eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
قرارمان باخادمیاران رضوی یه ربع به سه جلوی مسجد بود. سرساعت جمع شدند .منزل پدرزهرا رفتیم .زهرا به همراه همسر و پسرانش همان صبح شهادت حضرت آقا پرکشیده بودند. پدرزهرا وارد شد.روی مبل نشست.زیرلب چیزی گفت وبه پایش زد. بعدازصحبت های اولیه مادر زهرا رو به ما کرد و پرسید: «من چکار کنم برای زهرا زحمت هاشوجبران کنم؟» رفقا بهش گفتند: « مادرجان، خدا اجرشو داده دیگه.» من پرسیدم: «یعنی چطوری براتون زحمت می‌کشید؟» پدرش نگاهی کرد.دوباره به پایش زد.هق هق کرد.شانه هایش تکان خورد. مادرش آهی کشید و گفت: «زهرا از راه که می‌رسید، چادرشو درمی‌آورد . مستقیم آشپرخانه می‌رفت؛ شروع می‌کرد به تمیزکاری؛ کابینت‌ها رو برق می‌انداخت، سینک ظرفشویی رو می‌سابید. دیوارها رو پاک می‌کرد. خسته بود و من می‌گفتم: "مادر بیا بشین حالاباهم حرف بزنیم" می‌گفت: "همین‌طوری با هم حرفم می‌زنیم منم کارارو می‌کنم." هرجا فامیل برنامه ومهمانی داشت زهرااولین نفرخودش را می رساند.کارها رو راست و ریس می کرد؛ چند روزپیش دنبال مدارک می‌گشتم، دیدم زهرا تمام پرونده‌های پزشکی‌مو دسته‌بندی کرده و بالای کمد گذاشته پرونده‌های قلب باباش جدا .پرونده ی من را جدا . پدرزهرا دوباره باصدای بلندتری به پایش زد.اشکش را پاک کرد‌. مادرادامه داد؛ دیروزگوشت برداشتم خورشت بذارم گوشت‌ها رو طوری دسته‌بندی کرده که هر بسته هم استخوان داشته باشه، هم دنبه و هم گوشت لخم... گفتم: آخ زهرا، این‌ها همه‌اش کار توبود باعشق وبادقت به جزئیات هوای ما رو داشتی" پدرزهرا این باربه سرش زد وشانه هایش تکان خورد. @daftar110
پدرشهیدزهراغلامی 🌱
روضه امروز، منزل شهیدمهراب مهرجو بودیم .چایی روضه را پخش کردند.بعدازچایی روبه سلیمه کردم گفتم:"چقدر شبیه باباتی" خندید .ادامه دادم :"ازبابا برام بگو، امروز دشت نکردم .دست خالی نرم" سلیمه تعریف کرد:"بابااصلابه نامحرم نگاه نمی کرد. چشماش همیشه رو به پایین بود.توی دورهمی های فامیل بابا حرف می زد.داستان تعریف می کرد.تا آخرسرش پایین بود.بعدازشهادت یکی ازخاله ها یک عکس سه درچهار ازبابا دستش بودگفت :"اولین باره چشای بابات رو مستقیم می بینم" @شهیدمهرجو ازشهدای دفاع مقدس.۱۷ ساله بودندجبهه رفتند.شیمیایی شدند.درسن ۴۴ سالگی به شهادت رسیدند @daftar110
ساعت سه ظهر است و گرمای تندی می‌زند. موکت های قرمز میدان را پر کرده‌اند؛ یک طرف آقایان و یک طرف خانم‌ها. از پشت پرده و زحمات گروه نمایش چیزی نمی‌دانم، اما از همین ورودی قسمت خانم‌ها می‌بینم که خادم ها ساعت‌ها پیش آمده‌اند تزیینات را آماده کرده‌اند. می‌دانم که برای هر تکه از این مراسم، چه زحماتی می‌کشند؛ از خادمی که پول توجیبی‌اش را وسط گذاشته تالیوان یک بارمصرف بخرند، تا آن یکی که با هزینه خودش برای جمعیت حلوا