eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
در محله‌ی گیشا، مسجدی بود که دیوارهایش از شنیده‌های مردم پر بود. مسجد جعفری. دوازده سال آنجا امام جماعت بودی. همان سال‌هایی که در قوه قضائیه مسئول بودی. باز هم آنجا بودی. همین‌قدر مردمی. همین‌قدر در دسترس من هم چند باری در آنجا نماز جماعت خواندم. و چند سالی در حوزه خواهرانی درس خواندم که شهید رئیسی از حامیانشان بود. حوزه الزهرا سلام‌الله علیها در محله‌ی گیشا را می‌گویم. امروز پیام سراسر محبت رهبرعزیز آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای را خواندم. از ویژگی‌هایتان «مردمی بودن» را شمرده بود. و پیام تسلیت رهبر شهید، آیت‌الله خامنه‌ای را هم به یاد آوردم. هر دو، مردمی بودن را از مهم‌ترین ویژگی‌هایتان شمرده بودند. می‌خواهم مردمی بودن را برای خودم مرور کنم. ### 📌 مردمی بودن یعنی چه؟ رهبر شهید فرمودند:** > «مردمی بودن یعنی با مردم عادی معمولی مخلوط شدن، نشست و برخاست کردن، هم گوش شنوا برای شنیدن حرف مردم داشتن، هم زبان گویا برای روشن کردن ذهن مردم داشتن.» ### 🌟 و تو این‌گونه بودی: - در مسجد گیشا، پس از نماز می‌ماندی. ساعت‌ها. - به حرف‌های مردم گوش می‌دادی. مشکلاتشان را می‌شنیدی. - در سفرهای استانی، پای پیاده می‌رفتی. نه پشت شیشه ماشین. - روی فرش مردم می‌نشستی. نه روی مبل‌های اداری. - حتی در کربلا، روضه را با خانواده برپا می‌کردی. و تو این‌گونه بودی https://eitaa.com/daftar110
سلیمه جان، دوست سال‌بالایی‌ام فیلم جایزه گرفتنت را باز کردم. چادرت را کیپ‌وریپ گرفته بودی، با دخترانت بالای سن رفتی. به قول مامان مریم: «چشمشان کور، آیه‌اش به قرآن» همان کسانی که انگ می‌زنند: «حجاب دست وپاگیره.بابچه مگه میشه کارکرد » بماند که هر بار تلفنی حرف زدیم، به دقیقه نمی‌کشید که باید قطع می‌کردی و حرفمان نصفه می‌ماند از دست بچه‌ها. موفقیتت را مدیون رهبر شهید دانسته بودی. و چه خوب به تصویر کشیدی این فرموده رهبر شهید را: «زن با وجود فرزند هم می‌تواند موفق شود؛ مادری و موفقیت، دو بال پروازند.» امروز ثابت کردی بعدازچهارسال کلاس ودوره وبست نشینی چادر و فرزند و موفقیت، با هم می‌سازند. به بودنت افتخار می‌کنم. لینک کانال سلیمه مهرجو دربله https://ble.ir/salimeh_mehrjoo
حرف امروز و دیروز نبود. از همان اول مرغش یک پا داشت. اداره هم که می آمد، حرفش را به کرسی می نشاند .از ما اقلام فرهنگی مورد نیاز مدرسه‌ی محل خدمتش را می گرفت. دیگر حسین را می شناختم. کارش را راه می انداختم تا از سر کچل مادست بردارد. بعداً هم حسین به اداره منتقل شد. ما نقبی زدیم. از انبار متروکه آن زمان، برای همه بچه‌های اداره، اورکت آمریکایی گرفتیم. قیمت مناسب بود. خودم رفتم. ۶۸ دست اورکت تحویل گرفتم. وقتی حسین دید، گفت: «به خواهران هم بدهید.» گفتم: «خواهرها که اورکت تن نمی‌کنند!» گفت: «ببین، چون به نیت همه گرفتید، باید به خواهرها هم بدهید.» یکی را تحویل خودش دادم .برنداشت.گفت:"من اورکت آمریکایی نمی پوشم" https://eitaa.com/daftar110
