eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
ایتا را باز کردم. نورِ سفید و تیزِ صفحه یک‌باره روی صورتم نشست . اتاق را از آن سکوتِ غلیظِ عصر بیرون کشید؛ سکوتی که فقط با صدای خفیفِ یخچال، نفسِ آهسته‌ی خانه و گاهی لرزش کوتاهِ گوشی شکسته می‌شد. زهرا پیام داده بود. عکسِ یک کاغذ را فرستاده بود؛ کاغذی که با چسب روی درِ کمدش چسبانده بود، درست جایی که هر روز چشمش به آن می‌افتد. بالای کاغذ با خطی درشت نوشته بود: «بدهی‌ها». چند خط پایین‌تر، اسم من را نوشته بود، کنار شماره‌ام؛ انگار که حتی حسابِ آدم‌ها هم این روزها باید مرتب و آماده باشد. بعد یکی دیگر پیام داده بود که می‌خواهد به سفر برود و از من حلالیت می‌طلبید؛ لحنش آرام بود، اما پشتِ آن آرامش، چیزی شبیه وداع می‌لرزید. آن یکی هم نوشته بود جای وصیت‌نامه‌اش را برایم بازگو می‌کند؛ یک جمله‌ی ساده، اما کافی بود تا دل آدم برای چند ثانیه فرو بریزد. این روزهای جنگی، آدم را با چیزهای کوچکی به یاد مرگ می‌اندازد: با بوی دارو در راهروهای بیمارستان، با خبرِ ناگهانیِ رفتنِ کسی که هنوز جوان بود، با صدای آمبولانس که از دور می‌آید و تا چند لحظه در گوش می‌ماند، با نگاهِ نگرانِ مادرها وقتی تلفن بچه‌شان دیر جواب می‌دهد، با لیوانِ چایی که نیمه‌کاره روی میز مانده، با لباس‌های شسته‌ای که هنوز جمع نشده‌اند، با چراغی که شب تا صبح در اتاق کسی روشن مانده، با پیام‌های کوتاهِ «رسیدی؟» و «حالت خوبه؟» و با این حسِ عجیب که انگار هر چیز معمولی، یک‌دفعه رنگِ آخرین‌بار به خودش گرفته است. اینجا آدم‌ها بیشتر از همیشه به فکرِ حساب‌وکتاب می‌افتند؛ بدهی‌ها، حلالیت، وصیت‌نامه، شماره‌ها، اسم‌ها، دلخوری‌های قدیمی، همه انگار می‌خواهند قبل از دیر شدن، مرتب شوند.
داخل خیابان رفتیم، هنوز به محل تجمع نرسیده بودم که چشمم به ماشین جلویی افتاد؛ پرچمش از شیشه بیرون زده بود و در باد تکان می‌خورد. همان‌جا ایستادم، و نگاهم ناخودآگاه برگشت دنبال پرچم خودم. یادم آمد دسته‌اش شکسته است. اما با همان دسته‌ی شکسته هم دلم می‌خواست هویت خودم و پرچمم را نشان بدهم؛ می‌خواستم رنگش در چشم‌ها بماند، صدای خش‌خشِ پارچه‌اش در باد شنیده شود، بوی خیابان و هیجان جمعیت در هوا بپیچد، و حتی لمسِ زبریِ آن دسته‌ی شکسته، یادم بیاورد که بعضی نشانه‌ها، با همه‌ی نقصشان، از دل آدم جدا نمی‌شوند. گاهی همین پرچمِ نیمه‌جان، از هزار کلمه بلندتر حرف می‌زند.
