مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 875
مقدّمه
«مدتى اين مثنوى تأخير شد»
از انتشار جلد سوم اصول فلسفه تا اين تاريخ كه جلد پنجم آن در اختيار علاقهمندان قرار مىگيرد شانزده سال مىگذرد. در طول اين مدت بر خلاف آرزو و انتظار خودم و علىرغم تقاضاهاى مكررى كه از طرف علاقهمندان اين كتاب ابراز مىشد اين بنده توفيق پاورقىنويسى براى جلد چهارم و جلد پنجم پيدا نمىكرد.
پاورقيهاى جلد پنجم به علل خاصى پيش از پاورقيهاى جلد چهارم به پايان رسيد. كار جلد چهارم هنوز هم به پايان نرسيده است ولى در دست است و بيش از نيمى از پاورقيها نوشته شده است. با اينكه حق اين بود كه چاپ اين جلد را تا آماده شدن جلد چهارم به تأخير بيندازيم، نظر به اينكه مطالب اين جلد چندان به مطالب جلد چهارم مرتبط نبود از تأخير آن صرف نظر كرديم.
در خلال اين مدت جلدهاى اول و دوم و سوم مكرر تجديد طبع شد و اين بنده چند اثر ديگر كه برخى از آنها فلسفى بود تأليف و منتشر كردم ولى خودم در حيرتم كه چرا كار اصول فلسفه همچنان به تأخير مىافتاد؟
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 876
مىگويند- و درست مىگويند- كه «الامور مرهونة باوقاتها» يعنى حوادث و پديدههاى جهان در گرو وقت و زمان ويژه خويشند، هر پديدهاى زمان مخصوص به خود دارد و جز در آن زمان امكان وجود ندارد .
جهان همچون درختى عظيم و تناور و بارده است و حوادث و پديدهها ميوههاى اين درخت تناورند، مراحلى بايد طى شود و شرايطى بايد تغيير كند و مهلتهايى بايد بگذرد كه ميوه از بطن درخت بر دامن شاخ ظاهر شود و مدتى ديگر خواه ناخواه بايد سپرى شود تا آن ميوه برسد و آماده چيدن گردد.
مادر روزگار همواره در كار حادثهزايى است. هر زايشى معلول يك لقاح و يك مهلت و مدت است كه ما آن را «زمان باردارى» مىناميم. در اين مدت و مهلت اعضا و جوارح كودك خلق و تكميل مىشود و هم در خلال اين مدت و مهلت است كه غذاى مطبوعى به نام «شير» در پستان مادر تهيه و تدارك مىگردد و شرايط زايش و وارد صحنه شدن يك مولود جديد فراهم مىشود.
درست است كه ميان عرضه و احتياج در دستگاه عظيم خلقت ارتباط مستقيم است و همين كه «بخت نو فرزند نو بزايد» طبعا «خون تبديل به شير شيرين مىگردد» ولى اين تبديل و تبدلها نتيجه يك سلسله فعل و انفعالهاى تدريجى است كه نيازمند به زمان و مهلت و مدت است. آرى:
«مهلتى بايست تا خون شير شد»
پيوند پديدهها با زمانى كه بايد مانند پل از آن عبور كنند و زمانى كه بايد در بستر آن قرار گيرند و در دامن آن بشكفند آنچنان عميق است كه براى يك فيلسوف تصور دوتايى و جدايى ناميسر است.
در عين حال كه هر پديدهاى در گرو وقت و زمان خويش است نقش انسان را در فرمانروايى بر زمان و تسلط او را بر مقدّرات زمان نبايد فراموش كرد و ناديده گرفت.
البته آنكه زمام همه چيز در دست قدرت او و همه شرايط و مهلتها و مدتها قائم به ذات اوست و هيچ قيد و شرط، خواست او را محدود نمىكند و زمان و مكان و قيد و حد و شرط در مرتبه متأخر از اراده و مشيت او قرار دارد ذات لا يزال حقّ قيّوم متعال است (سبق الاوقات كونه، و العدم وجوده، و الابتداء ازله) «1»
______________________________
(1) نهج البلاغه عبده، خطبه 179.
