eitaa logo
دَکِه‌دل | آسید؛
227 دنبال‌کننده
175 عکس
4 ویدیو
1 فایل
•دکهِ تلفنی|که سیم تلفنش وصله به اون بالا بالاهاا. (فعلا برق قطعه بنویس ما میخونیم💀🕯️) +می‌شنومم،میشنوهه،هرچی بود^^ . شماره گیری دکه ؟ سنجاقه 🖇️ . .چنل اصلی: @seyedebram
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا یا خانومی ك میگی چرا از یادگاری نمیگین ! ببخشید اینجوری میگم ولی ؛ این اتفاق قبلا افتاده ، هم درباره حسنا هم دریا و نمیتونیم به همین زودی باور کنیم واقعا اتفاقی براشون افتاده ! شاید کار دارن و مشغله زیاده ك نمیتونن بیان . پیام ندادن داخل ناشناس ، دلیل نمیشه ك علاقه ای بهشون نداریم یا نسبت به اتفاق هایی ك براشون بیفته ساکت می‌مونیم ! شما از کجا میدونی حدیثه بهش پیام داده یا نه !؟ :) .. الحمدالله بابت بودنت :)
ما که حالمون خیلی خوب شد .. اما خب بزارید ایشون خبر بیارن
شهید امشب با همه ی شهدا فرق داره ها...
حس میکنم چنل خیلی شلوغ شد 🗿
https://eitaa.com/seyedebram/10830 دمت گرمممم حدیثه عالی بووووود🥲🤍:) اجرت با سیدالشهداء ‌🖇 ‌.. .. فدای شما :))
چرااااااااااااا
ببخشید مجبورم عکس و تصویر رو جدا جدا بفرستم
شهیـد محمـد علی پور علی...:)))) شهید محمد علی پور محمدی در دوم فروردین ۱۳۳۷ در خانواده ای مذهبی در روستای طرقبه ی مشهد به دنیا آمد. رنگ موهایش طلایی بود به همین دلیل به او مندلی طلا(مخفف محمدعلی طلا) هم میگفتند... وی در سال ۵۹ ازدواج کرد. فرزند اولش در هنگام تولد فوت شد و بعد از آن دیگر بچه دار نشد! پسر ساده ای بود و دوستان ناباب او را معتادش کردند. دوستانش به او میگفتند اگر میخواهی دوران اعتیاد ات را راحت سر کنی باید مشروب بخوری! ~او هم از روی سادگی پذیرفت و مشروب خور شد و بعد از آن توسط کمیته دست گیر شد:( بنا بر حکم قاضی او را درون روستا بعد از نماز جماعت در محراب جلو ی چشم پدرش که در صف اول حضور داشت؛ شلاق اش زدند... +بعد از شلاق خوردنش پدرش رفت بالای سرش و گفــت:«مندلـی حـلالت نمیکنم، آبروی من را در روستا بردی!» مندلی هم بسیار ناراحت شد، رو کرد به حرم امام رضا و گفـت:«اگر خـدا به من فرزند پسـری بده اسمـش رو *رضـــا میزارم و قول میدم که اعتیـادم رو ترک کنـم» *بعد از مدتی خدا بهش فرزند پسری به نام رضا داد و او هم طبق قول اش ترک اعتیاد کرد. محمدعلی به برادر خانومش علاقه ی شدیدی داشت و برادر خانومش در سال ۶۱ شهیــد شد... محمدعلی هم تصمیم گرفت به جبهه برود اما به دلیل سابقه اش کسی او را ثبت نام نمیکرد، محمدعلی به امام حسین«ع» متوسل شد و بسیار گریه کرد تا بلاخره ثبت نام شد و به جبهه رفت... چندین بار به جبهه اعزام شد و حتی مجروح شیمیایی شد! دفعه ی آخری که میخواست برود به یکی از دوستانش گفت:*«مـن بیــسـت روز دیـگـر شـهــیــد میـشـوم، بـیـسـت و هـفـت روز دیـگـر پـیـکـرم در بـیـابـون مـیمـانـد!؛ وقـتـی جـنـازه ی مـن رو آوردن بـبـریـد روسـتـا، داخـل مـسـجـد، درون هـمـان مـحـراب کـه مـن را شـلـاق زدنـد. بـه پـدرم بـگـویـیـد بـیـایـد بـالـای جـنـازه ام و بـگویـد مـن را حـلـال کـرده اسـت!» همرزم آقـا محمدعلی میگفت: در *عملیات کـربـلـای یـک شهید پورعلی داشت آرپیچی شلیک میکرد که *تـیـر بـه قـلـبـش خـورد! من هم بلند داد زدم مندلی تیر خورده. گفت: آروم باش چیزی نشده:) بلند شد به‌ایستد که دوباره بر زمین افتاد... دوباره فریاد کشیدم و گفت:*«آروم بـاش مـگـه نـمـیـبـیـنـی آقـا امـام حـسـیـن ایـنـجـاسـت؟!» بـعـد دسـتـش را گـذاشـت روی قـلـبـش و گـفـت: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللهِ و بـعـد شـهـیـد شـد💔 به گفته ی خودش *جـنـازه اش پـس از بـیـسـت و هـفـت روز در بـیـابـان پـیـدا شـد، زمانیکه جنازه رو آوردن دسـتـش روی سـیـنه اش خـشـک شـده بـود... موقع تشییع اهالی روستا با تعجب به یک دیگر گفتند: کسی عطر زده است؟! بعد متوجه شدند *ایـن بـوی خـوب و بـهـشـتی کـه روسـتا را فـرا گـرفـتـه اسـت از پـیـکـر مـطـهـر مـحـمـدعـلـی است! از شـهـر نـدا آمـد دلـش پـر شـده اسـت از تـوبـه دلـش بـه پـاکـی در شـده اسـت هـنـگـام شـهـادتـش طـلـا شـد مـثـل او خـوشـبخت شـبـیه *حـضـرت حـر شـده اسـت