چلهنشینیِ من همیشه یکجای مسیر، دقیقاً وقتی که فکر میکردم «رسیدهام»، پاره میشود.
مثلاً قرار بود چهل روز مراقبِ زبانم باشم. روزهای اول، کلمات را قبل از گفتن مِزه مِزه میکردم. اما امان از وقتی که خوابِ سنگینِ ظهرگاهی سرم را گیج زده، و همسرم یک کارِ سادهِ خانه را از من میخواهد. در آن لحظه، به جایِ آرامش، صدایم را رویِ او میکوبم.
یا وقتی ساعتها زیرِ آفتابِ سوزانِ تیرماه، در صفِ یک ادارهی اداری معطل ماندهام. گرمایِ خورشید به پیشانیام میچسبد، گرد و غبارِ خیابان گلویم را میخاراند و ناگهان با بیحوصلگیِ تمام، به کسی که کنارم ایستاده حمله میکنم.
در آن ثانیههای عصبانیتِ خستهام، تازه میفهمم دوباره چله ام یادم رفته است.
من حریفِ خودم نشدم هنوز.
..به رسم جمعهها زبان به صلوات میگشایم برای ظهورت.
اما عصرِ امروز، فراتر از کلمات، میخواهم حریفِ خستگیام شوم. میخواهم به جای تندی، چایِ لبخندی دم کنم و تقدیمِ کسی کنم که، تلخیِ زبانم را چشید. شاید ظهور، از همین قدمهای کوچکِ من در میانهیِ پذیراییِ خانه آغاز شود.»
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#یا_صاحب_الزمان
#قدم_کوچک_من_به_نیت_ظهور
@daftar110
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در لیستِ بلندبالایِ دلتنگیهایم، یک جایِ مخصوص هست برای این «زاویه».
اسمش را نمیدانم...
دلتنگی؟ فراتر از آن.
نگاه که میکنی، از تمامِ تعلقاتِ زمین جدا میشوی.
بعضی نگاهها، «قابِ حقیقت» هستند.
وقتی دلتنگِ این زاویه میشوی، دیگر هیچکدام از غمهایِ روزمره جدی به نظر نمیرسند.
مینشینی، نگاه میکنی و فقط خندهات میگیرد به تمامِ دویدنهایی که به اینجا ختم نمیشدند.
این قاب، حرف نمیزند، اما تمامِ حرفها را در دلت تمام میکند.
@daftar110
نمیدانم کدام «ننه قمری» اولین بار مسیر موفقیت را برای ما یک جادهی گلوبلبل و «راحتالحلقوم» ترسیم کرد؟ کی بود که گفت موفقیت یعنی یک خطِ صاف که تهش به تشویق و باقلوا ختم میشود؟
حقیقت این است: اگر در مسیری هستید و مدام زمین نمیخورید، اگر شکست به پستتان نمیخورد، به خودتان و مسیرتان شک کنید. مسیرِ درست، زبر است؛ زمینخوردن دارد، «نشدن» دارد، خستگی دارد.
اصلاً موفقیت یعنی همین: «هربار زمین خوردن و باز بلند شدن.»
امام هادی علیهالسلام هم دقیقاً در جریانِ همین زمینخوردنهای ما بودند. ایشان راهِ خروج از چاهِ ناامیدی بعد از شکست را در یک جمله فرمودهاند:
«اذْکُرْ حَسَرَاتِ التَّفْرِیطِ بِأَخْذِ تَقْدِیمِ الْحَزْمِ»
*(حسرتِ کوتاهیهای گذشته را با عزمِ راسخ و تصمیمِ محکم برای آینده جبران کن.)
#امام_هادی #مسیر_موفقیت #شکست #اراده #حزم #ولادت_امام_هادی #تجربه #بلند_شو #سامرا
@daftar110
وسط تجمع دخترک رادیدم .موهایش را خرگوشی بسته بود. کفش تقتقی قرمزی پایش بود. عکسِ رهبر را محکم چسبانده بود به خودش.
