ارثیه حضور
داشتم میان کتاب ها و کلمات دنبال نسبتم با مباهله می گشتم.
نسبتم را در پیاده رو پیدا کردم؛ در زنی که با یک دست پایه کالسکه سنگین را از لبه جدول بلند کرد و با دست دیگر، چادرش را از چنگ دخترک بهانه گیرش نجات داد.
روی کالسکه، دو طرف پرچم ایران نصب شده بود . پسرک دو ساله، با تفنگ پلاستیکی اش به لبه صندلی «تق تق» می کوبید؛
زن دخترک را برای نخریدن خوراکی متقاعدکرد، گوشی را با شانه نگه داشت . به همسرش گفت: «تا نیم ساعت دیگر خونه ایم، شام هم حاضره.»
نگاهش کردم و فهمیدم مباهله یعنی همین! یعنی همین قدر سخت، همین قدر پر از جزئیات و همین قدر زنانه پای باور ایستادن. حق یعنی چیزی که برایش عزیزترین هایت را وسط می آوری.
ما «به میدان آمدن» را از مباهله به ارث برده ایم. اینکه خسته باشی، دستت بند کالسکه و بچه و بشقاب شام باشد حضور در صحن مسجد و خیابان را حذف نکنی. اینکه اجازه ندهی روزمرگی، تو را در خود غرق کند و از «بودن» باز دارد
@daftar110
چایم را خوردم. امشب با خودم از خانه خرما برده بودم تا کنار چای موکب بخورم؛ هندوانه خورده بودم و نمی خواستم سردی ام کند.
از دست این انسان عجیب الخلقه! هر چیزی می خورد،باید حواسش به طبعش به گرمی وسردی اش هم باشد.باید مصلحش را هم کنارش بخورد.
اصلا دنیا همین است؛ هر نعمتی که می دهد، یک جوری از دماغت در می آورد.
لیوان شیشه ای را تحویل دادم. دم بچه های موکب مسجد محل گرم که استکان شیشه ای راه انداختند؛ هم چای بیشتر به جان آدم می نشیند، هم هزینه لیوان یک بارمصرف نمی دهند .حالااعصابم نمی کشد اینجا ضررهای لیوان یک بارمصرف را لیست کنم.
از در مسجدبیرون آمدم.یک هواپیما در ارتفاع خیلی پایین رد شد. من، آن زن روبرویی و آن بچه دوچرخه سوار، هر سه ناخودآگاه سرمان را گرفتیم بالا.
زل زده بودیم به آسمان.
انگار که مثلا قرار است تشخیص بدهیم این یکی جنگنده است یا نه؟ خودی است یا ناخودی؟
یک لحظه طوری نگاهش می کردیم که انگار مردد بودیم سنگ برداریم پرت کنیم طرفش، یا برایش دست تکان بدهیم... همین قدر غریزی، همین قدر بلاتکلیف میان ترس و تماشا.
@daftar110
بدان که هرچی بینی وداری ازدنیا ،یا ازتو بستانند،یا ترا ازآن بستانندوهمه مایه ی محنت وفراق است.
#دنیا_شناسی
#متن_کهن
#کتاب_عجایب_المخلوقات
@daftar110
بحث ما درباره جنگ بود. استرس شبهای جنگ را پیش کشیدم و پرسیدم: «چه حسی داری؟»
خونسرد گفت: «در نهایت میمیریم دیگه»
خندیدم و گفتم: «به همین راحتی؟ پس تکلیف بچههات چی؟ نگران دو فرزندت نیستی؟»
حرفی زد که تکانم داد. گفت: «راستش را بخواهی، نه. خیلی فکر کردم. به ته قلبم که نگاه کردم، دیدم فقط نگران رهبرم هستم.»
این حرف او مرا یاد سوال طلافروشی انداخت که دیروز رفتم. تا دو سوال اضافه پرسیدم، سریع پرسید: «چقدر دارایی داری؟»
همین که فهمید قصد خرید ندارم، سوالهایم را یکیدرمیان جواب داد.
به قول استاد پناهیان، دارایی واقعی ما همان «گرایشهای» ماست. گرایش هم از «حب و بغض» تشکیل شده است.
ما آدمها با چیزهایی که به آنها دل بستهایم تعریف میشویم. تمام قیمت و عیار ما را همین دوست داشتنها و بیزاریها مشخص میکند. ثروت ما همان چیزی است که وقتی خطر از راه میرسد، نگرانش میشویم
. اگر نگران جانیم، دارایی فقط جانت است. اما اگر در اوج بحران، دلواپس حقیقتی بزرگتر از خودت باشی، یعنی سرمایه عظیمی داری که با متر و معیارهای معمولی قابل اندازهگیری نیست.
