امشب خیلی خستم
روز خوبی بود واقعا
در جایگاه خودم حس مفید بودن داشتم
با رفیقم وقت گذروندم
دوستمو خوشحال کردم و خودم خوشحال شدم
اما جسمم کمی خسته بود
تا اینکه روحمو هم گرفت و مچاله کرد
البته که حال روحیم به مو بند شده اینقدر که همه چیزو به تنهایی به دوش کشیدم.
دلم میخواست گریه کنم، ولی واسه گریه کردن هم خستهم...
دیشب داشتم همینجوری پروفایل های مخاطب های تلگرامم رو میدیدم، دیدم دختر خالهم چنلشو تو قسمت پروفایلش گذاشته.
رفتم و با عجایبی شگفتی ازش آشنا شدم😃
دختر خاله ۱۶ سالهم ک مظلوم خانوادهس، جوری درس خونه ک تیزهوشان قبول شده امسال، مامانش شدیدا پیگرشه، حتی واسه عقایدش کوچک ترین نزدیکی به خانواده خودش نداره😃
قطعا اگه خالم میدونست پوستشو میکند😃
امروز برنامهم فقط خواب بود
چون اندرونی فروپاشی روانی بودم
صبح زود ساعت ۶ ک داداش عزیزم بیدارم کرده ی بار. ده بار هم با صدای مامانم که داداشمو صدا میزد و باهاش صحبت میکرد بعدش بیدار شدم. این وسط میومد منو هم صدا میزد.
چرا؟
چون مادرم تصمیم گرفته خونه تکونی کنه 😐
شبشم خوابم نمیبرد و ساعت ۵ تازه خوابیدم. از اونور هم نهایت تا ۱۰ تونستم بخوابم 🦦
هرچی هم اومدم بخوابم گفتم نخوابم شب مثل آدم بخوابم.
بعد اذان مغرب مثل چی خوابم گرفته بود و سر درد داشتم. به مامانم میگم من میخوام بخوابم میگه الان زوده بیا بریم مراسم اومدی بخواب.
منم ک بعدش خواب از سرم پریده بود
اینقدر هم کسل بودم ک نشد هیچ کمکی بهش کنم. (هرچند اوج خونه تکونیش همون موقع بود ک من خواب بودم و بعدشم خودش خیلی کاری نکرد😐)