قدم که در محلهی ما میگذاری، اولین چیزی که سراغت میآید، عطر تندِ چایِ دارچین است که از کتریهای بزرگِ ایستگاه صلواتی بلند میشود. اینجا دیگر یک خیابان معمولی نیست؛ اینجا نبضِ خاطره میزند.
کمی جلوتر، چشمت به اتاقک کوچکی میافتد که بچههای جهادی با عشق بنا کردهاند. اگر سرت را بلند کنی، هجومِ رنگهای سبز و قرمزِ سربندهایی را میبینی که سقف را پوشاندهاند؛ پارچههایی که در باد تکان میخورند و بوی نوییِ پارچه را با غبارِ وسایلِ بهجامانده از خانهها آمیختهاند. آنجا میانِ آینههای شکسته و قابعکسهای قدیمی، میتوان زبريِ آوار را هنوز هم روی اشیاء حس کرد.
شب که میشود، سکوت محله با یک صدای واحد میشکند؛ طنینِ جمعیتی که روبروی آن ساختمانِ سیزدهستاره میایستند. صدای لرزان و پرصلابتشان که میگویند «این سند جنایت آمریکاست»، توی گوش آدم زنگ میزند.
در انتهای مسیر، تضاد عجیبی چشمت را میگیرد: اسکلتِ سیاه و زبرِ یک ماشین سوخته که بالای سکو قد علم کرده و در کنارش، صدای جیغِ الماسِ شیشهبریها که از پنج اتاقکِ کنار هم میآید. صدای بریدنِ شیشههای نو، یعنی زندگی ادامه دارد؛ یعنی ما از میانِ این آوار و آتش، دوباره قد بلند میکنیم.
اینجا محلهی ماست؛ شلمچهای کوچک در دل شهر، که سیزده روایتِ ناتمام را در سینهاش نگه داشته است.
#روایت_محله #سیزده_شهید #بچههای_جهادی #مقاومت_محلی #شرح_واقعه
@daftar110
داشتیم سرِ «عزیزتر بودن پیش بابا» کلکل میکردیم. مهدی تازه از مرخصی رسیده بود؛ با همان لباس سربازی که هنوز بوی جاده و پادگان میداد. بابا تکیه داده بود به پشتی و با لبخند تماشایمان میکرد؛ جوری نگاه میکرد که انگار میخواست طرحِ صورتمان را برای همیشه در ذهنش حک کند.
یکهو دنیا لرزید. صدایی چنان قوی و بم در گوشم پیچید که انگار پردهی صماخم پاره شد. چشم باز کردم، دهانم پر از خاک بود و طعمِ گسِ گچ و سیمان زیر زبانم میزد. تاریکیِ مطلق بود، جز یک روزنهی باریکِ نور که مثل نخِ لرزانی از بالا آویزان شده بود.
مهدی را زیر تنم پیدا کردم. من، ابوالفضل، باید برای برادرم سقف میشدم. پوسته بدنم را سپر کردم؛ داغی و زبریِ آجرهایی که از سقف میبرید و پایین میآمد را روی مهرههای پشتم حس میکردم. هر ضربه، مثلِ کوبیدنِ پتک روی گوشت و استخوان بود. بوی تندِ خاکِ مرده، ریههایم را پر کرده بود.
با صدایی که از تهِ چاه در میآمد، لرزان پرسیدم: «مهدی... بابا کو؟»
صدای مهدی از زیر سینهام، گنگ و خفه آمد: «پشتِ سرت بود که...»
برگشتم. پشت سرم هیچکس نبود. فقط سنگ بود و آوارِ سرد و سنگین. دست کشیدم به فضای خالیِ پشتِ سرم؛ انگشتانم به جای گرمایِ دستِ بابا، به تیزیِ سنگریزهها خورد. فریاد زدیم. آنقدر که گلویمان سوخت، اما از آن طرفِ آوار، حتی صدای یک نفس هم نیامد. فقط سکوت بود و ریزشِ نمنمِ خاک روی سرمان... بابا، در همان لحظه، عزیزتر از همهی ما شد و پرید.
#شهید_قاسمی_نیا #جنگ_رمضان #دفاع_مقدس #خاطرات_شهدا #ایثار #برادرانه #آوار #روایت_فتح #عزیز_بابا
--
آسمانِ ۱۸ اردیبهشت، بغض کرده و خاکستری بود. از آن هواهایِ سنگین که انگار ابرهایش تا رویِ شانههایِ آدم پایین آمدهاند. قطرههایِ ریزِ باران، نمنم مینشست روی سنگِ مزارِ "علی" و بویِ خاکِ نمدارِ قطعهی شهدا را بلند میکرد.
