واسه خودش غر میزنه و فقط اینو میشنوم که میگه تو منو دشمن خودت میدونی...
چرا باید تویی که باید مرحم من باشی رو دشمن ببینم؟ چرا ی کاری کردی که عکس العملهام همچین چیزی رو بهت القا کنه؟
وقتی تو بدترین شرایطم بودم، جای درکت، جای اینکه بیای بغلم کنی، نه اصلا بیای کنارم وایستی، روبروم ایستادی و سر جنگ گرفتی.
راضی شدی به بدترین اتفاق که تو زندگیم رقم بخوره.. ولی نخواستی یکم خودتو تغییر بدی که آروم تر بشم.
با کلید بیخودی کردنت تو اون زمان که میدونم حال تو هم بد بود، ولی حال من بدتر بود، باعث شدی پرخاش کنم.
چرا تویی ک من باید نقطه امن خودم بدونمت کاری کردی کوچیک ترین دردمو هم نخوام بهت بگم، چون پشت همش سرزنشه؟
امشب خیلی خستم
روز خوبی بود واقعا
در جایگاه خودم حس مفید بودن داشتم
با رفیقم وقت گذروندم
دوستمو خوشحال کردم و خودم خوشحال شدم
اما جسمم کمی خسته بود
تا اینکه روحمو هم گرفت و مچاله کرد
البته که حال روحیم به مو بند شده اینقدر که همه چیزو به تنهایی به دوش کشیدم.
دلم میخواست گریه کنم، ولی واسه گریه کردن هم خستهم...
دیشب داشتم همینجوری پروفایل های مخاطب های تلگرامم رو میدیدم، دیدم دختر خالهم چنلشو تو قسمت پروفایلش گذاشته.
رفتم و با عجایبی شگفتی ازش آشنا شدم😃
دختر خاله ۱۶ سالهم ک مظلوم خانوادهس، جوری درس خونه ک تیزهوشان قبول شده امسال، مامانش شدیدا پیگرشه، حتی واسه عقایدش کوچک ترین نزدیکی به خانواده خودش نداره😃
قطعا اگه خالم میدونست پوستشو میکند😃
امروز برنامهم فقط خواب بود
چون اندرونی فروپاشی روانی بودم
صبح زود ساعت ۶ ک داداش عزیزم بیدارم کرده ی بار. ده بار هم با صدای مامانم که داداشمو صدا میزد و باهاش صحبت میکرد بعدش بیدار شدم. این وسط میومد منو هم صدا میزد.
چرا؟
چون مادرم تصمیم گرفته خونه تکونی کنه 😐
شبشم خوابم نمیبرد و ساعت ۵ تازه خوابیدم. از اونور هم نهایت تا ۱۰ تونستم بخوابم 🦦
هرچی هم اومدم بخوابم گفتم نخوابم شب مثل آدم بخوابم.
بعد اذان مغرب مثل چی خوابم گرفته بود و سر درد داشتم. به مامانم میگم من میخوام بخوابم میگه الان زوده بیا بریم مراسم اومدی بخواب.
منم ک بعدش خواب از سرم پریده بود
اینقدر هم کسل بودم ک نشد هیچ کمکی بهش کنم. (هرچند اوج خونه تکونیش همون موقع بود ک من خواب بودم و بعدشم خودش خیلی کاری نکرد😐)