سلام
یک نفر از کربلا اومده(توف ب ریا)
خیلی دوست داشتم دونه دونه عکسایی ک میگیرم رو بفرستم، یا اتفاقایی ک میوفتاد رو بیام بگم.
اما ب این فکر کردم شاید یک نفر توی چنل من جامونده از این سفر باشه و دلش بشکنه🥲 نمیدونم فکرم درست بوده یا ن🥲 ولی دیگه گذشت هرچی بود.
در آینده یواش یواش اگر خاطره ای ب ذهنم رسید میگم.
کاش در مورد امروز، میتونستم با یکی حرف بزنم. جالب اینه اگر هم میتونستم اصلا مسئله ای نیست ک بتونم با کسی در موردش حرف بزنم.
حس میکنم باید خوشحال باشم، اما پر از بغضم
نمیدونم چرا
اصلا پشیمون نیستم.
ولی ی ناراحتی ته دلمه
شاید چون اولش اونجوری ک میخواستم نبود... تهش هم همین طور...!
نمیدونم🥲🥲
نمیدونم هم دیگه تکرارش میکنم یا ن🥲
چقدر پر از تناقض ام🥲🥲🥲
امشبو هیچ وقت یادم نمیره
هیچ شبی تو این بیست سال مثل امشب فشار عصبی روم نبوده
تااازه فهمیدم فشار عصبی ، فشار عصبی ک بقیه میگن چیه🤦🏻♀
از اون وقتاس که سلول به سلول بدنم داره گریه میکنه اما بخاطر ناراحت نکردن خانواده چشمام خشک خشکه...