آه خدایا مگر ظریف ترامپ است؟
چرک ترامپ است هم کثیف ترامپ است
عاشق هر دشمن ضعیف ترامپ است
لهجه ی این دو شبیه هم شده –یا بود-
آه خدایا مگر ظریف ترامپ است؟
سخت و زمختند دوستان خمینی
در نظر تو! ولی لطیف ترامپ است
مردم ایران دلاورند و رشیدند
دشمن این مردم شریف ترامپ است
ترس اگر در خیال بیشه نباشد
شیر ژیان را کجا حریف، ترامپ است؟
نفرت اگر دارد از صلابت قاسم
شیفته ی سستی ظریف ترامپ است
....
اهل ادب شایدم به طعنه بخوانند
در غزل تو چرا ردیف ترامپ است؟
امیر.س@daftareghazal
مرحوم قیصر امین پور شعری خطاب به هنرمندان دارد و نصیحت می کند که هنرشان را ارزان نفروشند:
این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانهء پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
و این حقیر معتقدم که بسیاری از این جماعت هنرشان ر ا به ثمن بخس به رضاشاه سفاک و خط منحط او و به ترامپ تروریست فروختند...
رفتند که آن خاطره ها را بفروشند
هم حنجره هم باغ صدا را بفروشند
بردند به بازارچه ی عشق فروشان
تا غیرت آبادی ما را بفروشند
چون برده به دستان «هنر- بند» نهادند
تا یوسف زیبای وفا را بفروشند
این طایفه ی لوچ و لج قاعده نشناس
بردند سر کوچه طلا را بفروشند
ای پنجره ها! حنجره ها! های نظرها!
برنامه همین است شما را بفروشند
شب هدیه نمودند به ما چند بغل زخم
تا صبح به مثقال، دوا را بفروشند
نه جای شگفتی است که این قوم بنی نار
در کرب و بلا خون خدا را بفروشند
امیر.س@daftareghazal
بسم الله الرحمن الرحیم
کرونا و نبرد حق و باطل
باد بلا وزیده و بیمارها به صف
خلق خدا شده است چنین بارها به صف
گرد امدند جمع طبیبان پاکباز
پشت سر طبیب پرستارها به صف
باید امید داشت به پیروزی بزرگ
وقتی که می شوند علمدارها به صف
این سوی جبهه لشگر خوبان روزگار
ان سوی خط تمام تبهکارها به صف
چنگیز زردموی دموکرات شیک پوش
کرده است باز گله ی تاتارها به صف
«بیبی سگ» و «صدای هیولا»، «دوویچه له»
فرمان رسیده است:«جهان خوارها به صف!»
خربردگان داخلی غرب، باز هم
گوریل وار پیرو کفتارها به صف
قوم دروغ نیش زنان پیش می روند
«زر-زورنامه»های دغل، مارها به صف
در راه دوست، هیچ نکردیم سست پا
هر چند کرده دست خطا خارها به صف
امیر.س
شبی از شرم ابم کردی ای عشق
خراب اري خرابم كردي اي عشق
سوالي داشتم از چشمهايت
نپرسيده جوابم كردي اي عشق
امیر.س
سلام باد بهاری سلام فروردین!
سلام باد بهاري سلام فروردين!
خوش آمدي به ده ما خوش آمدي به زمین
من و درخت و دلم پشت تپه هاي بلند
براي ديدن روي تو كرده ايم كمين
چو تند باد ز بالاي شهر ما مگذر
ز پشت ابر فرود آ كنار دل بنشين
چو جويبار خوش عشق جست و خيز كنان
ز تپه هاي گل گونه ام بيا پايين
سلامتي سر دشت چند سرو بكار
براي دلخوشي دوست چند لاله بچين
===
«بهار-بانو» از پشت ابر پايين شد
و با وقار و تواضع نشست روي زمين
صداي كف زدن برگها بلند شده است
خوشا نسيم كه اينگونه مي شود تحسين
خزان خواب! زمستان غم! خداحافظ!
سلام باد بهاري سلام فروردين!
امیر.س
استغفرالله ربی و اتوب الیه
دل به پشت سرش انداخت نگاهي ديگر:
«كاش مي رفتم از اين راه به راهي ديگر»
كرده ام توبه دم صبح ز هر چه عصيان
مرتكب مي شوم امشب به گناهي ديگر
همه يارانم در جنگ هوس كشته شدند
كو فراهم بشود باز سپاهي ديگر؟
باز در شهر زليخاكده ها بر پا شد
يوسف انداخته شد باز به چاهي ديگر
اين من و اين همه زنجير چرا بايد باز
دل ببندم به سر زلف سياهي ديگر؟
آه كو عشق؟ چه شد عقل؟ كجا رفت خدا؟
همه رفتند دلي مانده و آهي ديگر
امیر.س @daftareghazal
مدرنیته
در بستريم و از هوس آغوش ما پر است
وز وهم ذهن بسته و مغشوش ما پر است
«گل سنتي است»، «جاز جديد است»، «مي بنوش»
از اين قبيل موعظه ها گوش ما پر است
ز آثار استخوان سلاطين بي شمار
همسايه! مثل روم شما شوش ما پر است!