دیروز سوار قطار شدم .صدای زنگِ گوشی، وسطِ تق‌تقِ یکنواختِ ریل‌ها دوید. آقا سجاد بود؛ بی‌مقدمه پرسید: «زینب، وصیتی نداری؟ خبر داری می‌خوان خط‌های ریلی رو بزنن؟» گوشی را چسباندم به گوشم. داغیِ بدنه گوشی روی صورتم نشست. بعد از او آقا مهدی زنگ زد. همان سوال . فقط خندیدم. نفیسه که زنگ زد، صدایش می‌لرزید.بعدازاحوالپرسی فهمید داخل قطارم .صدایش را بالا برد: «لعنتی پیاده شو! اینترنشنال داره مدام میگه می‌خوان بزنن، پیاده شو زینب!» صدای لرزانش را میانِ همهمه‌ی واگن گم کردم و پناه بردم به ادامه ی مطالعه ام .داشتم کتاب صوتی پیرمردو دریا همینگوی گوش می کردم.دریک جا پیرمرد داشت تور می‌انداخت و من از پشتِ شیشه‌ی لک‌دارِ قطار، خیره شده بودم به آسمان. ابرها... دقیقاً همان‌طور بودند که راوی می‌گفت: «مثل تکه‌های بستنیِ وانیلی که روی هم اسکوپ شده باشند.» پیرمرد در گوشم با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد و من در واقعیت، خبرِ هدف قرار گرفتنِ راه‌آهن کرج و کاشان را چک می‌کردم. اشهدم را زیر لب خواندم. بویِ اضطرابِ مسافران فضای کوپه را پر کرده بود. هر کس به گوشه‌ای خیره شده بودو تندتند با تلفن حرف می‌زد. مأمور قطار با صورتی برافروخته به پشت گوشی می‌گفت: «نگران نباش، میام...» و رئیس قطار با آرامشی تصنعی وعده‌ی تاکسی و اتوبوس می‌داد اگر تهران دستور توقف بدهد. در آن میان، جوانی که انگار نافش را با شوخی بریده بودند، با پلاستیکِ بزرگِ چیپسی وارد شد. صدای خش‌خشِ تندِ پلاستیک، سکوتِ سربیِ واگن را شکست. با شیطنت گفت: «عجب گیری افتادیما! توی تهران بودیم، تهران رو می‌زدن؛ حالا اومدیم قطار، قطار رو می‌زنن! ول‌کن ما نیستن که...» بعد چیپس را گرفت سمت ما: «بفرمایید! اگه قرار بر رفتنه، بذارید این لحظاتِ آخر خوش بگذره.»
خواهرم کوچک بود لیک قالی میبافت وفقط نقش کبوتر میبافت من ازاو پرسیدم خواهرم این همه نقش توچرا نقش کبوترزده ای برقالی درتخیل میگفت که شرایط به من آموزش پروازنداد بنویسم جایی (که خداهست کریم ) ای کریم توکریمی کن ومشکل من راحل کن توکه خود میدانی پیرشدم .بس که حسرت به دلم ماندمشهدبروم وببینم که رضا این امام غربا چه مکانی دارد مردمان میگویند که رضا (ع)میدهد حاجت هرمومن را واگر بیماری برودتاآنجا مطمئن باش شفامی یابد دوست دارم بروم تامشهد وبخواهم زرضا این امام غربا که کندباززبانم تابخوانم قرآن زبرای دانش زبرای ایمان تابدانم همه دررنج تولدشده ایم لیک هرگز نبایدکه برید وبدان خواهرمن نقش کبوتر زبرای این است که اگر لایق این اجرشدم چون خودت چون همه دم بزنم. ونخواند مرا "لال کسی ونگوید که نمیفهمد هیچ ... ✍رقیه رباطی
