همین الان
درواقع ۱۲ شب
۳ تا دختر
تو کوچه پس کوچه های خلوت و تیرهی زنجان گم شدیمم ((((( :
داشتیم با خانواده از دسته برمیگشتیم مسجد ،
وسط خیابون یهو ی ماشین افتاد بینمون
اونا جلو ، من و سامیه و ریحانه عقب
ماشین ک رفت ، دیدیم فقط ما موندیم ((( :
هیییچ اثری از اعضای مسجد و حتی مامانوبابا نبود
دویدیم جلو
دیدیم هنوزم کسی نیست
پشت سر رو نگاه کردیم
و بااازم کسی نبودددد !!!
یهو دیدیم یکی از وانت های مسجد اومد
دویییییدیمممم دنبالشاااا
دویدیممم
اینا هم ک اصلا مارو آدم حساب نمیکردن ! ((( :
نفسمون بند اومده بود
ب هرکسی زنگ میزدیم جواب نمیداد
همه جا تااااریییکککک
از خیابونا رد شدیم ، یکم شلوغبود چندنفری آدم بود زیاد نترسیدیم
وو بعععللهههه ، رسیدیم ب کوچهای ک خیلی طولانیه و میرسه ب خیابونی ک مسجد توشه
تاریککککک ، آرووووم ، هیچکس نبود .
برگشتم گفتم بچها یه خِفتمون نشه ؟ 🫠😂
یهو بابای ریحانه رو دیدیم پشت موتور
داد زدیم گفتیم عههههه ما گم شدیممممم
اونم تا فهمید ما اینجاییم گااااز داد رفت
[مهر پدری موج میزنه]
بعد دیدیم عهههه بابای سامیه اونطرف داره ریلکس راه میره ب ما میخنده . ((((:
و فهمیدین چیشد ؟ در واقع فقط من هنوز گمشده بودم ...
رسیدیم مسجد
مامان و بابام اونجا نبودن
وقتی اومدن تازه فهمیدن ک عهههه ، من گمشده بودم ((( :
[اونقدر دویدیم جز اولین کسایی بودیم ک رسیده بودیم مسجد ، اونایی ک قبلمون اومده بودن با ماشین و موتور بودن]
دال .
داشتیم با خانواده از دسته برمیگشتیم مسجد ، وسط خیابون یهو ی ماشین افتاد بینمون اونا جلو ، من و س
طوماااار شد .
ولی بخونید ، بخندید جالبه 🚶🏼♀...