هدایت شده از هیام🇮🇷؛
این چند روز بیشتر از روزهای قبل خاطرات اربعین پارسال و کربلای چندماه پیش، توی ذهنم میاد و همش میخونم "بهترین روزهای عمرم بود..:)"
ولی خودمونیم، نگرانم ک دیگه نتونم کربلا رو ببینم و یا تو هوای بابا علی نفس بکشم :)
کلییی کار دارم، ولی دراز کشیدم دلم میخواد بخوابم
در نهایت نمیتونم بخوابم چون کلی کار دارم🥲
چه وضعیتیه😂😭
نوشته بود:
گفت باورت میشه؟
همه ی تلاش های این مدتم فقط برای برداشتن آوار بوده، من هیچی نساختم
گفتم: بعضی وقتا دووم آوردن و بلند شدن خیلی قدرت بیشتری نسبت به ساختن میخواد!
داییناسِر🇮🇷
من زندگی بزرگسالی نمیخوام، منو ببرید استخر توپ و سرسره بادی :(
اون دوازده روز نحسی ک گذشت، شبا با خالههام بچهها رو میبردیم پارک ک داداش من از حال هوایی ک دیده بود در بیاد.
تو اون پارک سرسره بادی داشت و من خیلی جدی دلم میخواست برم ب یاد قدیما بازی کنم.
خیلی هم جدی مامانم نمیداشت و میگفت زشته بزرگ شدی :/🌚
ولی آخه خلوت بود. نصف شبم بود. منم ک وزنی ندارم 🥲
قدیم قدیما (۱۴ - ۱۵ سال پیش)، بابام و شوهر عمم ی دوست مشترک داشتن ک مسئول بازیهای پارک بود (همین سرسره بادی و استخر و توپ و اینا). بابام و شوهر عمم هم هروقت ک منو و دختر عمم رو میبردن با خودشون بیرون، ما رو میذاشتن تو وسیله بازیها و میگفتن میریم برمیگردیم. برگشتنشون حداقل یک ساعت طول میکشید 🤣
یادش بخیر و گرامی باد🤣
پ.ن: منظورم این نیست با بابام و شوهر عمم باهم میرفتیم. ی وقتایی تنها بودیم هرکدوم با باباهامون، ی وقتایی هم یا من با اونا بودم یا اوشون با ما 😂
عره خلاصه
هدایت شده از گلچین روزگار
از توجیه کردن زخمای روی وجودم به خاطر اینکه چاقو دست عزیزترینامه، خستهم
📬 نوبنِویس
داییناسِر🇮🇷
از توجیه کردن زخمای روی وجودم به خاطر اینکه چاقو دست عزیزترینامه، خستهم 📬 نوبنِویس
حق ترین مطلبی ک این مدت فور کردم قطعا همینه :)