قدم که در محله‌ی ما می‌گذاری، اولین چیزی که سراغت می‌آید، عطر تندِ چایِ دارچین است که از کتری‌های بزرگِ ایستگاه صلواتی بلند می‌شود. اینجا دیگر یک خیابان معمولی نیست؛ اینجا نبضِ خاطره می‌زند. کمی جلوتر، چشمت به اتاقک کوچکی می‌افتد که بچه‌های جهادی با عشق بنا کرده‌اند. اگر سرت را بلند کنی، هجومِ رنگ‌های سبز و قرمزِ سربندهایی را می‌بینی که سقف را پوشانده‌اند؛ پارچه‌هایی که در باد تکان می‌خورند و بوی نوییِ پارچه را با غبارِ وسایلِ به‌جامانده از خانه‌ها آمیخته‌اند. آنجا میانِ آینه‌های شکسته و قاب‌عکس‌های قدیمی، می‌توان زبريِ آوار را هنوز هم روی اشیاء حس کرد. شب که می‌شود، سکوت محله با یک صدای واحد می‌شکند؛ طنینِ جمعیتی که روبروی آن ساختمانِ سیزده‌ستاره می‌ایستند. صدای لرزان و پرصلابتشان که می‌گویند «این سند جنایت آمریکاست»، توی گوش آدم زنگ می‌زند. در انتهای مسیر، تضاد عجیبی چشمت را می‌گیرد: اسکلتِ سیاه و زبرِ یک ماشین سوخته که بالای سکو قد علم کرده و در کنارش، صدای جیغِ الماسِ شیشه‌بری‌ها که از پنج اتاقکِ کنار هم می‌آید. صدای بریدنِ شیشه‌های نو، یعنی زندگی ادامه دارد؛ یعنی ما از میانِ این آوار و آتش، دوباره قد بلند می‌کنیم. اینجا محله‌ی ماست؛ شلمچه‌ای کوچک در دل شهر، که سیزده روایتِ ناتمام را در سینه‌اش نگه داشته است. @daftar110
داشتیم سرِ «عزیزتر بودن پیش بابا» کل‌کل می‌کردیم. مهدی تازه از مرخصی رسیده بود؛ با همان لباس سربازی که هنوز بوی جاده و پادگان می‌داد. بابا تکیه داده بود به پشتی و با لبخند تماشایمان می‌کرد؛ جوری نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست طرحِ صورتمان را برای همیشه در ذهنش حک کند. یکهو دنیا لرزید. صدایی چنان قوی و بم در گوشم پیچید که انگار پرده‌ی صماخم پاره شد. چشم باز کردم، دهانم پر از خاک بود و طعمِ گسِ گچ و سیمان زیر زبانم می‌زد. تاریکیِ مطلق بود، جز یک روزنه‌ی باریکِ نور که مثل نخِ لرزانی از بالا آویزان شده بود. مهدی را زیر تنم پیدا کردم. من، ابوالفضل، باید برای برادرم سقف می‌شدم. پوسته بدنم را سپر کردم؛ داغی و زبریِ آجرهایی که از سقف می‌برید و پایین می‌آمد را روی مهره‌های پشتم حس می‌کردم. هر ضربه، مثلِ کوبیدنِ پتک روی گوشت و استخوان بود. بوی تندِ خاکِ مرده، ریه‌هایم را پر کرده بود. با صدایی که از تهِ چاه در می‌آمد، لرزان پرسیدم: «مهدی... بابا کو؟» صدای مهدی از زیر سینه‌ام، گنگ و خفه آمد: «پشتِ سرت بود که...» برگشتم. پشت سرم هیچ‌کس نبود. فقط سنگ بود و آوارِ سرد و سنگین. دست کشیدم به فضای خالیِ پشتِ سرم؛ انگشتانم به جای گرمایِ دستِ بابا، به تیزیِ سنگ‌ریزه‌ها خورد. فریاد زدیم. آن‌قدر که گلویمان سوخت، اما از آن طرفِ آوار، حتی صدای یک نفس هم نیامد. فقط سکوت بود و ریزشِ نم‌نمِ خاک روی سرمان... بابا، در همان لحظه، عزیزتر از همه‌ی ما شد و پرید. --