من هم وقتی به داراییهایم فکر میکنم، میبینم بزرگترین ثروت را دارم؛ ثروتی که این شبها منتظر آمدن مجالسش هستم. دارایی من همان کششی است که به زیباترین حقیقت عالم دارم. من سرمایهای به نام «حب الحسین» دارم که باعث میشود حتی وسط هیاهوی جنگ، دلم به یک جای محکم قرص باشد.
#حب_الحسین #ثروت_واقعی #گرایش #حب_و_بغض #سرمایه
#ورود_محرم
@daftar110
چشم باز کردم و دیدم تمام کانالها، تمام گروهها، پر شده از یک خبر؛ خبر رفتنت.
انگار همه دستپاچه شدهاند برای خبر کردن هم.
من اما خیره ماندهام به تقویم بادصبا... روزها را بالا و پایین میکنم، شنبه، یکشنبه، دوشنبه... انگار هر روزی که ورق میخورد، بند دلم پاره میشود.
دلم نمیآید باور کنم. وسط این همه بغض، با خودم میگویم کاش یک بار، فقط همین یک بار، دروغهای آن طرفیها راست بود.
کاش میگفتند بدلش بود،
کاش میگفتند پناهنده شده، کاش میگفتند اصلا اینها همه بازی است و تو یک روز از جایی برمیگردی.
چقدر مظلوم بودی. مظلومیتت آخر من را میکشد آقا...
حالا ما ماندهایم و یتیمی و تقویمی که روزهای تشییع را سرخ نشان داده. ما ماندهایم و دردی که بدجور تیرمی کشد
@daftar110
نمیدانم کدام از خدابی خبری از همان روز اول که داشت نقشهی مسجد ما را میکشید، سهم ما زنها را از صحن و سرای مسجد کوچکتر برید. هر طور نگاه کنی همیشه قسمت زنها شلوغتر بوده و هست، اما سهممان از فضا همیشه کمترین بوده است.
برادر من! تو که آن طرف پرده نشستهای یک بار فقط یک بار خودت را زیر این همه لایه پنهان کن؛ جوراب و ساقدست و مانتو به کنار، چادر و روسری را سر کن و بیا زیر این پنکههای دیواری که به هر ستون پیچ کردهاید. دلتان خوش است که پنکه زدهاید؟ این پنکهها که فقط بلدند با صدای تقتق و لرزش روی ستون اعصاب آدم را خرد کنند. باد که نمیزنند، فقط هوای دمکرده و داغ را دور سرمان میچرخانند.
ما زنها بنده جزئیاتیم؛ چشممان تیز است. از زیر لایهی پرده میبینیم که آن طرف قسمت آقایان چقدر تروتمیز و دلباز است. آنها کتابخانه دارند، مانیتور دارند، تلویزیون بزرگ دارند... نشستهاند و با خیال راحت کلیپ تماشا میکنند. سهم ما از آن همه تصویر و محتوا فقط صدایی است که مبهم از پشت پرده میشنویم. انگار ما فقط باید بشنویم و آنها باید ببینند و لذت ببرند!
اگر فقط پنج دقیقه دیر برسی دیگر فرشی در کار نیست؛ سهمت میشود یک وجب جا کنار جاکفشی و بوی کفشهایی که توی این گرما راه نفس را میبندند. میگویند برو طبقه بالا... اما من زن با این زانو و کمرم چطور این همه پله را بالا بروم وقتی خبری از یک آسانسور ساده نیست؟
حداقل چهارتا کولر آبی درستودرمان نصب کنید که این چهار قطره عرق عبادت از سر و روی آدم نبارد. عبادت کردن که نباید همیشه با طعم نفستنگی و حسرت امکانات آن طرف پرده گره بخورد!»
@daftar110
امشب در تجمع خیابانی هر شبمان بودیم. مسیر را رفتیم. از آن طرف خیابان دسته امام حسین علیه السلام وارد شد. درست جلوی دسته، چشمم به قاب عکس رهبرشهید افتاد. همانجا دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. بغضم ترکید.
میگویند داغ که بگذرد سرد میشود. میگویند دستت که به خاک بخورد آرام میگیری. اما ما هنوز پیکر مطهر شما را به خاک نسپردیم. داغ ما هر لحظه تازهتر شد.
این داغ با خاک سپردن هم سرد شدنی نیست. مگر داغ اباعبدالله علیه السلام بعد از هزار و چهارصد سال سرد شد؟ نه
امسال از همان غروب شب اول، سنگینی محرم روی سینهام آوار شد.
لعنت خدا بر آنهایی که ما را یتیم کردند. لعنت بر کسانی که این غم بزرگ را به جانمان انداختند.
