eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم کدام از خدابی خبری از همان روز اول که داشت نقشه‌ی مسجد ما را می‌کشید، سهم ما زن‌ها را از صحن و سرای مسجد کوچکتر برید. هر طور نگاه کنی همیشه قسمت زن‌ها شلوغ‌تر بوده و هست، اما سهم‌مان از فضا همیشه کمترین بوده است. برادر من! تو که آن طرف پرده نشسته‌ای یک بار فقط یک بار خودت را زیر این همه لایه پنهان کن؛ جوراب و ساق‌دست و مانتو به کنار، چادر و روسری را سر کن و بیا زیر این پنکه‌های دیواری که به هر ستون پیچ کرده‌اید. دلتان خوش است که پنکه زده‌اید؟ این پنکه‌ها که فقط بلدند با صدای تق‌تق و لرزش روی ستون اعصاب آدم را خرد کنند. باد که نمی‌زنند، فقط هوای دم‌کرده و داغ را دور سرمان می‌چرخانند. ما زن‌ها بنده جزئیاتیم؛ چشممان تیز است. از زیر لایه‌ی پرده می‌بینیم که آن طرف قسمت آقایان چقدر تروتمیز و دلباز است. آن‌ها کتابخانه دارند، مانیتور دارند، تلویزیون بزرگ دارند... نشسته‌اند و با خیال راحت کلیپ تماشا می‌کنند. سهم ما از آن همه تصویر و محتوا فقط صدایی است که مبهم از پشت پرده می‌شنویم. انگار ما فقط باید بشنویم و آن‌ها باید ببینند و لذت ببرند! اگر فقط پنج دقیقه دیر برسی دیگر فرشی در کار نیست؛ سهمت می‌شود یک وجب جا کنار جاکفشی و بوی کفش‌هایی که توی این گرما راه نفس را می‌بندند. می‌گویند برو طبقه بالا... اما من زن با این زانو و کمرم چطور این همه پله را بالا بروم وقتی خبری از یک آسانسور ساده نیست؟ حداقل چهارتا کولر آبی درست‌ودرمان نصب کنید که این چهار قطره عرق عبادت از سر و روی آدم نبارد. عبادت کردن که نباید همیشه با طعم نفس‌تنگی و حسرت امکانات آن طرف پرده گره بخورد!» @daftar110
امشب در تجمع خیابانی هر شبمان بودیم. مسیر را رفتیم. از آن طرف خیابان دسته امام حسین علیه السلام وارد شد. درست جلوی دسته، چشمم به قاب عکس رهبرشهید افتاد. همان‌جا دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. بغضم ترکید. می‌گویند داغ که بگذرد سرد می‌شود. می‌گویند دستت که به خاک بخورد آرام می‌گیری. اما ما هنوز پیکر مطهر شما را به خاک نسپردیم. داغ ما هر لحظه تازه‌تر شد. این داغ با خاک سپردن هم سرد شدنی نیست. مگر داغ اباعبدالله علیه السلام بعد از هزار و چهارصد سال سرد شد؟ نه امسال از همان غروب شب اول، سنگینی محرم روی سینه‌ام آوار شد. لعنت خدا بر آن‌هایی که ما را یتیم کردند. لعنت بر کسانی که این غم بزرگ را به جانمان انداختند. @daftar110
