eitaa logo
"نون"زینب خالقی
160 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
باران شدت گرفت. زیر نور نگاه کردم؛ هر قطره‌ای خوش رقصی می کردو خودش رادل زمین می سپرد. جوان گوشی‌اش را در جیب گذاشت. از نیسان آبی پرید بالا. یک دست مشما و دست دیگر ضبط بود. روی بلندگوها کشید، هرجا سیم و بلندگو بود، مشما رل کشید. خودش زیر مشما رفت، بلندگوها را تنظیم کرد. همه با هم شعار می‌دادند: «خونی که در رگ ماست...» جوان تقلا می‌کرد تا قطره‌ای روی بلندگو نچکد... حالا این شعارها حکم همان باران را دارند.خوش رقصی می کنند.رگ های ما باور دارند خونشان هدیه به رهبرشان هست. هربارتکرارمی کنند.به هدیه دادنش به رهبری مطمئن تر می شوند.برای دادن هدیه مشتاق تر می شوند. این شعارها به حیات ما جریان می‌دهد. باران می‌بارد ما را زنده می کند...
وسط آشپزخانه، یک جعبه بزرگ پیاز جا خوش کرده بود؛ زبر و خاکی و پر از ابهت. من بودم و فاطمه و کوهی از کار که انگار سرِ تمام شدن نداشت. درست از همان لحظه‌ای که اذان ظهر را گفتند و آستین بالا زدیم، انگار بدنم شروع کرد به ناسازگاری. یک لرزِ ریز دوید زیر پوستم و استخوان‌هایم یکی‌یکی شروع کردند به تیر کشیدن. تب، آرام و بی‌صدا داشت جانم را می‌گرفت. آب‌ریزش بینی هم که اضافه شد، حس کردم دیگر رسماً از پا افتاده‌ام. در حالت عادی، من همان آدمِ نازک‌نارنجی هستم که با یک بادِ معمولی که به پیشانی‌اش بخورد، کل اهل خانه را خبر می‌کند: «آی مریضم! الم بلم... به من کاری نداشته باشید!» کارهایم را تعطیل می‌کنم، می‌خزم زیر پتو و تا جانی در بدنم نیاید، از جایم تکان نمی‌خورم. اصلاً جانی ندارم که بخواهم تکان بخورم؛ فقط استراحت مطلق! اما این پیازها... انگار ماجرایشان با تمامِ صیفی‌جاتِ عالم فرق داشت. ماسک را روی صورتم محکم کردم، دست‌هایم را با وسواس شستم و افتادم به جانِ پیازها. چاقو که به جگرِ سفید پیازها می‌رسید، تندی‌اش با سوزشِ تب توی چشم‌هایم گره می‌خورد. لایه لایه خلال می‌کردم و عجیب بود؛ انگار هر بار که چاقو روی تخته ضرب می‌گرفت، خونی تازه در رگ‌هایم می‌دوید. پیازها شده بودند گرمای زندگی؛ انگار داشتند به منِ بی‌حال، حیات می‌بخشیدند. پنج ساعت تمام، بدون اینکه کمر راست کنیم یا حتی یک دقیقه برای چای خوردن بنشینیم، به پیازها و مرغ‌ها نظم می‌دادیم. انگار نه انگار که من همان مریضِ بی‌جانی بودم که چند ساعت پیش نایِ ایستادن نداشت. مرغ‌ها را ریش‌ریش می‌کردیم و دلمان پر می‌کشید برای صدنفری که قرار بود با این عدس‌پلو، جان بگیرند. همان صدنفرکه درآواربرداری مشغول فعالیت جهادی بودند.شامشان باما بود. شوهرِ فاطمه بارِ عدس و پیاز و مرغ را گذاشت و رفت. و ما ماندیم و جهادی که از ظهر تا حوالیِ غروب طول کشید. وقتی غروب آمد و او بارها را تحویل گرفت و برد، من دیگر آن آدمِ مریضِ صبح نبودم. پیازها جاری شده بودند در رگ‌هایم... و من در اوجِ ضعف، احساسِ زندگی می‌کردم.