#رهبر_شهید #محرم #داغ_سرد_نمیشود #لبیک_یا_خامنه_ای
@daftar110
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت پنج عصر بود. قرارمان با خادمان کانون رضوی دم مسجد. راه افتادیم به سمت خانه شهید.
ماشین ما زودتر رسید. جلوی در معطل شدیم تا بقیه هم برسند. همان وقت پیرزنی که همسایه بود در را باز کرد. با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت: «فکر کردم مهمون من هستید.» دوست هایم لبخندی زدند و گفتند: «ما آدم های امام رضاییم. اومدیم خونه شهید همسایه تون.»
پیرزن تا اسم آقا را شنید، آهی از دل کشید و گفت: «به به امام رضا...» بعد آمد جلو، سر من را کشید پیشانی ام را بوسید.
کم کم بقیه رسیدند. خادم ها کاورهای سفید و سبزشان را تن کردند. یکی از خادمین اسفنددودکن برنجی و سنگین را بیرون آورد. از همان هایی که توی حرم می گردانند. بوی تند و آشنای دود راه افتاد و پله های سیمانی راهرو را پر کرد.
خادم ها پرهای سبز و لطیف را بین انگشت هایشان گرفتند. از همان پله های اول زمزمه شان شروع شد. صدایشان می پیچید توی پاگرد و تا پشت در واحد شهید می رفت. با همان لهجه شیرین مشهدی می خواندند: «قربون کبوترای حرمت امام رضا...»
در که باز شد اولین چیزی که دیدیم قاب عکس شهید روی میز بود. خانم های خادم دو شمعدان سبز با خودشان آورده بودند. یکی مزین به نام امام حسین علیه السلام و آن یکی به نام امام رضا علیه السلام. شمعدان ها را گذاشتند جلوی عکس شهید. خادم اسفنددودکن را با دو دست مقابل قاب گرفت. دود غلیظ و سنگین از لای درزهای ظرف بیرون می زد و آرام روی صورت خندان شهید می نشست. خانه شهید بوی همان اسفندی را می داد که از صحن آزادی تا اینجا آمده بود.
@daftar110
فاطمهسادات بین ردیف سنگها قدم میزد. چشمش میان نامها میچرخید. دنبال یک آشنا بود. پیکر علی فرسخها دورتر، توی بهشتزهرای تهران است. اینجا رفسنجان است. این مزار فقط یک یادبود سنگی است. اما فاطمهسادات دلش به همین نشان خوش بود. به این که جایی باشد تا دستش را روی سنگ بگذارد و آرام شود.
محمدهانی با پاهای بیجان کنار مادر میآمد. صدای تقتق عصاهای فلزی روی موزاییکها میپیچید. از کنار سنگها رد شدند. مزار را پیدا کردند.
محمدهانی عصاها را به لبه سنگ تکیه داد. خودش را روی مزار انداخت. پیشانیاش را به مرمر سرد چسباند. انگار میخواست جای زخم عملش را به بابا نشان بدهد. فاطمهسادات چادر را روی سرش کشید.
فاطمهسادات دستش را روی نام علی کشید. انگشتهایش توی گودی حروف لرزید. هقهقش بلند شد: «علی... من کجا بیام پیدات کنم؟»
زیر این خاک رفسنجان چیزی نبود. اما این سنگ برای او یک دریچه بود. محمدهانی بازوهایش را دور مزار حلقه کرد. صدای گریه پسرک توی گلزار پیچید. فاطمهسادات به عکس نگاه کرد. علی لبخند میزد. فرقی نمیکرد کجا باشند. علی همینجا بود. درست توی آغوش محمدهانی. زیر دستهای لرزان فاطمه.
@daftar110
امروز از صدقه سر جلسات کانون با زینب آشنا شدم. خواهر شهیدان سارنگ؛ خواهر سه شهید.
ساعت سه بود. جلوی مسجد با بچههای کانون قرار داشتیم. خانم صدری زودتر آمده بود. داخل ماشین نشستم و منتظر ماندیم تا بقیه بیایند. یک ربع گذشت. آفتاب به شیشهها میخورد. داخل ماشین داغ شده بود. عرق از سر و رویم میریخت.
زینب صندلی جلو نشسته بود. برگشت نگاهم کرد. با مهربانی گفت: «ببخشید من جلو نشستم. میخوای جایت را با من عوض کنی؟»
گفتم: «نه، راحت باشید.»
او را نمیشناختم. در حال و هوای خودم بودم. خانم صدری فرمان را چرخاند. رو به من کرد و گفت: «ایشان خواهر سه شهید هستند.»
برق از سه فازم پرید. نفسم حبس شد. زیر لب گفتم: «یا حسین.» خودم را جلو کشیدم. روی صندلی نیمخیز شدم. به طرفش برگشتم. گفتم: «از حال و هوای شهیداتون برام بگو.»