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت پنج عصر بود. قرارمان با خادمان کانون رضوی دم مسجد. راه افتادیم به سمت خانه شهید. ماشین ما زودتر رسید. جلوی در معطل شدیم تا بقیه هم برسند. همان وقت پیرزنی که همسایه بود در را باز کرد. با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت: «فکر کردم مهمون من هستید.» دوست هایم لبخندی زدند و گفتند: «ما آدم های امام رضاییم. اومدیم خونه شهید همسایه تون.» پیرزن تا اسم آقا را شنید، آهی از دل کشید و گفت: «به به امام رضا...» بعد آمد جلو، سر من را کشید پیشانی ام را بوسید. کم کم بقیه رسیدند. خادم ها کاورهای سفید و سبزشان را تن کردند. یکی از خادمین اسفنددودکن برنجی و سنگین را بیرون آورد. از همان هایی که توی حرم می گردانند. بوی تند و آشنای دود راه افتاد و پله های سیمانی راهرو را پر کرد. خادم ها پرهای سبز و لطیف را بین انگشت هایشان گرفتند. از همان پله های اول زمزمه شان شروع شد. صدایشان می پیچید توی پاگرد و تا پشت در واحد شهید می رفت. با همان لهجه شیرین مشهدی می خواندند: «قربون کبوترای حرمت امام رضا...» در که باز شد اولین چیزی که دیدیم قاب عکس شهید روی میز بود. خانم های خادم دو شمعدان سبز با خودشان آورده بودند. یکی مزین به نام امام حسین علیه السلام و آن یکی به نام امام رضا علیه السلام. شمعدان ها را گذاشتند جلوی عکس شهید. خادم اسفنددودکن را با دو دست مقابل قاب گرفت. دود غلیظ و سنگین از لای درزهای ظرف بیرون می زد و آرام روی صورت خندان شهید می نشست. خانه شهید بوی همان اسفندی را می داد که از صحن آزادی تا اینجا آمده بود. @daftar110
فاطمه‌سادات بین ردیف سنگ‌ها قدم می‌زد. چشمش میان نام‌ها می‌چرخید. دنبال یک آشنا بود. پیکر علی فرسخ‌ها دورتر، توی بهشت‌زهرای تهران است. اینجا رفسنجان است. این مزار فقط یک یادبود سنگی است. اما فاطمه‌سادات دلش به همین نشان خوش بود. به این که جایی باشد تا دستش را روی سنگ بگذارد و آرام شود. محمدهانی با پاهای بی‌جان کنار مادر می‌آمد. صدای تق‌تق عصاهای فلزی روی موزاییک‌ها می‌پیچید. از کنار سنگ‌ها رد شدند. مزار را پیدا کردند. محمدهانی عصاها را به لبه سنگ تکیه داد. خودش را روی مزار انداخت. پیشانی‌اش را به مرمر سرد چسباند. انگار می‌خواست جای زخم عملش را به بابا نشان بدهد. فاطمه‌سادات چادر را روی سرش کشید. فاطمه‌سادات دستش را روی نام علی کشید. انگشت‌هایش توی گودی حروف لرزید. هق‌هقش بلند شد: «علی... من کجا بیام پیدات کنم؟» زیر این خاک رفسنجان چیزی نبود. اما این سنگ برای او یک دریچه بود. محمدهانی بازوهایش را دور مزار حلقه کرد. صدای گریه پسرک توی گلزار پیچید. فاطمه‌سادات به عکس نگاه کرد. علی لبخند می‌زد. فرقی نمی‌کرد کجا باشند. علی همین‌جا بود. درست توی آغوش محمدهانی. زیر دست‌های لرزان فاطمه. @daftar110
