https://eitaa.com/dakedel/686
یادته چند سال پیش گفتن ۵ تا جوون تو تبریز تصادف کردن و مردن یکی از اونا پسر عمه مامان من بود یه شب قبل مرگش بهم قول داده بود پس فرداش بیاد و بریم واسم کلی چیز میز بخره و بهم قهوه سازمان یاد بده اون قهوه سازو هنوز هنوزم که هست باز نکردم
..
جدیییییی
https://eitaa.com/dakedel/692
رفیق منم دقیقا یاد یکی از عزیزانم افتادم البته زنده هستا اما اون روزا من چه دردی کشیدم .
اگه میخواین بگم
..
حتمااا
https://eitaa.com/dakedel/695
یبار با پسر عموم که ۲ سال ازم بزرگتره رفته بودیم از مغازه چیز میز بگیریم از مغازه که رد شدنی یه ماشین زد به پسر عموم وقتی بهش زد دیگه من تو این عالم نبودم چشام سیاهی داشت میرفت بلند اسمشو داد کشیدم ولی جواب نداد رفت جلو و تکونش دادم سیلی زدم ولی هیچی که هیچی از سرش و .. داشت خون میومد گفتم ده زود باشین به آمبولانس زنگ بزنین زنگ زدن دوتایی رفتیم بیمارستان بیمارستان که رسیدین اونو زود بردن اتاق عمل من هول شده بودمو داشتم گریه میکردم زنگ زدم به دختر عموم یه کی دیگه جواب دادموضوع بهش گفتم خودشو زود رسوند بیمارستان واییی دکتر گفت سرش امکان داره مشکلی داشته باشه اونوقت بود که انگار دنیا تو سرم سیاهی رفت داد میکشیدم و گریه میکردم بعد یه ماه از کما در اومدو...
..
فقط بگم خیلییییی تلخ بود:)
خب بعدش چیشد؟
سلام صبحها هم به دکه دل نگاه کن
فعالیت ناشناس کم شده ها
..
چشمم
به خدا کویره😭
https://eitaa.com/dakedel/697
نمیدونی من چقدر استرس کشیدم حتی وست از حال رفته بودمو وقتی بیدار شدم رو تخت بودم.
دختر عموهایم تو اون گرفتاری از شوخی هاشون دست نمی کشیدن که وقتی من بیدار شدم یه شوخی باهام کردن نمیدونی
..
چقدر تلخ.