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 877
مباحث اين جلد كوشش مختصرى است درباره آنچه در اصطلاح حكماى اسلامى «الهيات بالمعنى الاخص» خوانده مىشود، يعنى در زمينه شناخت خداوند و صفات و افعال اوست. سعى شده با راهنمايى ادلّه عقلى و براهين فلسفى درباره ذات الهى و صفات كماليه آن ذات مقدس و درباره نحوه انتساب و صدور جهان از او بحث و استدلال شود.
طرف سخن در اين جلد نيز- مانند ساير مجلّدات- مادّيون مىباشند، شبهات و اشكالات آنها كه همه ناشى از بىخبرى از حكمت الهى است دفع شده است .
ولى البته هدف اصلى و منحصر، پاسخگويى به مادّيون و دفع شبهات آنها نيست و بنابراين ارزش كتاب منحصرا سلبى نمىباشد. هدف اصلى كه به آن ارزش اصيل و اثباتى مىبخشد ارائه راه صحيح استدلال عقلى است بر مسائل ماوراء الطبيعه، و به عبارت ديگر ارزش اصلى اين كتاب اين است كه نوعى سلوك عقلى و فكرى است در جهان ماوراء الطبيعه.
از نظر حكماى الهى، اين علم «باارزشترين علمها درباره باارزشترين معلومها» «1» است.
در اينكه آن چيزى كه اين علم مدعى معرفت اوست باارزشترين معلومات است سخنى نيست؛ چه، معلوم اين علم كاملترين وجود يعنى ذات مقدس احديت است كه منبع همه هستيها و سرچشمه همه كمالها و اصل و اساس همه جمالها و جلالها و بهائها و عظمتهاست، بلكه هستى حقيقى منحصرا هستى اوست و «همه هر چه هستند از آن كمترند، كه با هستيش نام هستى برند».
هر سخنى هست درباره ارزش خود اين علم «2» است كه تا چه اندازه از نظر سلوك
______________________________
(1) «افضل علم بافضل معلوم» (الهيات شفا).
(2) منظور از اين ارزش، مفهوم نسبى آن براى انسان نيست، يعنى منظور اين نيست كه ميزان ارزش معرفت و ايمان به خداوند براى انسان چيست؟ هر چند از اين نظر نيز ايمان و معرفت خداوند باارزشترين معرفتهاست. مسأله ايمان به خدا مسألهاى خارج از زندگى نيست، بلكه در بطن زندگى و يكى از سرمايههاى زندگى است و به قول تولستوى حكيم معروف روسى: «ايمان آن چيزى است كه انسان با آن زندگى مىكند». منظور ارزش واقع نمايى اين علم است.
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 878
عقلى و فكرى قابل اعتماد و اطمينان است.
نقد وبررسی کتاب اصول فلسفه وروش رئالیسم.
توسط استاد حسن میلانی
ایتا وتلگرام:
@nagde_falsafeh
فضای ابری:
https://b2n.ir/q17951
دلائل الصدق
هر سخنى هست درباره ارزش خود اين علم «2» است كه تا چه اندازه از نظر سلوك
______________________________
(1) «افضل علم بافضل معلوم» (الهيات شفا).
(2) منظور از اين ارزش، مفهوم نسبى آن براى انسان نيست، يعنى منظور اين نيست كه ميزان ارزش معرفت و ايمان به خداوند براى انسان چيست؟ هر چند از اين نظر نيز ايمان و معرفت خداوند باارزشترين معرفتهاست. مسأله ايمان به خدا مسألهاى خارج از زندگى نيست، بلكه در بطن زندگى و يكى از سرمايههاى زندگى است و به قول تولستوى حكيم معروف روسى: «ايمان آن چيزى است كه انسان با آن زندگى مىكند ». منظور ارزش واقع نمايى اين علم است.
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 878
عقلى و فكرى قابل اعتماد و اطمينان است.
مسائل الهى دورترين مسائل از محسوسات و مشهودات است. در اين مسائل سخن درباره آن سوى مرز ماديات است و همين كافى است كه گروهى را در اعتبار و ارزش اين علم به ترديد وادارد.
بگذريم از مادّيون كه به بهانه اينكه ماوراء طبيعت را در طبيعت لمس نكردهاند منكر شدهاند، ديگران هم كه تا اين حد منحط فكر نمىكنند چندان به ارزش و اعتبار اين علم اعتراف ندارند.