از ياد دلبران و شكوه دلاوران
اين چشمهاي بسته و خاموش ما پر است
عاجز ز راندن مگسي مانده ايم و باز
از راهكار، جمجمه هوش ما پر است
امیر.س@daftareghazal
یا رسو ل الله
یا رسول الله
ای بلند آستان! سلام! سلام!
آسمان! آسمان! سلام! سلام!
تو گذشته، تو حال، آینده
سر گذشت جهان! سلام! سلام!
رود آرام! جنگل سر سبز!
کوه آتشفشان سلام! سلام!
باد ای باد! دشت! ای دریا!
ای زمین ای زمان! سلام! سلام!
اَشهدُ انّ عشق لا یفنی
ای صدای اذان سلام! سلام!
ای پیمبر بخوان بنام خدا
یا محمد! بخوان: سلام! سلام!
امیر.س@daftareghazal
ننگ اسكار
بيا در ببنديم افكارشان را
بشوئیم از ذهن، زنگارشان را
به سخره گرفتند نام خدا را
به سخره بگيريم كردارشان را
به اين مشركان سو ظن داشت بايد
ببينيم آوار، ديوارشان را
مبادا مبادا مبادا بلندان!
که گرمی ببخشیم بازارشان را
نه خوشحال باشيم تأييدشان را
نه هرگز برنجيم انكارشان را
و چون قاتلانند یک روز باید
مهيا كنی چوبه دارشان را
خدا تاج عزت نهد بر سر ما
ببينيم اگر ننگ، اسكارشان را
25/3/1391
امیر.س @daftareghazal
بسم الله الرحمن الرحیم
نسأل الله منازل الشهدا و معایشه السعدا و مرافقه الانبیا
مرد و نامرد میدان
روح بهاران بود او، سوز زمستان تو
دیشب رسیدی ای تب کنگو به پایان تو
او جان اقیانوس، او قد قامت کوه
بی روحیِ مرداب، خشکیِ بیابان تو
جلبک کجا همسایه ی دریا تواند بود
دوری –هزاران سال نوری- از «سلیمان» تو
نه دیپلماسی را هنر داری نه میدان را
بازنده در این صحنه ای ترسیده از آن تو
ای کاش دست کم سیاست را بلد بودی
هر بار می بازی ز نادانی به شیطان تو
قصر سیاهت قبله شد، عاشق شدی او را
هرگز ندادی ای مسلمان! دل به قرآن تو
خون خیانت می چکد از تیغ بغضت های!
خنجر زدی از پشت بر سردار ایران تو
روزی -نه چندان دور- می بینی تقاصش را
خواهی شد از گفتار شوم خود پشیمان تو
ای تو! تو ای تو! ای تو ای تو! ای تو ای تو!
نامرد میدان تو! همین! نامرد میدان تو
9/2/1400
امیر.س@daftareghazal
آیتالله العظمی بهجت رحمت الله علیه
«چه بکنیم از بی علمی، چه بکنیم از ضعف در ایمان، از ضعف در تدین، ... چه بکنیم از این ضعفها؟! چه بکنیم از این ضعفهای اختیاری؟! نمیرویم دنبال تحصیلات علمیه، نمیرویم که بفهمیم که خب عمل چطور بر ما آسان بشود؟ اختیارا نمیرویم! اگر غیراختیاری باشد حالا، خدا میبخشد ما را، اما اختیاری را چه بکنیم؟ چهکار بکنیم از ضعف ما در علم و عمل، چه کار بکنیم که این ضعف ما به اختیار ماست. خودمان نمیرویم دنبال تقویت.» (٠٨-٠۵-١٣٧۶)
سقوط اختیاری
به ستوه آمده ام از دل بدمست خودم
چه کنم آه خدا! شاکی ام از دست خودم
می روم هر طرفی در پی هر هاهویی
می رسم آخر هر روز به بن بست خودم
باز می گردد و این حنجره را می بوسد
تیر بغضی که رها کرده ام از شست خودم
چه نیاز است گواهی بدهندم بر جرم؟
من خودم متن خودم هستم و پیوست خودم
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
اختیاری است، بلندا! شده ام پست خودم
امیر.س@daftareghazal
فراوانی
نخواهد بود سیری را دو شب تضمین فراوانی
چرا کمبود جان داریم ما در این فراوانی؟
دویدم من! دویدم من! به کام دل رسیدم؟ نه!
طمع نگذاشت کامم را کند شیرین فراوانی
من از تبعیض دلگیرم نه از کمبود شیر و نان
نخواهد داد رنج روح را تسکین فراوانی
یکی چیده است برگ خواب و آن یک میوه ی همت
اگر در «قاهره» قحطی است در «برلین» فراوانی
یقینا حکمتی دارد اگر پروردگار گل
به بهمن برف می بخشد به فروردین فراوانی
****
تو از ناشکری اهل زمین دلخور نشو باران!
نرو از ابر بالاتر بیا پایین فراوانی!
امیر.س@daftareghazal