اوایل هر صدایی می‌آمد، با دلهره از بغل‌دستی‌ام می‌پرسیدم: «پدافند بود یا جنگنده؟» حالا اما گوش‌هایمان انگار مدرکِ دکتریِ هواوفضا گرفته‌اند! پدافند را از پهپاد و سنگرشکن را از جنگنده، مثل آب خوردن تشخیص می‌دهیم. امروز صدای «گرومپی» آمد؛ داشتم توی ذهنم تحلیلش می‌کردم که رفیقم خندید و گفت: «صدای بازی بچه‌هاست!» خنده‌ام گرفت. چقدر زود با این زندگیِ جنگی اخت شده‌ایم. آدمیزاد همین است، اگر بخواهد چنان خودش را با شرایط وفق می‌دهد که صدایش هم درنیاید.کاربرای ما ایرانی‌ها راحت است.ما که سال‌هاست عشق به وطن و آرزوی شهادت در رگ‌هایمان می‌دود. اما این وسط، سربازانِ دشمن؛ چه زندگیِ سگی و بی‌هدفی! کشته شوند، به درک واصل شده‌اند و بمانند هم چوبِ دوسر سوخت‌اند.چیزی جزیک باخت مطلق بیچاره‌ها اصلاً به چه آرمانی می‌جنگند؟ ما که تکلیفمان با خودمان روشن است...
مراسم دعای کمیل که تمام شد، فضا هنوز میانِ عطرِ تندِ گلابِ پاشیده شده بر فرش‌ها و هق‌هقِ کش‌دارِ پیرزنی در انتهایِ مجلس، معلق بود. نورِ سبزِ لوسترهایِ مسجد روی صورت‌ها سایه انداخته بود. برگشتم سمت سهیلا؛ زبریِ چادرِ مشکی‌اش زیر دستم بود. زدم پشتش و با همان شیطنتِ همیشگی پرسیدم: «خب، از آقا دوماد چه خبر؟ » منتظر بودم گونه‌هایش گل بیندازد و از خجالت سرش را در یقه‌اش فرو ببرد، اما سهیلا خشکش زده بود. چشم‌هایش به طرحِ اسلیمیِ قالی خیره ماند. بویِ عرقِ سرد و اضطراب جایِ عطرِ گلاب را گرفت. آرام، طوری که انگار کلماتش از تهِ یک چاهِ عمیق می‌آمد، گفت: «اصلاً نمی‌دانم چی بشه...» دلم هُری ریخت. سرمایِ ناگهانیِ حرفش تا مغز استخوانم نفوذ کرد. دستش را گرفتم؛ یخِ یخ بود. گفتم: «یعنی چی؟ مگه همه‌چیز تمام نشده بود؟ مگه هم‌دیگر را نپسندیده بودید؟» سرش را که بالا آورد، دانه‌هایِ درشتِ اشک در گودیِ چشم‌هایش می‌لرزید. نورِ سبزِ مسجد در اشک‌هایش تکثیر شده بود. با صدایی که از بغض، خش‌دار شده بود گفت: «ما که پسندیدیم... اما او شنبه اعزام است. الان هم در آماده‌باشِ کامل... حتی فرصت نداریم یک خطبه‌ی عقدِ ساده بخوانیم. زمان، زینب... زمان برای ما بخیل شده.» یک قطره اشکِ داغ از گوشه‌ی چشمش چکید و روی پارچه‌ی کدرِ چادرش راه باز کرد و گم شد. زیر لب، طوری که انگار دارد با خودش نجوا می‌کند، گفت: «فقط دعا کن به سلامت برگردد؛ این همانی است که همیشه در قنوت‌هایم جسته بودم. با تمامِ معیارهایم جور است... اما حالا پوتین‌هایش دمِ درِ خانه منتظرند.» شنبه‌ی او، بویِ تلخِ خداحافظی می‌دهد، پیش از آنکه گرمایِ سلامی در میان باشد. دعا کنید برایِ دلِ تمامِ سهیلاهایی که مِهريه‌شان صبر است و عزیزشان را با سربند و پوتین به جاده سپردند. دعا کنید برایِ سلامت برگشتنِ تمامِ آن‌هایی که معیارهایشان با ایثار جور شده است.