چله‌نشینیِ من همیشه یک‌جای مسیر، دقیقاً وقتی که فکر می‌کردم «رسیده‌ام»، پاره می‌شود. مثلاً قرار بود چهل روز مراقبِ زبانم باشم. روزهای اول، کلمات را قبل از گفتن مِزه مِزه می‌کردم. اما امان از وقتی که خوابِ سنگینِ ظهرگاهی سرم را گیج زده، و همسرم یک کارِ سادهِ خانه را از من می‌خواهد. در آن لحظه، به جایِ آرامش، صدایم را رویِ او می‌کوبم. یا وقتی ساعت‌ها زیرِ آفتابِ سوزانِ تیرماه، در صفِ یک اداره‌ی اداری معطل مانده‌ام. گرمایِ خورشید به پیشانی‌ام می‌چسبد، گرد و غبارِ خیابان گلویم را می‌خاراند و ناگهان با بی‌حوصلگیِ تمام، به کسی که کنارم ایستاده حمله می‌کنم. در آن ثانیه‌های عصبانیتِ خسته‌ام، تازه می‌فهمم دوباره چله ام یادم رفته است. من حریفِ خودم نشدم هنوز. ..به رسم جمعه‌ها زبان به صلوات می‌گشایم برای ظهورت. اما عصرِ امروز، فراتر از کلمات، می‌خواهم حریفِ خستگی‌ام شوم. می‌خواهم به جای تندی، چایِ لبخندی دم کنم و تقدیمِ کسی کنم که، تلخیِ زبانم را چشید. شاید ظهور، از همین قدم‌های کوچکِ من در میانه‌یِ پذیراییِ خانه آغاز شود.» @daftar110
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در لیستِ بلندبالایِ دلتنگی‌هایم، یک جایِ مخصوص هست برای این «زاویه». اسمش را نمی‌دانم... دلتنگی؟ فراتر از آن. نگاه که می‌کنی، از تمامِ تعلقاتِ زمین جدا می‌شوی. بعضی نگاه‌ها، «قابِ حقیقت» هستند. وقتی دلتنگِ این زاویه می‌شوی، دیگر هیچ‌کدام از غم‌هایِ روزمره جدی به نظر نمی‌رسند. می‌نشینی، نگاه می‌کنی و فقط خنده‌ات می‌گیرد به تمامِ دویدن‌هایی که به این‌جا ختم نمی‌شدند. این قاب، حرف نمی‌زند، اما تمامِ حرف‌ها را در دلت تمام می‌کند. @daftar110
نمی‌دانم کدام «ننه قمری» اولین بار مسیر موفقیت را برای ما یک جاده‌ی گل‌وبلبل و «راحت‌الحلقوم» ترسیم کرد؟ کی بود که گفت موفقیت یعنی یک خطِ صاف که تهش به تشویق و باقلوا ختم می‌شود؟ حقیقت این است: اگر در مسیری هستید و مدام زمین نمی‌خورید، اگر شکست به پست‌تان نمی‌خورد، به خودتان و مسیرتان شک کنید. مسیرِ درست، زبر است؛ زمین‌خوردن دارد، «نشدن» دارد، خستگی دارد. اصلاً موفقیت یعنی همین: «هربار زمین خوردن و باز بلند شدن.» امام هادی علیه‌السلام هم دقیقاً در جریانِ همین زمین‌خوردن‌های ما بودند. ایشان راهِ خروج از چاهِ ناامیدی بعد از شکست را در یک جمله فرموده‌اند: «اذْکُرْ حَسَرَاتِ التَّفْرِیطِ بِأَخْذِ تَقْدِیمِ الْحَزْمِ» *(حسرتِ کوتاهی‌های گذشته را با عزمِ راسخ و تصمیمِ محکم برای آینده جبران کن.) @daftar110