امروز از صدقه سر جلسات کانون با زینب آشنا شدم. خواهر شهیدان سارنگ؛ خواهر سه شهید. ساعت سه بود. جلوی مسجد با بچه‌های کانون قرار داشتیم. خانم صدری زودتر آمده بود. داخل ماشین نشستم و منتظر ماندیم تا بقیه بیایند. یک ربع گذشت. آفتاب به شیشه‌ها می‌خورد. داخل ماشین داغ شده بود. عرق از سر و رویم می‌ریخت. زینب صندلی جلو نشسته بود. برگشت نگاهم کرد. با مهربانی گفت: «ببخشید من جلو نشستم. می‌خوای جایت را با من عوض کنی؟» گفتم: «نه، راحت باشید.» او را نمی‌شناختم. در حال و هوای خودم بودم. خانم صدری فرمان را چرخاند. رو به من کرد و گفت: «ایشان خواهر سه شهید هستند.» برق از سه فازم پرید. نفسم حبس شد. زیر لب گفتم: «یا حسین.» خودم را جلو کشیدم. روی صندلی نیم‌خیز شدم. به طرفش برگشتم. گفتم: «از حال و هوای شهیداتون برام بگو.» زینب به روبرو خیره شد. گفت: «فاطمه هفته‌های آخر عجیب شده بود.» پرسیدم: «یعنی چطوری شده بود؟» ادامه داد: «مثلاً بعد از نماز مغرب، شاید حدود یک ساعت دستش به آسمون دراز بود. دعا می خوند.» پرسیدم: «چه دعایی می‌خوند؟ از روی مفاتیح می‌خوند؟» گفت: «نه. فقط دستش به آسمان بود. نمی‌دانم چه می‌گفت.» صدای زینب لرزید. گفت: «من همون موقع خیلی دلشوره گرفتم.» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «آخه داداش اولی‌ام هم که شهید شد، همین مدلی شده بود. همین‌طور دعا می‌کرد.» سکوت سنگینی توی ماشین افتاد. به نیم‌رخ زینب نگاه کردم.ماشین به سمت کانون می‌رفت و من به دست‌های رو به آسمان فاطمه فکر می‌کردم. (فاطمه سارنگ از شهدای سایبری جنگ رمضان است که کنار برادرش در محل کار به شهادت رسید.) @daftar110
قرارمان ساعت یک ربع به دو جلوی مسجد بود. به خانم صدری زنگ زدم . با صدایی گرفته گفت: "همسایه‌مون دیشب فوت کرده ،بهشت زهرابودم.. ببخشید چند دقیقه دیر می‌رسم، برو جلوی در خانه ی خانم ایزدی." به طرف خانه خانم ایزدی رفتم .کمی بعد خانم صدری هم رسید. سوار ماشین شدیم. به طرف مسجد رفتیم؛ مجلس یادبود شهیددکترکیومرث کوثری بود. اما نقطه اوج، ورود به مجلس بود. روضه‌خوان ترکی می‌خواند؛ من چیزی نمی‌فهمیدم، اما انگار همه‌چیز را می‌فهمیدم. چون "غربت" زبانی دارد که همه قلب‌ها آن را می‌شناسند. خانمی صدایم زد:" مادرش اونیه که اون جلو نشسته ودستمال جلو دستش گرفته"به طرف مادرش رفتم .سلام واحوالپرسی کردم‌. کیک یزدی وآبمیوه وآب معدنی پخش کردند. خانم پشت سری گفت:" یه قرآنم به من بدیدبخونم" بلندشدم ازجایگاه قرآن آوردم. خانم صدری چفیه ای که عکس شهید را شابلون کرده بودند روی سفره گذاشت. واین کاشی هم هدیه خادمیارن رضوی بودکه باخودمان برده بودیم. مجالس شهدا چقدر عجیب هستند. حتی اگر بروی و هیچ کاری نکنی، باز هم حالت را خوب می‌کند. فقط نفس می‌کشی و حس می‌کنی آرام شده‌ای... انگار شهید همان دم در ایستاده است؛ اول به استقبالت می‌آید و وقتی می‌روی، با مهربانی بدرقه‌ات می‌کند.» @"شهیدکوثری دکترا داشتندودرجنگ ۱۲ روزه محل کاربه شهادت رسیدند" @daftar110
