ماشالا ماشالا تولد ِمنم افتاده بود شهـ/ـادت حضرت آقا ..
#داداشآرمان ..
..
شاید قشنگ شاید دردناک..
https://eitaa.com/dakedel/7782
ای خدا😭😭😭😭💓💓💓💓✨✨ .
ممنونننننننننننننننن کثیر تر حدیثه گلیییییییی🎀:)
#آقایرئیسی:)
..
:)))))
https://eitaa.com/dakedel/7778
من خوبم شما چطوری
خوش که نمیگذره ولی خب میگذره...
# یادگاری جنگ
..
:)),
چه خبرا قشنگم؟
https://eitaa.com/dakedel/7788
5 صبح هراسون از جام پریدم وسط حال ، دیدم مامانم زاار میزنه و بابام کلشو گرفته دستشو داره مغزش میترکه ..
منم چنددد دقیقه چسبیده بودم زمین ..
نه سحری خوردیم و نه باور میکردیم ..
از شدت گریه همونجا بیهوش شدم . صبح ساعت 11 بیدار شدم و دیدم نه مامانم خونس و نه بابام ..
رفته بودن بیرون راهپیمایی و منبیدار شدم رسیدن خونه ..
تولدم بود و همه زااار میزدن :)
یکم گذش ، رفتیم راهپیمایی ، هیییچکس حال نداشت و همه بیحال و با زاری ریخته بودن خیابون. p/1
#داداشآرمان
..
_
دَکِهدل | آسید؛
https://eitaa.com/dakedel/7788 5 صبح هراسون از جام پریدم وسط حال ، دیدم مامانم زاار میزنه و بابام
p/2
بعد از راهپیمایی میدون انقلاب پیاده برگشتیم خونمون .
نشسته بودیم به هم زل زده بودیم و داداشم برا تغییر ِجو ِ خونه هدیمو اورد داد .
مامانم و بابام .. یکم حسم عوض شد و تشکر و اینا ..
داشتم در ِ کِرِم رو میبستن یدفعه کلللل خونه لرزید .. شیشه ها داشتن خودشونو میکشتن ..
مامان ِبیچارم از خواب یجوری هراسون پاشد ک .. داداشم هممونو با داد انداخت حیاط .
فلانی بدووو مامان بدووو بابا بدووو ..
رفتیم حیاط دیدیم ی دود دییقا پشت خونمونه ..
#داداشآرمان :)
..
_
p/3
یکی زدن .. دوتا زدن .. سه تا زدن .. شش تا زدن ..
سپاه شده بود ویرووووووون ..
من از لرز کم مونده بود بیفتم رو دست مامانم ،[همونموقعمغزم:بزن ، بزن ، افرین بزن ، ماهم میزنیم ] نیشخند زدم ب این فکرام .
رفتیم خونه دوباره یکی زدن ..
ی وضعی بود ک .. مثلا تولدم بودااا :) 💔
حالا من موندم و دلم مونده تو 10 اسفند 1404 :) ..
#داداشآرمان
..
_
https://eitaa.com/dakedel/7782
عه وا تولدت مبارکههههههههههههه🩵
#دریا🌊
..
🎀