اطرافیانش میگفتند نرو، میگفتند "تو راهی" داری، بمان و قد کشیدنِ بچهات را ببین. راست میگفتند؛ توی دنیایِ حسابوکتابِ ما، پدر بودن یعنی ماندن. اما علی انگار به یک حسابِ دیگر رسیده بود. وقتی نوشته بود: "بعد از رهبرِ شهید، دیگه دنیا برام ارزشی نداره"، یعنی دیگر هیچ تایی به این دنیا نداشت. انگار بندِ دلش را به جای دیگری گره زده بود.
روی سنگِ قبرش، آخرین استوریِ بلهاش را حک کردهاند. همانقدر تازه، همانقدر امروزی: "به آیندگان بگویید ما تا آخر پای ایران ماندیم
مدد زغیرتوننگ است یاعلی مددی".
بوی گلابِ خنک میخورد به صورتم و فکر میکنم به آن نوزادی که قرار است بیاید و این جمله را روی سنگ بخواند.راستی اسم نوزادت را چه انتخاب کرده ای؟
#شهید_علی_محققی #پای_ایران_ماندیم #بهشت_زهرا #روایت_فتح #ایستادگی
پنجشنبهشب بود؛ حوالی چهارراه نظامآباد. جایی که هیاهوی شهر در میان تجمعات شبانه و بوی اسپند گم میشد. در میانهی آن جمعیت، دو نسل کنار هم نشسته بودند که هر کدام نشانهای از یک پایداریِ طولانی داشتند.
پدربزرگ؛ مردی که هشت سال از بهار جوانیاش را در سلولهای سرد و میلههای صلبِ عراق جا گذاشته بود. هشت سال اسارت، یعنی هشت سال ایستادن روی عقیده، آن هم در دورانی که دنیا میخواست صدای این ملت را ببرد. او حالا با همان صبوریِ سالهای سِلول، نوه اش را در آغوش گرفته بود. بوسهای که بر پیشانی محمدهانی میزد، بوی همان سالهای استقامت را میداد؛ بوی آزادی و شرف.
#شهید_علی_محققی
#پدر_شهید
#فرزند_شهید
محمدهانی؛** با چفیهای که دور گردنش پیچیده شده بود، شبیه سربازِ کوچکی بود که تازه از یک نبردِ نابرابر برگشته. عصاهایش، که گویی به احترامِ پدر به صندلی تکیه داده بودند، حکایت از آن حادثهی تلخ و افتادن در چاه داشتند. پایی که جراحی شده و ماههایی که باید با صبوری و فیزیوتراپی بگذرد. اما محمدهانی، درسِ «ایستادن» را خوب بلد است؛ او نوه ی مردی است که اسارت را خسته کرد، چه برسد به یک شکستگیِ پا.
. آن ماسک، فراتر از یک وسیلهی بهداشتی، «خلوتِ یک فرزند شهید» بود. یک حجب و حیایِ کودکانه و بزرگمنشانه. محمدهانی نمیخواست دیده شود؛ چون یاد گرفته است که بزرگی در «گمنامی» است. او میخواست در پسِ آن ماسک، فقط پسرِ بابایش باشد، نه سوژهی دوربینها. میخواست احساساتِ کودکانهاش را برای خودش و پدرش حفظ کند.
در آن شبِ خاص، وقتی به عنوان «خانواده شهید» دعوت شده بودند، انگار تمامِ آن هشت سال اسارت پدربزرگ وپدرشهیدش و تمامِ آن دردی که در پای محمدهانی پیچیده بود، در یک نقطه به هم گره خوردند: نقطهی «رضایت».
#شهید_علی_محققی
در محلهی گیشا، مسجدی بود که دیوارهایش از شنیدههای مردم پر بود. مسجد جعفری.
دوازده سال آنجا امام جماعت بودی.
همان سالهایی که در قوه قضائیه مسئول بودی. باز هم آنجا بودی.
همینقدر مردمی. همینقدر در دسترس
من هم چند باری در آنجا نماز جماعت خواندم.
و چند سالی در حوزه خواهرانی درس خواندم که شهید رئیسی از حامیانشان بود.