گروهى رموز مربوط به ماوراء الطبيعه را آنچنان مجهول و كشف ناشدنى مىدانند كه مدعى شدهاند بشر براى هميشه بايد از حل معماى ماوراء الطبيعه چشم بپوشد و نفيا و اثباتا از اظهار نظر خوددارى نمايد. از نظر اين گروه، دست عقل كوتاه است و خرماى معرفت بر نخيل. اين گروه را در اصطلاح «لاادريّون» و احياناً «شكّاكان» مىخوانند.
گروهى ديگر اين راه را رفتنى و اين در را گشودنى مىدانند ولى پاى استدلال را در اين راه چوبين و غير مطمئن، و سلوك عقلى و فكرى را غير محتاطانه تلقى مىنمايند. اينان فقط دل را مركب خداى و يگانه «رهنورد باديهپيما» مىشمارند و تنها سلوك مطمئن را سلوك قلبى مىدانند نه سلوك عقلى. عرفا از اين نظر دفاع مىكنند .
گروهى ديگر مىگويند: «اين التّراب و ربّ الارباب» بشر اين موجود خاكى و زمينى كجا و سير و سلوك عقلى يا قلبى در وادى سهمگين ماوراء حس كجا؟ مسائل الهى همه آسمانى است و خبر آسمان را منحصرا از خود آسمان بايد شنيد . ما درباره خدا و صفات ثبوتيّه و سلبيّه خدا و اينكه چه صفتى را مىتوان به او نسبت داد و چه صفتى را نتوان به او نسبت داد چيزى نمىدانيم و نمىتوانيم بدانيم. ما واقعاً نمىتوانيم با عقل خود بفهميم كه چطور مىشود يك موجودى خدا باشد يعنى چيزى او را به وجود نياورده باشد ، و همچنين نمىتوانيم با عقل خود بفهميم كه خدا يكى است يا بيش از يكى؟ بسيط است يا مركّب؟ جسم است يا جسم نيست؟ به نحوى از انحاء عضو و جارحه دارد يا ندارد؟ بر چيزى قرار گرفته است يا نه؟ خواب و بيدارى دارد يا نه؟ حركت و انتقال دارد يا نه؟ همه اينها و امثال اينها مجهولاتى است براى بشر و جز از راه خبر آسمانى نبايد عقيدهاى در اين گونه مسائل اتخاذ كرد، درباره همه اينها بدون چون و چرا و بدون حق نظر يعنى بدون دخالت دادن منطق و استدلال بايد
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 879
تسليم نظر وحى شد.
اين گروه معتقدند نظر اسلام و مبناى اسلام در اين گونه مسائل بر تسليم و تعبد است نه بر تحقيق و تفكر، و هر گونه چون و چرايى در اين گونه مسائل از نظر اسلامى بدعت و حرام است . اشاعره و حنابله كه خود را «اهل الحديث » مىنامند طرفدار اين نظريهاند
دلائل الصدق
مجموعه آثار (اصول فلسفه و روش رئاليسم(1 - 5))، ج6، ص: 880:
ما درباره نظر ماديين مبنى بر انكار ماوراء طبيعت و همچنين درباره نظر شكّاكان و لاادريّون كه از نظر علمى مسائل ماوراء طبيعت را مجهولاتى حل ناشدنى مىدانند، در اين مقدمه بحثى نمىكنيم زيرا در خود كتاب، چه در اين جلد و چه در مجلّدات ديگر دراينباره به قدر كافى بحث شده است .
همچنين درباره نظر عرفا نيز بحثى نمىكنيم، زيرا نظر عرفا مبنى بر انكار ارزش راه عقل و برهان و استدلال نيست ، بلكه بر ترجيح راه دل و سير و سلوك و تصفيه و تزكيه بر اين راه است. از نظر عرفا:
بحث عقلى گر در و مرجان بود آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است باده جان را قوامى ديگر است
معرفت استدلالى كه حكيم در جستجوى آن است از حدود تصورات و مفاهيم ذهنى و اقناع قوه عاقله تجاوز نمىكند و البته اين خود ارزشى بسزا دارد . ولى معرفت افاضى كه عارف در جستجوى آن است چيزى از نوع رسيدن و چشيدن است. در معرفت استدلالى، عقل در درون ارضا مىشود و قانع مىگردد؛ اما در معرفت افاضى علاوه بر ارضاء وجدانى، سراسر وجود بشر به هيجان و شور و حركت درمىآيد و به سوى خدا بالا مىرود و به او نزديك مىگردد. اين نوع معرفت وجود آدمى را روشن مىكند و به او نيرو و جرئت و محبت مىدهد، خشوع و رقّت و لطافت مىبخشد و بنياد هستى او را دگرگون مىسازد .