پدرش چند قدم جلوتر بود؛ خم شده بود. با گوشی داشت ازدخترک عکس میگرفت. دخترک هر لحظه یک ژست میگرفت؛ یکبار سرش را کج کرد. یکبار لبخند زد. پاشنه کفشش را روی زمین کوبید.گفت: «بابا! بیا عکسو ازدستم بگیر... میخوام با انگشتام واسه آقا قلب درست کنم.»
به کارکردهای قلب ولوازمش فکر می کردم.زمان ما نهایت استفاده ی ما این بودیک قلب نقاشی می کشیدیم.یک نیزه هم به طرف قلب نشانه رفته بود.ازآن طرف قلب درآمده بود.سه قطره خون هم ازقلب چکیده بود.
@daftar110
هر بار که چشمم به این قاب میافتد، انگار باراول است که میبینمش؛ نگاهام روی لبخند پدر سُر میخورد و روی ادب پسر قفل میشود. هرچه تماشا میکنم، عطش چشمهایم فرو نمینشیند؛ انگار این عکس از آن چشمههایی است که هرچه بیشتر از آن بنوشی، تشنهتر میشوی.»
ببین؛ چطور پسر سر خم کرده و گوشش را آورده نزدیک لبخندپدر... این دیگر یک عکس ساده نیست، خود "شنیدن" است؛ انگار دارد واژهها را پیش از آنکه رها شوند، با جانش صید میکند.
ملموسترین شکل"ادب" است که دقیقاً پیش چشمم قد کشیده.
در مسیر ولایت که قدم بگذاری، حواست پرت هیچ تاریکی نمیشود؛ اینجا همهچیز نور است و یقین.
اصلاً بابت داشتن این "پدر و پسر" و بابت این ثروت عظیمی که نامش رهبر است، دلم میخواهد به قولِ این روانشناسها بایستم و به خودم جایزه بدهم؛ جایزهای از جنس شکر، که چنین سایههای بلندی بالای سرم دارم
#جانم_فدای_رهبر #عشق_به_ولایت #رهبر_معظم_انقلاب #قاب_ماندگار #شکر_نعمت
@daftar110
به این قاب که نگاه میکنم، اصلاً بوی سنگ و گلاب نمیآید؛ بوی خانه" میآید. انگار علی وسط نشسته، سرش را تکیه داده به زانوی مادر و دست پدر را محکم گرفته.
نمیدانم میان این زمزمهها، کدام خاطره دارد ورق میخورد؟ مادر دارد اولین "تاتی تاتی" کردنهایش را زیر لب تکرار میکند یا پدر، با آن دست لرزانی که روی سنگ کشیده، دارد قد کشیدن پسرش را تماشا میکند؟
این یک خلوت سهنفرهی معمولی نیست؛ اینجا دارند با هم "دل و قلوه" میدهند. صمیمیتی که در این نشستن هست، از تمام دورهمیهای دنیا واقعیتر است. علی نرفته، علی همینجاست؛ گرمتر و زندهتر از همهی ما.
خوشبهحالت علیآقا... که حتی سنگ مزارت هم برای پدر و مادرت، امنترین گوشهی دنیاست برای یک گپوگفت طولانی.
#شهید_علی_محققی #پدر_و_مادر_شهید #عشق_فرزندی #خانواده_شهدا #قطعه_شهدا #دلتنگی_ملموس
@daftar110
«بلندگوی تجمع ما، شخصیت عجیبی دارد؛ از آنهایی است که یکخطدرمیان رفیقنیمهراه میشود. از همان اول مسیر، وقتی جلوی مسجد راه میافتیم، صدای «ترتر» کردن موتورش از خودش بلندتر است. انگار دارد غر میزند که چرا دوباره بیدارش کردهایم!