حوزه الزهرا سلامالله علیها در محلهی گیشا را میگویم.
امروز پیام سراسر محبت رهبرعزیز آیتالله مجتبی خامنهای را خواندم.
از ویژگیهایتان «مردمی بودن» را شمرده بود.
و پیام تسلیت رهبر شهید، آیتالله خامنهای را هم به یاد آوردم.
هر دو، مردمی بودن را از مهمترین ویژگیهایتان شمرده بودند.
میخواهم مردمی بودن را برای خودم مرور کنم.
### 📌 مردمی بودن یعنی چه؟
رهبر شهید فرمودند:**
> «مردمی بودن یعنی با مردم عادی معمولی مخلوط شدن، نشست و برخاست کردن، هم گوش شنوا برای شنیدن حرف مردم داشتن، هم زبان گویا برای روشن کردن ذهن مردم داشتن.»
### 🌟 و تو اینگونه بودی:
- در مسجد گیشا، پس از نماز میماندی. ساعتها.
- به حرفهای مردم گوش میدادی. مشکلاتشان را میشنیدی.
- در سفرهای استانی، پای پیاده میرفتی. نه پشت شیشه ماشین.
- روی فرش مردم مینشستی. نه روی مبلهای اداری.
- حتی در کربلا، روضه را با خانواده برپا میکردی.
و تو اینگونه بودی
#شهید_رئیسی #مردمی_بودن #مسجد_جعفری #گیشا #حوزه_الزهرا #خدمت_بی_ادعا #رهبر_شهید #رهبر_جدید #آیت_الله_خامنهای #آیت_الله_مجتبی_خامنهای
https://eitaa.com/daftar110
سلیمه جان، دوست سالبالاییام
فیلم جایزه گرفتنت را باز کردم. چادرت را کیپوریپ گرفته بودی، با دخترانت بالای سن رفتی.
به قول مامان مریم: «چشمشان کور، آیهاش به قرآن»
همان کسانی که انگ میزنند: «حجاب دست وپاگیره.بابچه مگه میشه کارکرد »
بماند که هر بار تلفنی حرف زدیم، به دقیقه نمیکشید که باید قطع میکردی و حرفمان نصفه میماند از دست بچهها.
موفقیتت را مدیون رهبر شهید دانسته بودی. و چه خوب به تصویر کشیدی این فرموده رهبر شهید را:
«زن با وجود فرزند هم میتواند موفق شود؛ مادری و موفقیت، دو بال پروازند.»
امروز ثابت کردی بعدازچهارسال کلاس ودوره وبست نشینی
چادر و فرزند و موفقیت، با هم میسازند.
به بودنت افتخار میکنم.
لینک کانال سلیمه مهرجو دربله
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo
حرف امروز و دیروز نبود. از همان اول مرغش یک پا داشت. اداره هم که می آمد، حرفش را به کرسی می نشاند .از ما اقلام فرهنگی مورد نیاز مدرسهی محل خدمتش را می گرفت.
دیگر حسین را می شناختم. کارش را راه می انداختم تا از سر کچل مادست بردارد.
بعداً هم حسین به اداره منتقل شد.
ما نقبی زدیم. از انبار متروکه آن زمان، برای همه بچههای اداره، اورکت آمریکایی گرفتیم. قیمت مناسب بود.
خودم رفتم. ۶۸ دست اورکت تحویل گرفتم.
وقتی حسین دید، گفت: «به خواهران هم بدهید.»
گفتم: «خواهرها که اورکت تن نمیکنند!»
گفت: «ببین، چون به نیت همه گرفتید، باید به خواهرها هم بدهید.»
یکی را تحویل خودش دادم .برنداشت.گفت:"من اورکت آمریکایی نمی پوشم"
#اورکت_آمریکایی_نمیپوشم #دیپلمات_شهید #ساده_زیستی
#وفاداری_به_اصول #ایران_قوی #خاطره_از_شهید
#حسین_امیرعبداللهیان #مردم_دوستی
https://eitaa.com/daftar110
چلهنشینیِ من همیشه یکجای مسیر، دقیقاً وقتی که فکر میکردم «رسیدهام»، پاره میشود.
مثلاً قرار بود چهل روز مراقبِ زبانم باشم. روزهای اول، کلمات را قبل از گفتن مِزه مِزه میکردم. اما امان از وقتی که خوابِ سنگینِ ظهرگاهی سرم را گیج زده، و همسرم یک کارِ سادهِ خانه را از من میخواهد. در آن لحظه، به جایِ آرامش، صدایم را رویِ او میکوبم.
