قدیم قدیما (۱۴ - ۱۵ سال پیش)، بابام و شوهر عمم ی دوست مشترک داشتن ک مسئول بازیهای پارک بود (همین سرسره بادی و استخر و توپ و اینا). بابام و شوهر عمم هم هروقت ک منو و دختر عمم رو میبردن با خودشون بیرون، ما رو میذاشتن تو وسیله بازیها و میگفتن میریم برمیگردیم. برگشتنشون حداقل یک ساعت طول میکشید 🤣
یادش بخیر و گرامی باد🤣
پ.ن: منظورم این نیست با بابام و شوهر عمم باهم میرفتیم. ی وقتایی تنها بودیم هرکدوم با باباهامون، ی وقتایی هم یا من با اونا بودم یا اوشون با ما 😂
عره خلاصه
هدایت شده از گلچین روزگار
از توجیه کردن زخمای روی وجودم به خاطر اینکه چاقو دست عزیزترینامه، خستهم
📬 نوبنِویس
داییناسِر🇮🇷
از توجیه کردن زخمای روی وجودم به خاطر اینکه چاقو دست عزیزترینامه، خستهم 📬 نوبنِویس
حق ترین مطلبی ک این مدت فور کردم قطعا همینه :)
همه بهمون میگفتن چ فصلیه دارید میرید شمال آخه، خودمونم میگفتیم از آفتاب و گرمای زیاد قراره پوست بندازیم😂 ولی خدارپشکر اینقدر یکی دو روزی ک بودیم خنک بووددد. اینقدر خوب بوووود، (جای همتون خالی) ک دلمون نمیخواست بیایم. فقط روز آخر گرممم شد ک دلمون اومد برگردیم😂
ولی واقعا دوری از نت و آنتن و این داستانا، دنیای خودشو داره ✨
درسته سخته، اونم چون عادت کردیم. اما بد نمیگذره. خیلیم خوبه
صبح نزدیکای ساعت هفت بیدار شدم ک کمی برا امتحان ساعت هشت و نیمام درس بخونم.
چشامو ک باز کردم خواستم از رو گوشی ساعت ببینم، دیدم یه شمارهای ک سیوش نداشتم بهم پیام داده.
و من همون اول روز تو شوک اعظمی فرو رفتم.
پایین پیامش، اسم ی بنده خدای دیگهای رو هم آورده بود. یک آن به سرم زد برم ببینم همون بنده خدا بهم پیامی داده یا ن.
دیدم یسسسس.
این دوستمون ب اونم پیام داده بود😂😐 با همین مضمون
دیگه مگه میشد خنده منو جمع کرد.
واقعا فکر میکردم چالشی چیزی باشه. برا همین تا بعد از ظهر اصلا پیامی بهش ندادم و صبر کردم ببینم در جواب پیام دوستم چی میگه.