زینب به روبرو خیره شد. گفت: «فاطمه هفتههای آخر عجیب شده بود.»
پرسیدم: «یعنی چطوری شده بود؟»
ادامه داد: «مثلاً بعد از نماز مغرب، شاید حدود یک ساعت دستش به آسمون دراز بود. دعا می خوند.»
پرسیدم: «چه دعایی میخوند؟ از روی مفاتیح میخوند؟»
گفت: «نه. فقط دستش به آسمان بود. نمیدانم چه میگفت.»
صدای زینب لرزید. گفت: «من همون موقع خیلی دلشوره گرفتم.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «آخه داداش اولیام هم که شهید شد، همین مدلی شده بود. همینطور دعا میکرد.»
سکوت سنگینی توی ماشین افتاد. به نیمرخ زینب نگاه کردم.ماشین به سمت کانون میرفت و من به دستهای رو به آسمان فاطمه فکر میکردم.
(فاطمه سارنگ از شهدای سایبری جنگ رمضان است که کنار برادرش در محل کار به شهادت رسید.)
#شهیدان_سارنگ
#فاطمه_سارنگ
@daftar110
قرارمان ساعت یک ربع به دو جلوی مسجد بود. به خانم صدری زنگ زدم . با صدایی گرفته گفت: "همسایهمون دیشب فوت کرده ،بهشت زهرابودم.. ببخشید چند دقیقه دیر میرسم، برو جلوی در خانه ی خانم ایزدی."
به طرف خانه خانم ایزدی رفتم .کمی بعد خانم صدری هم رسید. سوار ماشین شدیم.
به طرف مسجد رفتیم؛ مجلس یادبود شهیددکترکیومرث کوثری بود.
اما نقطه اوج، ورود به مجلس بود.
روضهخوان ترکی میخواند؛ من چیزی نمیفهمیدم، اما انگار همهچیز را میفهمیدم. چون "غربت" زبانی دارد که همه قلبها آن را میشناسند.
خانمی صدایم زد:" مادرش اونیه که اون جلو نشسته ودستمال جلو دستش گرفته"به طرف مادرش رفتم .سلام واحوالپرسی کردم.
کیک یزدی وآبمیوه وآب معدنی پخش کردند.
خانم پشت سری گفت:" یه قرآنم به من بدیدبخونم"
بلندشدم ازجایگاه قرآن آوردم.
خانم صدری چفیه ای که عکس شهید را شابلون کرده بودند روی سفره گذاشت.
واین کاشی هم هدیه خادمیارن رضوی بودکه باخودمان برده بودیم.
مجالس شهدا چقدر عجیب هستند. حتی اگر بروی و هیچ کاری نکنی، باز هم حالت را خوب میکند. فقط نفس میکشی و حس میکنی آرام شدهای... انگار شهید همان دم در ایستاده است؛ اول به استقبالت میآید و وقتی میروی، با مهربانی بدرقهات میکند.»
@"شهیدکوثری دکترا داشتندودرجنگ ۱۲ روزه محل کاربه شهادت رسیدند"
@daftar110
کوثر و ثنا، دختران شهید حسین رستمی هستند. یکی یازده و دیگری سیزده ساله ؛ در آشپزخانه ایستاده بودند. زینب خانم، همسر شهید، ظرف میوهها را آماده کرد . کوثر عمویش را صدا زد: «بیا عمو، میوهها رو ببر.»
در جمع خانوادهی شهید حسین رستمی بودیم .من درست کنار مادر شهید نشسته بودم. خانم صدری رو به خانوادهی شهید گفت: «هر کدومتون اگه خاطرهای دارید، تعریف کنید.» در همان لحظه، مادر شهید خیلی آرام، کنار گوش من زمزمه کرد: «بچهام تشنه بود...»
سینی شربت را آوردند و بین ما پخش کردند. تا لیوان شربت را در دست گرفتم، دوباره صدای مادر را شنیدم که زمزمه میکرد: «بچهام تشنه بود...» چون درست کنارش بودم، این زمزمهها را فقط من میشنیدم.
پدر شهید کمی آن طرفتر نشسته بود و داشت خاطره تعریف میکرد، اما مادر دوباره همان جمله را تکرار کرد: «بچهام تشنه بود...»
اشکی از گونهاش چکیدردش روی صورتش ماند. با دستش اشک را پاک کرد و باز همان جمله را زمزمه کرد: «بچهام تشنه بود...»»
@شهید حسین رستمی ازشهدای جنگ رمضان هستند.
عکس سمت چپ وراست کوثروثنا هستندووسطی هم نوه ی شهید رسولی که آتش به اختیار برای دختران شهید کتاب هدیه آورده بود.
@daftar110