بخار گرم حلوا بلندشد‌. بوی تند گلاب و آردِ سرخ‌شده کل آشپزخانه را پر کرده بود. مادر همان‌طور که با عجله کشوهای کابینت را برای پیدا کردن یک مشت خلال بادام زیر و رو می‌کرد، حواسش به بچه‌ها هم بود؛ سه‌چهارتا وروجک که پای اجاق‌گاز صف کشیده بودند و با هر حرکت کفگیر، دهانشان آب می‌افتاد. نورِ تندِ چراغِ هود مستقیماً می‌تابید روی دیسِ قهوه‌ای و براقِ حلوا. مادر دیس را گذاشت وسط میز؛ بچه‌ها مثل فنر از جا دررفتند و دور میز حلقه زدند. دست‌ها آماده‌ی هجوم بود اما یک جمله همه چیز را متوقف کرد : «صبر کنید... اول دعای سفارشی آقا.» یادآوری کرد که"حضرت آقا "گفته بودند این دعای توسل را بخوانید؛ نه یک بار و دو بار، که هر روز. از پارسال همین موقع‌ها بود که این «دعای توسل» شده بود بخش جدانشدنیِ خانه‌مان. بچه‌ها که شنیدند این سفارشِ آقاست، انگار شیطنتشان فروکش کرد. مادر شروع کرد و بقیه هم با همان لحنِ معصومانه دنبالش گفتند: «یا وَجیهاً عِنْدَاللّه...» نورِ زرد و گرمِ آشپزخانه می‌خورد به صورت‌های کوچکشان که حالا جدی شده بود. دیگر کسی به دانه‌های روغنیِ روی حلوا یا خلال‌های کج و معوجِ روی دیس نگاه نمی‌کرد. انگار طعمِ آن «انّا توجّهنا» که دست‌جمعی می‌گفتند، از شیرینیِ حلوا هم دلپذیرتر شده
باران، بی‌وقفه می‌بارید؛ از آن باران‌هایی که انگار قصد ندارند فقط ببارند، بلکه می‌خواهند همه‌چیز را بشویند، محو کنند. خیابان برق می‌زد، چراغ‌ها روی آسفالتِ خیس کش می‌آمدند، و هوا بوی نمِ سنگ می داد. هر قدم روی زمینِ لغزنده، با صدای ریزِ آب و تکانِ خفیفِ کفش همراه بود. پایش ناگهان سر خورد. نه آن‌قدر که بیفتد، اما به اندازه‌ای که تعادلش برای یک لحظه از دست برود. همان یک لحظه کافی بود. گوشی از جیبش بیرون پرید، آرام و بی‌صدا روی زمین خیس سر خورد، چند متر در دل باران لغزید و بعد در سکوتی عجیب، خاموش شد. وارد خانه که شد، هنوز فکرش درگیر همان افتادن بود. دست برد توی جیبش، گوشی را بیرون آورد؛ اما صفحه روشن نشد. تکانش داد، نگاهش کرد، دوباره دکمه را فشرد، هیچ. صبح که رفت سرِ کار، تازه همان‌جا فهمید گوشی‌اش نیست. برگشت. خانه را زیر و رو کرد: قفسه‌ها، لبه‌ی مبل، زیر فرش، پشت پرده، لابه‌لای لباس‌ها، کنار کفش‌ها، حتی جاهایی که معمولا هیچ چیز گم‌شده‌ای در آن‌ها پیدا نمی‌شود. اما گوشی خاموش،پیدانشد. همه بسیج شدند. و درست همان‌جا قانونِ همیشگی خودش را نشان داد: وقتی کار از دستِ یک نفر بیرون می‌آید و به دستِ همه می‌افتد، گره باز می‌شود. وقتی چند نفر چشم می‌شوند، گوش می‌شوند، دست می‌شوند، کار پیش می‌رود. یکی جست‌وجو می‌کند، یکی حدس می‌زند، یکی یادش می‌آید، یکی مسیر را عوض می‌کند، و ناگهان چیزی که گم شده بود، برمی‌گردد. گوشی روی بخاری خاموش بود. همیشه همین‌طور است؛ همه که بسیج شوند، کار پیش می‌رود. دوستم پیام داده بود که می‌خواهد برای رزمندگانِ کفِ جامعه غذا درست کند. گفتم: «تو خودت هنوز بیمارستانی، هنوز مرخص نشدی، چطور می‌خوای این کارو کنی؟» خندید و گفت: «بسیج برای همین روزاست دیگه.» و راست می‌گفت. از همان تختِ بیمارستان، با همان حالِ ناخوش و فاصله‌ای که از خانه داشت، چهار نفر را زنگ زد، هماهنگ کرد، کلید خانه‌اش را رساند، و دیگ آش را بار گذاشتند. نه منتظرِ شرایط بهتر ماند، نه منتظرِ وقتِ مناسب. همان‌جا که بود، کار را راه انداخت. چون بعضی آدم‌ها بلدند وسطِ محدودیت هم حرکت بسازند؛ بلند نشوند، اما جریان راه بیندازند.