کوثر و ثنا، دختران شهید حسین رستمی هستند. یکی یازده و دیگری سیزده ساله ؛ در آشپزخانه ایستاده بودند. زینب خانم، همسر شهید، ظرف میوه‌ها را آماده کرد . کوثر عمویش را صدا زد: «بیا عمو، میوه‌ها رو ببر.» در جمع خانواده‌ی شهید حسین رستمی بودیم .من درست کنار مادر شهید نشسته بودم. خانم صدری رو به خانواده‌ی شهید گفت: «هر کدومتون اگه خاطره‌ای دارید، تعریف کنید.» در همان لحظه، مادر شهید خیلی آرام، کنار گوش من زمزمه کرد: «بچه‌ام تشنه بود...» سینی شربت را آوردند و بین ما پخش کردند. تا لیوان شربت را در دست گرفتم، دوباره صدای مادر را شنیدم که زمزمه می‌کرد: «بچه‌ام تشنه بود...» چون درست کنارش بودم، این زمزمه‌ها را فقط من می‌شنیدم. پدر شهید کمی آن طرف‌تر نشسته بود و داشت خاطره تعریف می‌کرد، اما مادر دوباره همان جمله را تکرار کرد: «بچه‌ام تشنه بود...» اشکی از گونه‌اش چکید‌ردش روی صورتش ماند. با دستش اشک را پاک کرد و باز همان جمله را زمزمه کرد: «بچه‌ام تشنه بود...»» @شهید حسین رستمی ازشهدای جنگ رمضان هستند. عکس سمت چپ وراست کوثروثنا هستندووسطی هم نوه ی شهید رسولی که آتش به اختیار برای دختران شهید کتاب هدیه آورده بود. @daftar110
بوی نعنا اتاق را پر کرده بود. آش را هم زدم. تلفنم زنگ خورد. حمزه پشت خط بود. پرسید: «مامان، کی خونه‌ست؟» گفتم: «خاله اینااینجان.» حمزه گفت: «پس نگهشون دار، من شب می‌آم.» سفره را پهن کردیم.خواهرم را نگه داشتم.منتظر ماندیم .حمزه نیامد. من سهم حمزه را جدا کردم .گذاشتم کنار. شب شد و حمزه نیامد. به گوشی‌اش زنگ زدم، خاموش بود. دوباره زنگ زدم، خاموش بود. دم در رفتم و کوچه را نگاه کردم. خبری نبود. برگشتم و به کاسه آش نگاه کردم. سرد شده بود و از دهن افتاده بود. روغن‌های نعنا ماسیده بود و کشک‌های رویش لخته شده بود. سهمش همان‌جا ماند. از آن شب به بعد، دیگر هیچ‌وقت آش درست نکردم. @شهید حمزه رحیمی متولد ۱۳۷۵ ازشهدای جنگ رمضان است. عکس رادرمنزل پدرشهیدگرفتم @daftar110
قرارمان باخادمیاران رضوی یه ربع به سه جلوی مسجد بود. سرساعت جمع شدند .منزل پدرزهرا رفتیم .زهرا به همراه همسر و پسرانش همان صبح شهادت حضرت آقا پرکشیده بودند. پدرزهرا وارد شد.روی مبل نشست.زیرلب چیزی گفت وبه پایش زد. بعدازصحبت های اولیه مادر زهرا رو به ما کرد و پرسید: «من چکار کنم برای زهرا زحمت هاشوجبران کنم؟» رفقا بهش گفتند: « مادرجان، خدا اجرشو داده دیگه.» من پرسیدم: «یعنی چطوری براتون زحمت می‌کشید؟» پدرش نگاهی کرد.دوباره به پایش زد.هق هق کرد.شانه هایش تکان خورد. مادرش آهی کشید و گفت: «زهرا از راه که می‌رسید، چادرشو درمی‌آورد . مستقیم آشپرخانه می‌رفت؛ شروع می‌کرد به تمیزکاری؛ کابینت‌ها رو برق می‌انداخت، سینک ظرفشویی رو می‌سابید. دیوارها رو پاک می‌کرد. خسته بود و من می‌گفتم: "مادر بیا بشین حالاباهم حرف بزنیم" می‌گفت: "همین‌طوری با هم حرفم می‌زنیم منم کارارو می‌کنم." هرجا فامیل برنامه ومهمانی داشت زهرااولین نفرخودش را می رساند.