آسمانِ ۱۸ اردیبهشت، بغض کرده و خاکستری بود. از آن هواهایِ سنگین که انگار ابرهایش تا رویِ شانه‌هایِ آدم پایین آمده‌اند. قطره‌هایِ ریزِ باران، نم‌نم می‌نشست روی سنگِ مزارِ "علی" و بویِ خاکِ نمدارِ قطعه‌ی شهدا را بلند می‌کرد. اطرافیانش می‌گفتند نرو، می‌گفتند "تو راهی" داری، بمان و قد کشیدنِ بچه‌ات را ببین. راست می‌گفتند؛ توی دنیایِ حساب‌وکتابِ ما، پدر بودن یعنی ماندن. اما علی انگار به یک حسابِ دیگر رسیده بود. وقتی نوشته بود: "بعد از رهبرِ شهید، دیگه دنیا برام ارزشی نداره"، یعنی دیگر هیچ تایی به این دنیا نداشت. انگار بندِ دلش را به جای دیگری گره زده بود. روی سنگِ قبرش، آخرین استوریِ بله‌اش را حک کرده‌اند. همان‌قدر تازه، همان‌قدر امروزی: "به آیندگان بگویید ما تا آخر پای ایران ماندیم مدد زغیرتوننگ است یاعلی مددی". بوی گلابِ خنک می‌خورد به صورتم و فکر می‌کنم به آن نوزادی که قرار است بیاید و این جمله را روی سنگ بخواند.راستی اسم نوزادت را چه انتخاب کرده ای؟
پنجشنبه‌شب بود؛ حوالی چهارراه نظام‌آباد. جایی که هیاهوی شهر در میان تجمعات شبانه و بوی اسپند گم می‌شد. در میانه‌ی آن جمعیت، دو نسل کنار هم نشسته بودند که هر کدام نشانه‌ای از یک پایداریِ طولانی داشتند. پدربزرگ؛ مردی که هشت سال از بهار جوانی‌اش را در سلول‌های سرد و میله‌های صلبِ عراق جا گذاشته بود. هشت سال اسارت، یعنی هشت سال ایستادن روی عقیده، آن هم در دورانی که دنیا می‌خواست صدای این ملت را ببرد. او حالا با همان صبوریِ سال‌های سِلول، نوه اش را در آغوش گرفته بود. بوسه‌ای که بر پیشانی محمدهانی می‌زد، بوی همان سال‌های استقامت را می‌داد؛ بوی آزادی و شرف.
محمدهانی؛** با چفیه‌ای که دور گردنش پیچیده شده بود، شبیه سربازِ کوچکی بود که تازه از یک نبردِ نابرابر برگشته. عصاهایش، که گویی به احترامِ پدر به صندلی تکیه داده بودند، حکایت از آن حادثه‌ی تلخ و افتادن در چاه داشتند. پایی که جراحی شده و ماه‌هایی که باید با صبوری و فیزیوتراپی بگذرد. اما محمدهانی، درسِ «ایستادن» را خوب بلد است؛ او نوه ی مردی است که اسارت را خسته کرد، چه برسد به یک شکستگیِ پا. . آن ماسک، فراتر از یک وسیله‌ی بهداشتی، «خلوتِ یک فرزند شهید» بود. یک حجب و حیایِ کودکانه و بزرگ‌منشانه. محمدهانی نمی‌خواست دیده شود؛ چون یاد گرفته است که بزرگی در «گمنامی» است. او می‌خواست در پسِ آن ماسک، فقط پسرِ بابایش باشد، نه سوژه‌ی دوربین‌ها. می‌خواست احساساتِ کودکانه‌اش را برای خودش و پدرش حفظ کند. در آن شبِ خاص، وقتی به عنوان «خانواده شهید» دعوت شده بودند، انگار تمامِ آن هشت سال اسارت پدربزرگ وپدرشهیدش و تمامِ آن دردی که در پای محمدهانی پیچیده بود، در یک نقطه‌ به هم گره خوردند: نقطه‌ی «رضایت».