ایتا را باز کردم. نورِ سفید و تیزِ صفحه یک‌باره روی صورتم نشست . اتاق را از آن سکوتِ غلیظِ عصر بیرون کشید؛ سکوتی که فقط با صدای خفیفِ یخچال، نفسِ آهسته‌ی خانه و گاهی لرزش کوتاهِ گوشی شکسته می‌شد. زهرا پیام داده بود. عکسِ یک کاغذ را فرستاده بود؛ کاغذی که با چسب روی درِ کمدش چسبانده بود، درست جایی که هر روز چشمش به آن می‌افتد. بالای کاغذ با خطی درشت نوشته بود: «بدهی‌ها». چند خط پایین‌تر، اسم من را نوشته بود، کنار شماره‌ام؛ انگار که حتی حسابِ آدم‌ها هم این روزها باید مرتب و آماده باشد. بعد یکی دیگر پیام داده بود که می‌خواهد به سفر برود و از من حلالیت می‌طلبید؛ لحنش آرام بود، اما پشتِ آن آرامش، چیزی شبیه وداع می‌لرزید. آن یکی هم نوشته بود جای وصیت‌نامه‌اش را برایم بازگو می‌کند؛ یک جمله‌ی ساده، اما کافی بود تا دل آدم برای چند ثانیه فرو بریزد. این روزهای جنگی، آدم را با چیزهای کوچکی به یاد مرگ می‌اندازد: با بوی دارو در راهروهای بیمارستان، با خبرِ ناگهانیِ رفتنِ کسی که هنوز جوان بود، با صدای آمبولانس که از دور می‌آید و تا چند لحظه در گوش می‌ماند، با نگاهِ نگرانِ مادرها وقتی تلفن بچه‌شان دیر جواب می‌دهد، با لیوانِ چایی که نیمه‌کاره روی میز مانده، با لباس‌های شسته‌ای که هنوز جمع نشده‌اند، با چراغی که شب تا صبح در اتاق کسی روشن مانده، با پیام‌های کوتاهِ «رسیدی؟» و «حالت خوبه؟» و با این حسِ عجیب که انگار هر چیز معمولی، یک‌دفعه رنگِ آخرین‌بار به خودش گرفته است. اینجا آدم‌ها بیشتر از همیشه به فکرِ حساب‌وکتاب می‌افتند؛ بدهی‌ها، حلالیت، وصیت‌نامه، شماره‌ها، اسم‌ها، دلخوری‌های قدیمی، همه انگار می‌خواهند قبل از دیر شدن، مرتب شوند.
داخل خیابان رفتیم، هنوز به محل تجمع نرسیده بودم که چشمم به ماشین جلویی افتاد؛ پرچمش از شیشه بیرون زده بود و در باد تکان می‌خورد. همان‌جا ایستادم، و نگاهم ناخودآگاه برگشت دنبال پرچم خودم. یادم آمد دسته‌اش شکسته است. اما با همان دسته‌ی شکسته هم دلم می‌خواست هویت خودم و پرچمم را نشان بدهم؛ می‌خواستم رنگش در چشم‌ها بماند، صدای خش‌خشِ پارچه‌اش در باد شنیده شود، بوی خیابان و هیجان جمعیت در هوا بپیچد، و حتی لمسِ زبریِ آن دسته‌ی شکسته، یادم بیاورد که بعضی نشانه‌ها، با همه‌ی نقصشان، از دل آدم جدا نمی‌شوند. گاهی همین پرچمِ نیمه‌جان، از هزار کلمه بلندتر حرف می‌زند.