بلندگو را گذاشتهاند داخل یک ارابهی فلزی و هل میدهند. ارابهای که برای خودش هویت مستقلی دارد و اصلاً با جمعیت هماهنگ نیست! سر پیچها، یک درگیری تمامعیار شروع میشود؛ سه نفر آدم بزرگسال باید تمام وزنشان را روی ارابه بیندازند تا راضی شود بپیچد. خندهدار است و تلخ؛ ارابه یک طرف خیابان میرود، جمعیت آن طرف. باز باید بدو بدو بروند و با زور و التماس، ارابه را به آغوش جمعیت برگردانند.
ما دیگر به این بازی عادت کردهایم. حتی دست زنها آمده که اگر تا آخر مسیر، سیم بلندگو قطع نشود، باید تعجب کرد! انگار قطع شدن سیم، بخشی از مناسکِ هر شب ماست.
امشب هم درست از همان اول مسیر، بلندگو دوباره لجبازی کرد و سیمش برید. سکوت سنگینی داشت سایه میانداخت که ناگهان، یک «رسانهی جدید» ظهور کرد. دختربچهای که موهایش تا روی شانههایش ریخته بود، تمام جانش را ریخت توی گلویش و یک «الله اکبر» گفت که خیابان را تکان داد. جمعیت که انگار منتظر همین یک جرقه بود، با او همصدا شد.
بعد نوبت به دختربچه چادری دیگری رسید که رهبری جمعیت را به دست بگیرد. رقابت قشنگی بود؛ یکی به مادرش میزد که: «مامان، من کی پس بگم؟» و مادر آرامش داد که: «صبر کن او تمام بشود، حالا نوبت شماست.»
@daftar110
ارثیه حضور
داشتم میان کتاب ها و کلمات دنبال نسبتم با مباهله می گشتم.
نسبتم را در پیاده رو پیدا کردم؛ در زنی که با یک دست پایه کالسکه سنگین را از لبه جدول بلند کرد و با دست دیگر، چادرش را از چنگ دخترک بهانه گیرش نجات داد.
روی کالسکه، دو طرف پرچم ایران نصب شده بود . پسرک دو ساله، با تفنگ پلاستیکی اش به لبه صندلی «تق تق» می کوبید؛
زن دخترک را برای نخریدن خوراکی متقاعدکرد، گوشی را با شانه نگه داشت . به همسرش گفت: «تا نیم ساعت دیگر خونه ایم، شام هم حاضره.»
نگاهش کردم و فهمیدم مباهله یعنی همین! یعنی همین قدر سخت، همین قدر پر از جزئیات و همین قدر زنانه پای باور ایستادن. حق یعنی چیزی که برایش عزیزترین هایت را وسط می آوری.
ما «به میدان آمدن» را از مباهله به ارث برده ایم. اینکه خسته باشی، دستت بند کالسکه و بچه و بشقاب شام باشد حضور در صحن مسجد و خیابان را حذف نکنی. اینکه اجازه ندهی روزمرگی، تو را در خود غرق کند و از «بودن» باز دارد
@daftar110
چایم را خوردم. امشب با خودم از خانه خرما برده بودم تا کنار چای موکب بخورم؛ هندوانه خورده بودم و نمی خواستم سردی ام کند.
از دست این انسان عجیب الخلقه! هر چیزی می خورد،باید حواسش به طبعش به گرمی وسردی اش هم باشد.باید مصلحش را هم کنارش بخورد.
اصلا دنیا همین است؛ هر نعمتی که می دهد، یک جوری از دماغت در می آورد.
لیوان شیشه ای را تحویل دادم. دم بچه های موکب مسجد محل گرم که استکان شیشه ای راه انداختند؛ هم چای بیشتر به جان آدم می نشیند، هم هزینه لیوان یک بارمصرف نمی دهند .حالااعصابم نمی کشد اینجا ضررهای لیوان یک بارمصرف را لیست کنم.
از در مسجدبیرون آمدم.یک هواپیما در ارتفاع خیلی پایین رد شد. من، آن زن روبرویی و آن بچه دوچرخه سوار، هر سه ناخودآگاه سرمان را گرفتیم بالا.