وسط تجمع دخترک رادیدم .موهایش را خرگوشی بسته بود. کفش‌ تق‌تقی‌ قرمزی پایش بود. عکسِ رهبر را محکم چسبانده بود به خودش. پدرش چند قدم جلوتر بود؛ خم شده بود. با گوشی داشت ازدخترک عکس می‌گرفت. دخترک هر لحظه یک ژست می‌گرفت؛ یک‌بار سرش را کج کرد. یک‌بار لبخند زد. پاشنه کفشش را روی زمین کوبید.گفت: «بابا! بیا عکسو ازدستم بگیر... می‌خوام با انگشتام واسه آقا قلب درست کنم.» به کارکردهای قلب ولوازمش فکر می کردم.زمان ما نهایت استفاده ی ما این بودیک قلب نقاشی می کشیدیم.یک نیزه هم به طرف قلب نشانه رفته بود.ازآن طرف قلب درآمده بود.سه قطره خون هم ازقلب چکیده بود‌. @daftar110
هر بار که چشمم به این قاب می‌افتد، انگار باراول است که می‌بینمش؛ نگاه‌ام روی لبخند پدر سُر می‌خورد و روی ادب پسر قفل می‌شود. هرچه تماشا می‌کنم، عطش چشم‌هایم فرو نمی‌نشیند؛ انگار این عکس از آن چشمه‌هایی است که هرچه بیشتر از آن بنوشی، تشنه‌تر می‌شوی.» ببین؛ چطور پسر سر خم کرده و گوشش را آورده نزدیک لبخندپدر... این دیگر یک عکس ساده نیست، خود "شنیدن" است؛ انگار دارد واژه‌ها را پیش از آنکه رها شوند، با جانش صید می‌کند. ملموس‌ترین شکل"ادب" است که دقیقاً پیش چشمم قد کشیده. در مسیر ولایت که قدم بگذاری، حواست پرت هیچ تاریکی نمی‌شود؛ اینجا همه‌چیز نور است و یقین. اصلاً بابت داشتن این "پدر و پسر" و بابت این ثروت عظیمی که نامش رهبر است، دلم می‌خواهد به قولِ این روان‌شناس‌ها بایستم و به خودم جایزه بدهم؛ جایزه‌ای از جنس شکر، که چنین سایه‌های بلندی بالای سرم دارم @daftar110
به این قاب که نگاه می‌کنم، اصلاً بوی سنگ و گلاب نمی‌آید؛ بوی خانه" می‌آید. انگار علی وسط نشسته، سرش را تکیه داده به زانوی مادر و دست پدر را محکم گرفته. نمی‌دانم میان این زمزمه‌ها، کدام خاطره دارد ورق می‌خورد؟ مادر دارد اولین "تاتی تاتی" کردن‌هایش را زیر لب تکرار می‌کند یا پدر، با آن دست لرزانی که روی سنگ کشیده، دارد قد کشیدن پسرش را تماشا می‌کند؟ این یک خلوت سه‌نفره‌ی معمولی نیست؛ اینجا دارند با هم "دل و قلوه" می‌دهند. صمیمیتی که در این نشستن هست، از تمام دورهمی‌های دنیا واقعی‌تر است. علی نرفته، علی همین‌جاست؛ گرم‌تر و زنده‌تر از همه‌ی ما. خوش‌به‌حالت علی‌آقا... که حتی سنگ مزارت هم برای پدر و مادرت، امن‌ترین گوشه‌ی دنیاست برای یک گپ‌وگفت طولانی. @daftar110
«بلندگوی تجمع ما، شخصیت عجیبی دارد؛ از آن‌هایی است که یک‌خط‌درمیان رفیق‌نیمه‌راه می‌شود. از همان اول مسیر، وقتی جلوی مسجد راه می‌افتیم، صدای «ترتر» کردن موتورش از خودش بلندتر است. انگار دارد غر می‌زند که چرا دوباره بیدارش کرده‌ایم! بلندگو را گذاشته‌اند داخل یک ارابه‌ی فلزی و هل می‌دهند. ارابه‌ای که برای خودش هویت مستقلی دارد و اصلاً با جمعیت هماهنگ نیست! سر پیچ‌ها، یک درگیری تمام‌عیار شروع می‌شود؛ سه نفر آدم بزرگسال باید تمام وزنشان را روی ارابه بیندازند تا راضی شود بپیچد. خنده‌دار است و تلخ؛ ارابه یک طرف خیابان می‌رود، جمعیت آن طرف. باز باید بدو بدو بروند و با زور و التماس، ارابه را به آغوش جمعیت برگردانند. ما دیگر به