به نظر ما سخن از ترجيح آن راه بر اين راه بيهوده است، هر يك از اين دو راه مكمل ديگرى است و به هر حال عارف منكر ارزش راه استدلال نيست، لهذا ما در اينجا با اين طبقه نيز بحثى نداريم.
آنچه لازم است در اين مقدمه درباره آن بحث شود نظريه اخير است كه به نظريه حنابله و اهل حديث معروف است، زيرا در پاورقيهاى اين جلد بر خلاف ساير مجلّدات ديگر به حكم ضرورت به آيات و احاديث اسلامى زياد استدلال شده است، لهذا بايد بدانيم نظر واقعى اسلام در اين زمينه چيست، خصوصاً با توجه به اينكه نظريه حنابله و اهل حديث هنوز هم طرفدارانى دارد و برخى از اعاظم محدّثان شيعه در اعصار اخير صريحاً اظهار مىدارند كه حتى مسأله يگانگى خدا صد در صد يك مسأله آسمانى است، از نظر عقل بشر دليل كافى ندارد، تنها از راه تعبد به گفته شارع بايد ملتزم شويم كه خدا يكى است.
حكماى الهى در پاسخ اين گروه مىگويند درست است كه خبر آسمان را هم از آسمان بايد شنيد ولى اولًا اين نيروى حيرت انگيز به نام «عاقله» كه خداى آسمان در سرشت اين موجود زمينى به نام «انسان» نهاده است يك عنصر آسمانى است نه زمينى، همچنان كه در احاديث وارد شده كه «خداوند سرشت آدمى را از سرشت حيوان و فرشته مركّب ساخت » و بنابراين مانعى ندارد كه پارهاى از حقايق آسمانى با اين نيروى آسمانى قابل تحقيق باشد . آنچه مسلّم است اين است كه اين نيرو آن قدرت را ندارد كه تمام خبرهاى آسمانى را كشف كند و به همين دليل بشر در زندگى خود نيازمند به «وحى» است ولى چنين نيست كه اين نيرو از تحقيق در برخى مسائل آسمانى از قبيل اصول مسائل مبدأ و معاد به طور كلى ناتوان باشد.
دلائل الصدق
متن کتاب اصول فلسفه وروش رئالیسم (قسمت چهارم):
جلسه چهارم:
اينكه در دين مقدس اسلام تقليد در اصول دين به هيچ وجه جايز نيست (1) و منحصرا از راه تحقيق و استدلال بايد تحصيل شود (2) دليل بارزى است بر اينكه اسلام مسائل آسمانى را در حدود اصول دين براى عقل انسان قابل تحقيق مىداند (3).
ثانياً در وحى اسلامى(4)، يعنى در قرآن و سنّت، خبرهاى آسمانى زيادى در الهيات براى شنيدن هست(5). هدف وحى اسلامى از گزارش اينهمه خبرها چه بوده است؟ آيا هدف اين بوده كه يك سلسله درسها براى تدبر و تفكر و فهم و الهامگيرى القا كند و انديشهها را تحريك و وادار به شناورى در درياى بيكران معارف الهى نمايد (6)، يا اينكه هدف اين بوده كه يك سلسله مطالب حل ناشدنى و غير قابل هضم به منظور وادار كردن انديشهها به تسليم و سكوت و قبول كوركورانه عرضه بدارد(7)؟
مطالب و مسائلى كه از منبع وحى القا مىشود دو گونه است: برخى از آنها يك سلسله دستورالعملهاست كه بايد بدانها عمل شود تا نتيجهاى كه از آنها در نظر است حاصل گردد. در اين گونه مسائل درك و معرفت، تأثير زيادى ندارد (8). هدف و منظور در اين مسائل عمل است نه معرفت. تعبد و تسليم مربوط به اين گونه مسائل است.