زل زده بودیم به آسمان.
انگار که مثلا قرار است تشخیص بدهیم این یکی جنگنده است یا نه؟ خودی است یا ناخودی؟
یک لحظه طوری نگاهش می کردیم که انگار مردد بودیم سنگ برداریم پرت کنیم طرفش، یا برایش دست تکان بدهیم... همین قدر غریزی، همین قدر بلاتکلیف میان ترس و تماشا.
@daftar110
بدان که هرچی بینی وداری ازدنیا ،یا ازتو بستانند،یا ترا ازآن بستانندوهمه مایه ی محنت وفراق است.
#دنیا_شناسی
#متن_کهن
#کتاب_عجایب_المخلوقات
@daftar110
بحث ما درباره جنگ بود. استرس شبهای جنگ را پیش کشیدم و پرسیدم: «چه حسی داری؟»
خونسرد گفت: «در نهایت میمیریم دیگه»
خندیدم و گفتم: «به همین راحتی؟ پس تکلیف بچههات چی؟ نگران دو فرزندت نیستی؟»
حرفی زد که تکانم داد. گفت: «راستش را بخواهی، نه. خیلی فکر کردم. به ته قلبم که نگاه کردم، دیدم فقط نگران رهبرم هستم.»
این حرف او مرا یاد سوال طلافروشی انداخت که دیروز رفتم. تا دو سوال اضافه پرسیدم، سریع پرسید: «چقدر دارایی داری؟»
همین که فهمید قصد خرید ندارم، سوالهایم را یکیدرمیان جواب داد.
به قول استاد پناهیان، دارایی واقعی ما همان «گرایشهای» ماست. گرایش هم از «حب و بغض» تشکیل شده است.
ما آدمها با چیزهایی که به آنها دل بستهایم تعریف میشویم. تمام قیمت و عیار ما را همین دوست داشتنها و بیزاریها مشخص میکند. ثروت ما همان چیزی است که وقتی خطر از راه میرسد، نگرانش میشویم
. اگر نگران جانیم، دارایی فقط جانت است. اما اگر در اوج بحران، دلواپس حقیقتی بزرگتر از خودت باشی، یعنی سرمایه عظیمی داری که با متر و معیارهای معمولی قابل اندازهگیری نیست.
من هم وقتی به داراییهایم فکر میکنم، میبینم بزرگترین ثروت را دارم؛ ثروتی که این شبها منتظر آمدن مجالسش هستم. دارایی من همان کششی است که به زیباترین حقیقت عالم دارم. من سرمایهای به نام «حب الحسین» دارم که باعث میشود حتی وسط هیاهوی جنگ، دلم به یک جای محکم قرص باشد.
#حب_الحسین #ثروت_واقعی #گرایش #حب_و_بغض #سرمایه
#ورود_محرم
@daftar110
چشم باز کردم و دیدم تمام کانالها، تمام گروهها، پر شده از یک خبر؛ خبر رفتنت.
انگار همه دستپاچه شدهاند برای خبر کردن هم.
من اما خیره ماندهام به تقویم بادصبا... روزها را بالا و پایین میکنم، شنبه، یکشنبه، دوشنبه... انگار هر روزی که ورق میخورد، بند دلم پاره میشود.
دلم نمیآید باور کنم. وسط این همه بغض، با خودم میگویم کاش یک بار، فقط همین یک بار، دروغهای آن طرفیها راست بود.
کاش میگفتند بدلش بود،
کاش میگفتند پناهنده شده، کاش میگفتند اصلا اینها همه بازی است و تو یک روز از جایی برمیگردی.
چقدر مظلوم بودی. مظلومیتت آخر من را میکشد آقا...
حالا ما ماندهایم و یتیمی و تقویمی که روزهای تشییع را سرخ نشان داده. ما ماندهایم و دردی که بدجور تیرمی کشد
@daftar110