eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
رسیدن به بیت ،شبیه به گذشتن از هفت‌خوان رستم است. همه چیز از چند روز قبل شروع می‌شود؛ باید کدملی‌ات را برای یک آدم معتبر بفرستی تا شاید کارتت صادر شود. بعد، در ابتدای کشوردوست، دوباره باید کارت‌ها را نشان دهی، تایید شوی. وقتی به درب بیت می‌رسی، کارت‌ها را می‌گیرند، کیف‌ها را می‌گذارند توی دستگاه و تو را بازرسی می‌کنند. بعدازتحویل کیف ازدستگاه باید کیفت رادر امانتداری‌های سیار بگذاری و کلیدش را در دست بگیری و دوباره، یک بار دیگر بازرسی شوی؛ جایی که حتی اجازه نداری یک بطری آب یا یک مهر با خودت ببری. و اگر زمان رسیدنت با ساعت نماز یکی شود، باید در پارکینگ منتظر بمانی تا درها باز شوند. اما تمام این‌ها کافی نیست؛ حتی وقتی از تمام این مراحل رد می‌شوی، باز هم جای نگرانی است. باید بدوی، با تمام توان بدوی تا بتوانی برای خودت جا پیدا کنی. تمام این مراحل، این همه سخت‌گیری و خستگی طاقت‌فرسا، برای ما هیچ بود. چون در نهایت، عشق به یک لحظه بود؛ عشق به دیدن «آقا» که هر سال وارد می‌شدند و با یک نگاه، تمام خستگی‌ها را می‌شستند. اما امسال... امسال خیلی داغ بود. امسال خستگی‌ها ماند و آن لحظه‌ی دیدار، جای خالی‌اش، داغ‌تر از هر سال بود. @daftar110
اطلاعیه در کانال منتشر شده بود: «بانوان عزیز خادمیار، به نیت غبارروبی مزارشهدای معزز ، شما به آیین غبارروبی منزل شهیدان "سید ولی وسیدمهدی سیدی" دعوتید؛ لطفا در صورت امکان وسایل غبارروبی همراه داشته باشید.» به محض خواندن، به خانم صدری پیام دادم: «منم می‌آم.» بدجوری دو دل بودم؛ از یک طرف کلاسم بود و از طرف دیگر، دوست داشتم بروم. آدمیزاد است دیگر؛ آخرش با خودم گفتم: «نهایتش اینه که بقیه می‌رن و منم هر جور شد خودم رو بعد از کلاس می‌رسونم.» کلاسم که تمام شد، با خانم صدری تماس گرفتم. ایشان گفتند: «منم بیمارستان بودم و کارم طول کشیده، الان راه می‌افتم و می‌آم دم در خونتون.» بدو بدو حاضر شدم، چادر را روی سرم انداختم ،دکمه‌های مانتوم را توی آسانسور بستم. تا رسیدم دم در، ماشین هم رسید. رسیدن هرکدام ازخادمین داستان خودش را داشت. یکی از خانم‌ها که پلیس بود،شیفتش تمام شده بودخودش را رسانده بود. یکی دیگر که مهمان داشت؛ ناهار مهمانش را روی گاز گذاشته بود، عذرخواهی کرده بود آمده بود . ادامه دارد.... @daftar110
رسیدیم منزل مادر شهید. بعد از سلام و احوالپرسی، یکی از خادم‌ها گفت: «مادرجان بفرمایید از کجا شروع کنیم؟ جارو بکشیم، یخچال رو تمیز کنیم یا شیشه‌ها رو؟» نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: «خونه حاج‌خانم همین‌طوری هم برق می‌زنه.» مادر نگاهی کرد و گفت: «تازه تمیز کردم، همین که اومدید سر بزنید برام ارزش داره.» آخرش اشاره کرد به کمد و گفت: «فقط این لحاف‌ها رو جابه‌جا کنید تا در کمد بسته بشه.» یکی از خادم‌ها گفت: «برید کنار، این راسته ی دست خودمه؛ جوری سانت می‌کنم که انگار با خط‌کش چیدمشون.» آن یکی خندید و گفت: «من تازه عروس بودم، هر روز لحافام رو می‌ریختم پایین، دوباره مرتب می‌چیدم و می‌نشستم نگاهشون می‌کردم و کیف می‌کردم.» پتوها رو دونه‌دونه درآوردیم، تشک‌ها رو هم کشیدیم بیرون تا هوا بخورن. یه گردگیری حسابی هم کردیم و تهش همه رو مرتب و ردیف چیدیم. مادر رو صدا زدم: «بیاید نگاه کنید، می‌پسندید؟» دستش رو بالا برد و گفت: «آرزوی دو ساله‌ام رو برآورده کردید، خدا حاجت دلتون رو بده.» بعد گفت: «نمی‌دونید چقدر روی اعصابم بود این لحاف‌ها شکم داده بودن و در کمد بسته نمی‌شد.» ادامه دارد... @daftar110
«همه چیز از اواخر فروردین و پیشنهاد سمیرا شروع شد؛ یک قرار ساده برای روزی ۱۰ صفحه مطالعه. هرچند در این مسیر گاهی مشغله‌های زندگی، از ترکیدن لباسشویی سمیرا تا کارهای روزمره، وقفه‌های کوتاهی ایجاد کرد، اما شیرینی همراهی باعث شد تا امروز (۱۱ تیر) همچنان ادامه دهیم. ما کتاب «تفسیر سوره حمد» حضرت آقا را تمام کردیم و اکنون در میانه راه «تفسیر سوره بقره» هستیم. این مطالعه به ما کمک می‌کند تا مبنا و چارچوب فکری‌مان را تقویت کنیم. دسترسی به نسخه دیجیتال هرکتاب‌ بسیار آسان و ارزان (حدود ۶۰ هزار تومان) است. اگر شما هم دوست دارید با برنامه ریزی «روزی ۱۰ صفحه» با ما همراه شوید، اطلاع دهید. ` @daftar110
"نون"زینب خالقی
«همه چیز از اواخر فروردین و پیشنهاد سمیرا شروع شد؛ یک قرار ساده برای روزی ۱۰ صفحه مطالعه. هرچند در
دوستانی که میخوان دراین قرارروزانه ده صفحه مطالعه باهم همراه بشیم بگن تا لینک گروه رو بفرستم @Hovarrahim