کارها رو راست و ریس می کرد؛ چند روزپیش دنبال مدارک می‌گشتم، دیدم زهرا تمام پرونده‌های پزشکی‌مو دسته‌بندی کرده و بالای کمد گذاشته پرونده‌های قلب باباش جدا .پرونده ی من را جدا . پدرزهرا دوباره باصدای بلندتری به پایش زد.اشکش را پاک کرد‌. مادرادامه داد؛ دیروزگوشت برداشتم خورشت بذارم گوشت‌ها رو طوری دسته‌بندی کرده که هر بسته هم استخوان داشته باشه، هم دنبه و هم گوشت لخم... گفتم: آخ زهرا، این‌ها همه‌اش کار توبود باعشق وبادقت به جزئیات هوای ما رو داشتی" پدرزهرا این باربه سرش زد وشانه هایش تکان خورد. @daftar110
پدرشهیدزهراغلامی 🌱
روضه امروز، منزل شهیدمهراب مهرجو بودیم .چایی روضه را پخش کردند.بعدازچایی روبه سلیمه کردم گفتم:"چقدر شبیه باباتی" خندید .ادامه دادم :"ازبابا برام بگو، امروز دشت نکردم .دست خالی نرم" سلیمه تعریف کرد:"بابااصلابه نامحرم نگاه نمی کرد. چشماش همیشه رو به پایین بود.توی دورهمی های فامیل بابا حرف می زد.داستان تعریف می کرد.تا آخرسرش پایین بود.بعدازشهادت یکی ازخاله ها یک عکس سه درچهار ازبابا دستش بودگفت :"اولین باره چشای بابات رو مستقیم می بینم" @شهیدمهرجو ازشهدای دفاع مقدس.۱۷ ساله بودندجبهه رفتند.شیمیایی شدند.درسن ۴۴ سالگی به شهادت رسیدند @daftar110
ساعت سه ظهر است و گرمای تندی می‌زند. موکت های قرمز میدان را پر کرده‌اند؛ یک طرف آقایان و یک طرف خانم‌ها. از پشت پرده و زحمات گروه نمایش چیزی نمی‌دانم، اما از همین ورودی قسمت خانم‌ها می‌بینم که خادم ها ساعت‌ها پیش آمده‌اند تزیینات را آماده کرده‌اند. می‌دانم که برای هر تکه از این مراسم، چه زحماتی می‌کشند؛ از خادمی که پول توجیبی‌اش را وسط گذاشته تالیوان یک بارمصرف بخرند، تا آن یکی که با هزینه خودش برای جمعیت حلوا درست کرده بود. در شهرک ما، رسم است که این خیمه‌ها را برپا کنند تا در نهایت، در تلخ‌ترین بخش ماجرا، آن‌ها را به آتش بکشند؛ مراسمی که اینجا به «خیمه سوزان» معروف است. وقتی نوبت به «خیمه سوزان» می‌رسد، همه چیز تکان‌دهنده می‌شود. صدای تاختن اسب‌ها می‌آید، صدای پاره شدن پارچه‌های خیمه و فریادهای وحشتناک دشمن. در آن میان، صدای گریه و فریاد اهل خیمه بلند می‌شود که مدام می‌گویند: «عمه! عمه!»... و بعد آتش می‌گیرد. در آن لحظه دیگر کسی را نمی‌شود آرام دید؛ مرد و زن با صدای بلند گریه و شیون می‌کنند و صدایشان با صدای آتش در هوا می‌پیچد. تلخ‌ترین بخش ماجرا همین‌جاست. من هر سال در نقش یکی از این آدم‌ها می‌روم و در میان این همه شلوغی و آشوب، دنبال خودم می‌گردم. امسال درنقش حررفتم.نسبت خودم را باادبش جستجو کردم. در همان ادب خادمان،یا ادب دختربچه؛ خیلی ساده بلند شد تا جای خودش را به یک خانم مسن بدهد، یاادب کسی با دقت کفش‌هایش را جابجا می‌کرد تا پایش روی کفش بقیه نرود.یا ادب آن خانمی که تلفنش زنگ خورد وصدایش رادرپایین ترین پرده ی صوتی اش اجرا کردتامزاحم بقیه نشود. @daftar110