درست کرده بود. در شهرک ما، رسم است که این خیمه‌ها را برپا کنند تا در نهایت، در تلخ‌ترین بخش ماجرا، آن‌ها را به آتش بکشند؛ مراسمی که اینجا به «خیمه سوزان» معروف است. وقتی نوبت به «خیمه سوزان» می‌رسد، همه چیز تکان‌دهنده می‌شود. صدای تاختن اسب‌ها می‌آید، صدای پاره شدن پارچه‌های خیمه و فریادهای وحشتناک دشمن. در آن میان، صدای گریه و فریاد اهل خیمه بلند می‌شود که مدام می‌گویند: «عمه! عمه!»... و بعد آتش می‌گیرد. در آن لحظه دیگر کسی را نمی‌شود آرام دید؛ مرد و زن با صدای بلند گریه و شیون می‌کنند و صدایشان با صدای آتش در هوا می‌پیچد. تلخ‌ترین بخش ماجرا همین‌جاست. من هر سال در نقش یکی از این آدم‌ها می‌روم و در میان این همه شلوغی و آشوب، دنبال خودم می‌گردم. امسال درنقش حررفتم.نسبت خودم را باادبش جستجو کردم. در همان ادب خادمان،یا ادب دختربچه؛ خیلی ساده بلند شد تا جای خودش را به یک خانم مسن بدهد، یاادب کسی با دقت کفش‌هایش را جابجا می‌کرد تا پایش روی کفش بقیه نرود.یا ادب آن خانمی که تلفنش زنگ خورد وصدایش رادرپایین ترین پرده ی صوتی اش اجرا کردتامزاحم بقیه نشود. @daftar110
رسیدن به بیت ،شبیه به گذشتن از هفت‌خوان رستم است. همه چیز از چند روز قبل شروع می‌شود؛ باید کدملی‌ات را برای یک آدم معتبر بفرستی تا شاید کارتت صادر شود. بعد، در ابتدای کشوردوست، دوباره باید کارت‌ها را نشان دهی، تایید شوی. وقتی به درب بیت می‌رسی، کارت‌ها را می‌گیرند، کیف‌ها را می‌گذارند توی دستگاه و تو را بازرسی می‌کنند. بعدازتحویل کیف ازدستگاه باید کیفت رادر امانتداری‌های سیار بگذاری و کلیدش را در دست بگیری و دوباره، یک بار دیگر بازرسی شوی؛ جایی که حتی اجازه نداری یک بطری آب یا یک مهر با خودت ببری. و اگر زمان رسیدنت با ساعت نماز یکی شود، باید در پارکینگ منتظر بمانی تا درها باز شوند. اما تمام این‌ها کافی نیست؛ حتی وقتی از تمام این مراحل رد می‌شوی، باز هم جای نگرانی است. باید بدوی، با تمام توان بدوی تا بتوانی برای خودت جا پیدا کنی. تمام این مراحل، این همه سخت‌گیری و خستگی طاقت‌فرسا، برای ما هیچ بود. چون در نهایت، عشق به یک لحظه بود؛ عشق به دیدن «آقا» که هر سال وارد می‌شدند و با یک نگاه، تمام خستگی‌ها را می‌شستند. اما امسال... امسال خیلی داغ بود. امسال خستگی‌ها ماند و آن لحظه‌ی دیدار، جای خالی‌اش، داغ‌تر از هر سال بود. @daftar110
اطلاعیه در کانال منتشر شده بود: «بانوان عزیز خادمیار، به نیت غبارروبی مزارشهدای معزز ، شما به آیین غبارروبی منزل شهیدان "سید ولی وسیدمهدی سیدی" دعوتید؛ لطفا در صورت امکان وسایل غبارروبی همراه داشته باشید.» به محض خواندن، به خانم صدری پیام دادم: «منم می‌آم.» بدجوری دو دل بودم؛ از یک طرف کلاسم بود و از طرف دیگر، دوست داشتم بروم. آدمیزاد است دیگر؛ آخرش با خودم گفتم: «نهایتش اینه که بقیه می‌رن و منم هر جور شد خودم رو بعد از کلاس می‌رسونم.» کلاسم که تمام شد، با خانم صدری تماس گرفتم. ایشان گفتند: «منم بیمارستان بودم و کارم طول کشیده، الان راه می‌افتم و می‌آم دم در خونتون.» بدو بدو حاضر شدم، چادر را روی سرم انداختم ،دکمه‌های مانتوم را توی آسانسور بستم. تا رسیدم دم در، ماشین هم رسید. رسیدن هرکدام ازخادمین داستان خودش را داشت. یکی از خانم‌ها که پلیس بود،شیفتش تمام شده بودخودش را رسانده بود. یکی دیگر که مهمان داشت؛ ناهار مهمانش را روی گاز گذاشته بود، عذرخواهی کرده بود آمده بود . ادامه دارد.... @daftar110
رسیدیم منزل مادر شهید. بعد از سلام و احوالپرسی، یکی از خادم‌ها گفت: «مادرجان بفرمایید از کجا شروع کنیم؟ جارو بکشیم، یخچال رو تمیز کنیم یا شیشه‌ها رو؟» نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: «خونه حاج‌خانم همین‌طوری هم برق می‌زنه.» مادر نگاهی کرد و گفت: «تازه تمیز کردم، همین که اومدید سر بزنید برام ارزش داره.» آخرش اشاره کرد به کمد و گفت: «فقط این لحاف‌ها رو جابه‌جا کنید تا در کمد بسته بشه.» یکی از خادم‌ها گفت: «برید کنار، این راسته ی دست خودمه؛ جوری سانت می‌کنم که انگار با خط‌کش چیدمشون.» آن یکی خندید و گفت: «من تازه عروس بودم، هر روز لحافام رو می‌ریختم پایین، دوباره مرتب می‌چیدم و می‌نشستم نگاهشون می‌کردم و کیف می‌کردم.» پتوها رو دونه‌دونه درآوردیم، تشک‌ها رو هم کشیدیم بیرون تا هوا بخورن. یه گردگیری حسابی هم کردیم و تهش همه رو مرتب و ردیف چیدیم. مادر رو صدا زدم: «بیاید نگاه کنید، می‌پسندید؟» دستش رو بالا برد و گفت: «آرزوی دو ساله‌ام رو برآورده کردید، خدا حاجت دلتون رو بده.» بعد گفت: «نمی‌دونید چقدر روی اعصابم بود این لحاف‌ها شکم داده بودن و در کمد بسته نمی‌شد.» ادامه دارد... @daftar110
«همه چیز از اواخر فروردین و پیشنهاد سمیرا شروع شد؛ یک قرار ساده برای روزی ۱۰ صفحه مطالعه. هرچند در این مسیر گاهی مشغله‌های زندگی، از ترکیدن لباسشویی سمیرا تا کارهای روزمره، وقفه‌های کوتاهی ایجاد کرد، اما شیرینی همراهی باعث شد تا امروز (۱۱ تیر) همچنان ادامه دهیم. ما کتاب «تفسیر سوره حمد» حضرت آقا را تمام کردیم و اکنون در میانه راه «تفسیر سوره بقره» هستیم. این مطالعه به ما کمک می‌کند تا مبنا و چارچوب فکری‌مان را تقویت کنیم. دسترسی به نسخه دیجیتال هرکتاب‌ بسیار آسان و ارزان (حدود ۶۰ هزار تومان) است. اگر شما هم دوست دارید با برنامه ریزی «روزی ۱۰ صفحه» با ما همراه شوید، اطلاع دهید. ` @daftar110
"نون"زینب خالقی
«همه چیز از اواخر فروردین و پیشنهاد سمیرا شروع شد؛ یک قرار ساده برای روزی ۱۰ صفحه مطالعه. هرچند در
دوستانی که میخوان دراین قرارروزانه ده صفحه مطالعه باهم همراه بشیم بگن تا لینک گروه رو بفرستم @Hovarrahim