در محله‌ی گیشا، مسجدی بود که دیوارهایش از شنیده‌های مردم پر بود. مسجد جعفری. دوازده سال آنجا امام جماعت بودی. همان سال‌هایی که در قوه قضائیه مسئول بودی. باز هم آنجا بودی. همین‌قدر مردمی. همین‌قدر در دسترس من هم چند باری در آنجا نماز جماعت خواندم. و چند سالی در حوزه خواهرانی درس خواندم که شهید رئیسی از حامیانشان بود. حوزه الزهرا سلام‌الله علیها در محله‌ی گیشا را می‌گویم. امروز پیام سراسر محبت رهبرعزیز آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای را خواندم. از ویژگی‌هایتان «مردمی بودن» را شمرده بود. و پیام تسلیت رهبر شهید، آیت‌الله خامنه‌ای را هم به یاد آوردم. هر دو، مردمی بودن را از مهم‌ترین ویژگی‌هایتان شمرده بودند. می‌خواهم مردمی بودن را برای خودم مرور کنم. ### 📌 مردمی بودن یعنی چه؟ رهبر شهید فرمودند:** > «مردمی بودن یعنی با مردم عادی معمولی مخلوط شدن، نشست و برخاست کردن، هم گوش شنوا برای شنیدن حرف مردم داشتن، هم زبان گویا برای روشن کردن ذهن مردم داشتن.» ### 🌟 و تو این‌گونه بودی: - در مسجد گیشا، پس از نماز می‌ماندی. ساعت‌ها. - به حرف‌های مردم گوش می‌دادی. مشکلاتشان را می‌شنیدی. - در سفرهای استانی، پای پیاده می‌رفتی. نه پشت شیشه ماشین. - روی فرش مردم می‌نشستی. نه روی مبل‌های اداری. - حتی در کربلا، روضه را با خانواده برپا می‌کردی. و تو این‌گونه بودی https://eitaa.com/daftar110
سلیمه جان، دوست سال‌بالایی‌ام فیلم جایزه گرفتنت را باز کردم. چادرت را کیپ‌وریپ گرفته بودی، با دخترانت بالای سن رفتی. به قول مامان مریم: «چشمشان کور، آیه‌اش به قرآن» همان کسانی که انگ می‌زنند: «حجاب دست وپاگیره.بابچه مگه میشه کارکرد » بماند که هر بار تلفنی حرف زدیم، به دقیقه نمی‌کشید که باید قطع می‌کردی و حرفمان نصفه می‌ماند از دست بچه‌ها. موفقیتت را مدیون رهبر شهید دانسته بودی. و چه خوب به تصویر کشیدی این فرموده رهبر شهید را: «زن با وجود فرزند هم می‌تواند موفق شود؛ مادری و موفقیت، دو بال پروازند.» امروز ثابت کردی بعدازچهارسال کلاس ودوره وبست نشینی چادر و فرزند و موفقیت، با هم می‌سازند. به بودنت افتخار می‌کنم. لینک کانال سلیمه مهرجو دربله https://ble.ir/salimeh_mehrjoo
حرف امروز و دیروز نبود. از همان اول مرغش یک پا داشت. اداره هم که می آمد، حرفش را به کرسی می نشاند .از ما اقلام فرهنگی مورد نیاز مدرسه‌ی محل خدمتش را می گرفت. دیگر حسین را می شناختم. کارش را راه می انداختم تا از سر کچل مادست بردارد. بعداً هم حسین به اداره منتقل شد. ما نقبی زدیم. از انبار متروکه آن زمان، برای همه بچه‌های اداره، اورکت آمریکایی گرفتیم. قیمت مناسب بود. خودم رفتم. ۶۸ دست اورکت تحویل گرفتم. وقتی حسین دید، گفت: «به خواهران هم بدهید.» گفتم: «خواهرها که اورکت تن نمی‌کنند!» گفت: «ببین، چون به نیت همه گرفتید، باید به خواهرها هم بدهید.» یکی را تحویل خودش دادم .برنداشت.گفت:"من اورکت آمریکایی نمی پوشم" https://eitaa.com/daftar110