دیروز سوار قطار شدم .صدای زنگِ گوشی، وسطِ تق‌تقِ یکنواختِ ریل‌ها دوید. آقا سجاد بود؛ بی‌مقدمه پرسید: «زینب، وصیتی نداری؟ خبر داری می‌خوان خط‌های ریلی رو بزنن؟» گوشی را چسباندم به گوشم. داغیِ بدنه گوشی روی صورتم نشست. بعد از او آقا مهدی زنگ زد. همان سوال . فقط خندیدم. نفیسه که زنگ زد، صدایش می‌لرزید.بعدازاحوالپرسی فهمید داخل قطارم .صدایش را بالا برد: «لعنتی پیاده شو! اینترنشنال داره مدام میگه می‌خوان بزنن، پیاده شو زینب!» صدای لرزانش را میانِ همهمه‌ی واگن گم کردم و پناه بردم به ادامه ی مطالعه ام .داشتم کتاب صوتی پیرمردو دریا همینگوی گوش می کردم.دریک جا پیرمرد داشت تور می‌انداخت و من از پشتِ شیشه‌ی لک‌دارِ قطار، خیره شده بودم به آسمان. ابرها... دقیقاً همان‌طور بودند که راوی می‌گفت: «مثل تکه‌های بستنیِ وانیلی که روی هم اسکوپ شده باشند.» پیرمرد در گوشم با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد و من در واقعیت، خبرِ هدف قرار گرفتنِ راه‌آهن کرج و کاشان را چک می‌کردم. اشهدم را زیر لب خواندم. بویِ اضطرابِ مسافران فضای کوپه را پر کرده بود. هر کس به گوشه‌ای خیره شده بودو تندتند با تلفن حرف می‌زد. مأمور قطار با صورتی برافروخته به پشت گوشی می‌گفت: «نگران نباش، میام...» و رئیس قطار با آرامشی تصنعی وعده‌ی تاکسی و اتوبوس می‌داد اگر تهران دستور توقف بدهد. در آن میان، جوانی که انگار نافش را با شوخی بریده بودند، با پلاستیکِ بزرگِ چیپسی وارد شد. صدای خش‌خشِ تندِ پلاستیک، سکوتِ سربیِ واگن را شکست. با شیطنت گفت: «عجب گیری افتادیما! توی تهران بودیم، تهران رو می‌زدن؛ حالا اومدیم قطار، قطار رو می‌زنن! ول‌کن ما نیستن که...» بعد چیپس را گرفت سمت ما: «بفرمایید! اگه قرار بر رفتنه، بذارید این لحظاتِ آخر خوش بگذره.»