این بازی عادت کرده‌ایم. حتی دست زن‌ها آمده که اگر تا آخر مسیر، سیم بلندگو قطع نشود، باید تعجب کرد! انگار قطع شدن سیم، بخشی از مناسکِ هر شب ماست. امشب هم درست از همان اول مسیر، بلندگو دوباره لجبازی کرد و سیمش برید. سکوت سنگینی داشت سایه می‌انداخت که ناگهان، یک «رسانه‌ی جدید» ظهور کرد. دختربچه‌ای که موهایش تا روی شانه‌هایش ریخته بود، تمام جانش را ریخت توی گلویش و یک «الله اکبر» گفت که خیابان را تکان داد. جمعیت که انگار منتظر همین یک جرقه بود، با او هم‌صدا شد. بعد نوبت به دختربچه چادری دیگری رسید که رهبری جمعیت را به دست بگیرد. رقابت قشنگی بود؛ یکی به مادرش می‌زد که: «مامان، من کی پس بگم؟» و مادر آرامش داد که: «صبر کن او تمام بشود، حالا نوبت شماست.» @daftar110
ارثیه حضور داشتم میان کتاب ها و کلمات دنبال نسبتم با مباهله می گشتم. نسبتم را در پیاده رو پیدا کردم؛ در زنی که با یک دست پایه کالسکه سنگین را از لبه جدول بلند کرد و با دست دیگر، چادرش را از چنگ دخترک بهانه گیرش نجات داد. روی کالسکه، دو طرف پرچم ایران نصب شده بود . پسرک دو ساله، با تفنگ پلاستیکی اش به لبه صندلی «تق تق» می کوبید؛ زن دخترک را برای نخریدن خوراکی متقاعدکرد، گوشی را با شانه نگه داشت . به همسرش گفت: «تا نیم ساعت دیگر خونه ایم، شام هم حاضره.» نگاهش کردم و فهمیدم مباهله یعنی همین! یعنی همین قدر سخت، همین قدر پر از جزئیات و همین قدر زنانه پای باور ایستادن. حق یعنی چیزی که برایش عزیزترین هایت را وسط می آوری. ما «به میدان آمدن» را از مباهله به ارث برده ایم. اینکه خسته باشی، دستت بند کالسکه و بچه و بشقاب شام باشد حضور در صحن مسجد و خیابان را حذف نکنی. اینکه اجازه ندهی روزمرگی، تو را در خود غرق کند و از «بودن» باز دارد @daftar110
چایم را خوردم. امشب با خودم از خانه خرما برده بودم تا کنار چای موکب بخورم؛ هندوانه خورده بودم و نمی خواستم سردی ام کند. از دست این انسان عجیب الخلقه! هر چیزی می خورد،باید حواسش به طبعش به گرمی وسردی اش هم باشد.باید مصلحش را هم کنارش بخورد. اصلا دنیا همین است؛ هر نعمتی که می دهد، یک جوری از دماغت در می آورد. لیوان شیشه ای را تحویل دادم. دم بچه های موکب مسجد محل گرم که استکان شیشه ای راه انداختند؛ هم چای بیشتر به جان آدم می نشیند، هم هزینه لیوان یک بارمصرف نمی دهند .حالااعصابم نمی کشد اینجا ضررهای لیوان یک بارمصرف را لیست کنم. از در مسجدبیرون آمدم.یک هواپیما در ارتفاع خیلی پایین رد شد. من، آن زن روبرویی و آن بچه دوچرخه سوار، هر سه ناخودآگاه سرمان را گرفتیم بالا. زل زده بودیم به آسمان. انگار که مثلا قرار است تشخیص بدهیم این یکی جنگنده است یا نه؟ خودی است یا ناخودی؟ یک لحظه طوری نگاهش می کردیم که انگار مردد بودیم سنگ برداریم پرت کنیم طرفش، یا برایش دست تکان بدهیم... همین قدر غریزی، همین قدر بلاتکلیف میان ترس و تماشا. @daftar110