یا وقتی ساعتها زیرِ آفتابِ سوزانِ تیرماه، در صفِ یک ادارهی اداری معطل ماندهام. گرمایِ خورشید به پیشانیام میچسبد، گرد و غبارِ خیابان گلویم را میخاراند و ناگهان با بیحوصلگیِ تمام، به کسی که کنارم ایستاده حمله میکنم.
در آن ثانیههای عصبانیتِ خستهام، تازه میفهمم دوباره چله ام یادم رفته است.
من حریفِ خودم نشدم هنوز.
..به رسم جمعهها زبان به صلوات میگشایم برای ظهورت.
اما عصرِ امروز، فراتر از کلمات، میخواهم حریفِ خستگیام شوم. میخواهم به جای تندی، چایِ لبخندی دم کنم و تقدیمِ کسی کنم که، تلخیِ زبانم را چشید. شاید ظهور، از همین قدمهای کوچکِ من در میانهیِ پذیراییِ خانه آغاز شود.»
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#یا_صاحب_الزمان
#قدم_کوچک_من_به_نیت_ظهور
@daftar110
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در لیستِ بلندبالایِ دلتنگیهایم، یک جایِ مخصوص هست برای این «زاویه».
اسمش را نمیدانم...
دلتنگی؟ فراتر از آن.
نگاه که میکنی، از تمامِ تعلقاتِ زمین جدا میشوی.
بعضی نگاهها، «قابِ حقیقت» هستند.
وقتی دلتنگِ این زاویه میشوی، دیگر هیچکدام از غمهایِ روزمره جدی به نظر نمیرسند.
مینشینی، نگاه میکنی و فقط خندهات میگیرد به تمامِ دویدنهایی که به اینجا ختم نمیشدند.
این قاب، حرف نمیزند، اما تمامِ حرفها را در دلت تمام میکند.
@daftar110
نمیدانم کدام «ننه قمری» اولین بار مسیر موفقیت را برای ما یک جادهی گلوبلبل و «راحتالحلقوم» ترسیم کرد؟ کی بود که گفت موفقیت یعنی یک خطِ صاف که تهش به تشویق و باقلوا ختم میشود؟
حقیقت این است: اگر در مسیری هستید و مدام زمین نمیخورید، اگر شکست به پستتان نمیخورد، به خودتان و مسیرتان شک کنید. مسیرِ درست، زبر است؛ زمینخوردن دارد، «نشدن» دارد، خستگی دارد.
اصلاً موفقیت یعنی همین: «هربار زمین خوردن و باز بلند شدن.»
امام هادی علیهالسلام هم دقیقاً در جریانِ همین زمینخوردنهای ما بودند. ایشان راهِ خروج از چاهِ ناامیدی بعد از شکست را در یک جمله فرمودهاند:
«اذْکُرْ حَسَرَاتِ التَّفْرِیطِ بِأَخْذِ تَقْدِیمِ الْحَزْمِ»
*(حسرتِ کوتاهیهای گذشته را با عزمِ راسخ و تصمیمِ محکم برای آینده جبران کن.)
#امام_هادی #مسیر_موفقیت #شکست #اراده #حزم #ولادت_امام_هادی #تجربه #بلند_شو #سامرا
@daftar110
وسط تجمع دخترک رادیدم .موهایش را خرگوشی بسته بود. کفش تقتقی قرمزی پایش بود. عکسِ رهبر را محکم چسبانده بود به خودش.
پدرش چند قدم جلوتر بود؛ خم شده بود. با گوشی داشت ازدخترک عکس میگرفت. دخترک هر لحظه یک ژست میگرفت؛ یکبار سرش را کج کرد. یکبار لبخند زد. پاشنه کفشش را روی زمین کوبید.گفت: «بابا! بیا عکسو ازدستم بگیر... میخوام با انگشتام واسه آقا قلب درست کنم.»
به کارکردهای قلب ولوازمش فکر می کردم.زمان ما نهایت استفاده ی ما این بودیک قلب نقاشی می کشیدیم.یک نیزه هم به طرف قلب نشانه رفته بود.ازآن طرف قلب درآمده بود.سه قطره خون هم ازقلب چکیده بود.
@daftar110