واقعا یادم رفته بود چه تصمیمی گرفتم 🤣
گفتم الان اگر لو بدم میگه این خانم من چقدر خنگ و بی اراده س😇
دلم میخواد اینجا بنویسم.
درست مثل روزای جنگ که خیلی دلم میخواست بنویسم و موقع نوشتم شرم میکردم.
چرا شرم؟
چون احتمال میدادم یکی از کسانی ک اینجا رو میخونه، پدرش/همسرش/برادرش تو دل خطر باشه یا آسیب دیده باشن. یا حتی خونه زندگی شون آسیب دیده باشه و... .
اینجوری میشد که موضوع غر زدن خودم خیلی کوچیک میدونستم.
الانم همونم، هنوزم میگم ممکنه کسی اینجا عزیزش رو از دست داده باشه یا ...
قطعا که خیلی سخت خواهد بود.
و اصلا نمیدونم چرا این حس هنوز باهام مونده. خوبه یا بده...!؟
اما از دیشب دارم فکر میکنم، خیلی از اتفاقا در طول روز ممکنه برای ما پیش بیاد و ما هیچ کدوم مستثنی از اتفاق های بد نیستیم. اما اینقدر ناشکریم.
این خداس که تمام اتفاق های بد رو از ما دور میکنه و ازمون محافظت میکنه.
اره.. هیچ وقت فکر نمیکردم تصادف و این داستانا یقه ما رو هم بگیره.
اما متاسفانه پدرم تصادف کردن.
الحمدلله حال عمومی شون خوب هست و قطعا خطر از بیخ گوشمون رد شده. ولی بالاخره یک سری تشخیص ها هنوز مونده که مشخص میکنه نیاز به جراحی دارن یا ن.
اینجور وقتا که روحم شدیدا داره پر میزنه برای مشهد و طلبیده نمیشم، مطمئن میشم یه جایی یه کاری کردم که امام رضا فعلا دلش نمیخواد برم خونش مهمونی..😔