عِنْدَاللّه...» نورِ زرد و گرمِ آشپزخانه می‌خورد به صورت‌های کوچکشان که حالا جدی شده بود. دیگر کسی به دانه‌های روغنیِ روی حلوا یا خلال‌های کج و معوجِ روی دیس نگاه نمی‌کرد. انگار طعمِ آن «انّا توجّهنا» که دست‌جمعی می‌گفتند، از شیرینیِ حلوا هم دلپذیرتر شده