خواهرم کوچک بود لیک قالی میبافت وفقط نقش کبوتر میبافت من ازاو پرسیدم خواهرم این همه نقش توچرا نقش کبوترزده ای برقالی درتخیل میگفت که شرایط به من آموزش پروازنداد بنویسم جایی (که خداهست کریم ) ای کریم توکریمی کن ومشکل من راحل کن توکه خود میدانی پیرشدم .بس که حسرت به دلم ماندمشهدبروم وببینم که رضا این امام غربا چه مکانی دارد مردمان میگویند که رضا (ع)میدهد حاجت هرمومن را واگر بیماری برودتاآنجا مطمئن باش شفامی یابد دوست دارم بروم تامشهد وبخواهم زرضا این امام غربا که کندباززبانم تابخوانم قرآن زبرای دانش زبرای ایمان تابدانم همه دررنج تولدشده ایم لیک هرگز نبایدکه برید وبدان خواهرمن نقش کبوتر زبرای این است که اگر لایق این اجرشدم چون خودت چون همه دم بزنم. ونخواند مرا "لال کسی ونگوید که نمیفهمد هیچ ... ✍رقیه رباطی
قدم که در محله‌ی ما می‌گذاری، اولین چیزی که سراغت می‌آید، عطر تندِ چایِ دارچین است که از کتری‌های بزرگِ ایستگاه صلواتی بلند می‌شود. اینجا دیگر یک خیابان معمولی نیست؛ اینجا نبضِ خاطره می‌زند. کمی جلوتر، چشمت به اتاقک کوچکی می‌افتد که بچه‌های جهادی با عشق بنا کرده‌اند. اگر سرت را بلند کنی، هجومِ رنگ‌های سبز و قرمزِ سربندهایی را می‌بینی که سقف را پوشانده‌اند؛ پارچه‌هایی که در باد تکان می‌خورند و بوی نوییِ پارچه را با غبارِ وسایلِ به‌جامانده از خانه‌ها آمیخته‌اند. آنجا میانِ آینه‌های شکسته و قاب‌عکس‌های قدیمی، می‌توان زبريِ آوار را هنوز هم روی اشیاء حس کرد. شب که می‌شود، سکوت محله با یک صدای واحد می‌شکند؛ طنینِ جمعیتی که روبروی آن ساختمانِ سیزده‌ستاره می‌ایستند. صدای لرزان و پرصلابتشان که می‌گویند «این سند جنایت آمریکاست»، توی گوش آدم زنگ می‌زند. در انتهای مسیر، تضاد عجیبی چشمت را می‌گیرد: اسکلتِ سیاه و زبرِ یک ماشین سوخته که بالای سکو قد علم کرده و در کنارش، صدای جیغِ الماسِ شیشه‌بری‌ها که از پنج اتاقکِ کنار هم می‌آید. صدای بریدنِ شیشه‌های نو، یعنی زندگی ادامه دارد؛ یعنی ما از میانِ این آوار و آتش، دوباره قد بلند می‌کنیم. اینجا محله‌ی ماست؛ شلمچه‌ای کوچک در دل شهر، که سیزده روایتِ ناتمام را در سینه‌اش نگه داشته است. @daftar110
داشتیم سرِ «عزیزتر بودن پیش بابا» کل‌کل می‌کردیم. مهدی تازه از مرخصی رسیده بود؛ با همان لباس سربازی که هنوز بوی جاده و پادگان می‌داد. بابا تکیه داده بود به پشتی و با لبخند تماشایمان می‌کرد؛ جوری نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست طرحِ صورتمان را برای همیشه در ذهنش حک کند. یکهو دنیا لرزید. صدایی چنان قوی و بم در گوشم پیچید که انگار پرده‌ی صماخم پاره شد. چشم باز کردم، دهانم پر از خاک بود و طعمِ گسِ گچ و سیمان زیر زبانم می‌زد. تاریکیِ مطلق بود، جز یک روزنه‌ی باریکِ نور که مثل نخِ لرزانی از بالا آویزان شده بود. مهدی را زیر تنم پیدا کردم. من، ابوالفضل، باید برای برادرم سقف می‌شدم. پوسته بدنم را سپر کردم؛ داغی و زبریِ آجرهایی که از سقف می‌برید و پایین می‌آمد را روی مهره‌های پشتم حس می‌کردم. هر ضربه، مثلِ کوبیدنِ پتک روی گوشت و استخوان بود. بوی تندِ خاکِ مرده، ریه‌هایم را پر کرده بود. با صدایی که از تهِ چاه در می‌آمد، لرزان پرسیدم: «مهدی... بابا کو؟» صدای مهدی از زیر سینه‌ام، گنگ و خفه آمد: «پشتِ سرت بود که...» برگشتم. پشت سرم هیچ‌کس نبود. فقط سنگ بود و آوارِ سرد و سنگین. دست کشیدم به فضای خالیِ پشتِ سرم؛ انگشتانم به جای گرمایِ دستِ بابا، به تیزیِ سنگ‌ریزه‌ها خورد. فریاد زدیم. آن‌قدر که گلویمان سوخت، اما از آن طرفِ آوار، حتی صدای یک نفس هم نیامد. فقط سکوت بود و ریزشِ نم‌نمِ خاک روی سرمان... بابا، در همان لحظه، عزیزتر از همه‌ی ما شد و پرید. --