برخى ديگر يك سلسله مسائل نظرى و اعتقادى است مربوط به خداوند و صفات ثبوتيه و سلبيه او و عوالم قبل از اين عالم و بعد از اين عالم. در قرآن كريم و كلمات پيشوايان دين، چه به صورت حديث و چه به صورت ادعيه و چه به صورت احتجاجات و چه به صورت خطبه و خطابه، از اين مسائل زياد آورده شده است.
مثلًا در نهج البلاغه در حدود چهل نوبت درباره اين مطالب بحث شده است و بعضى از آن بحثها طولانى است يعنى در حدود دو سه صفحه است (9). در كافى متجاوز از دويست حديث در ابواب توحيد آمده است كه درباره مسائلى از قبيل اثبات وجود خداوند، حد اقل معرفت، صفات ثبوتيه از قبيل علم و قدرت، صفات سلبيه از قبيل جسميت و تحرك و غيره بحث كرده است. توحيد صدوق خود دريايى از معرفت است، در حدود چهار صد و پنجاه صفحه در مسائل مختلف توحيدى بحث كرده است، پنجاه صفحه اين كتاب تحت عنوان «التوحيد و نفى التشبيه» است، بيست صفحه درباره علم و قدرت است، دوازده صفحه درباره صفات ذات و صفات افعال است، سى و هفت صفحه درباره اسماء اللّه است، بيست و هفت صفحه در ردّ ثنويّه و زنادقه است، بيست و پنج صفحه درباره قضا و قدر است، سى و پنج صفحه اختصاص دارد به مباحثات حضرت رضا عليه السلام با اهل اديان و اصحاب مقالات، و غير اين مباحث. در همه اين مباحث نه به شكل القاء يك سلسله مسائل تعبدى، بل به صورت القاء يك سلسله بيانات استدلالى روشنگر و ترتيب صغرا و كبراى منطقى بحث شده است.
در قرآن و نهج البلاغه و خطب و احتجاجات و ادعيه مسائلى مطرح شده از قبيل: اطلاق و لا حدّى و احاطه ذاتى(10) و قيّومى خداوند و اينكه او هستى مطلق و نامحدود است، چيستى (ماهيت) ندارد (11) و قيد و حد را به هيچ وجه در او راه نيست (12)، ذاتى است محدوديت ناپذير و بىمرز (13)، هيچ مكان و زمان از او خالى نيست (14)، هم بر زمان تقدم دارد و هم بر مكان (15) و هم بر عدد (16)، وحدت او وحدت عددى نيست (17)، زمان و مكان و عدد در مرتبه متأخر از او (18) يعنى در مرتبه فعل اوست (19)، وجودش مساوى وحدت (20) است، دليل وجود واجب عين دليل وحدت اوست(21).
نقد ونظر:
1- منظور از بدی تقلید در نظر فلاسفه رها کردن انبیاء است، چون میگویند اول باید خدا را شناخت بعد سراغ پیامبر آمد.
در توحید وحدت وجودی شدید، در امامت که سیر وسلوکی شدید، معاد را که انکار کردید، جبری شدید.
ْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع بِمَا أُوَحِّدُ اللَّهَ فَقَالَ يَا يُونُسُ لَا تَكُونَنَّ مُبْتَدِعاً مَنْ نَظَرَ بِرَأْيِهِ هَلَكَ وَ مَنْ تَرَكَ أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّهِ ص ضَلَّ وَ مَنْ تَرَكَ كِتَابَ اللَّهِ وَ قَوْلَ نَبِيِّهِ كَفَرَ.
2- اگه مقصود از مذمت تقلید عدم اعتماد ظنی است درست است، ولی اگه مقصود لزوم استدلال عقلی است نادرسته، چون لزوم استدلال عقلی برای این است که گویا بدون آن یقین به مطلب پیدا نمیشود
اما توجه نشده که اگر تنها راه حصول یقین استدلال عقلی (مباشر بر خود مدعا، نه اصل استدلال عقلی رجوع جاهل به عالم) باشد، در مطالب فقهی بیان شده توسط وحی هم این اشکال هست، که نبایستی به آنها یقین پیدا کرد، با اینکه بلااشکال یقین به آن حاصل میگردد.
3- میگویند در تعبدیات حرفی نداریم وتسلیم هستیم، ولی در غیر آن خیر، باید استدلال عقلی آورده شود به طوری که ما قانع گردیم، وگرنه اصلا نمیپذیریم وسرکشی میکنیم!.
معنای حرف این است که اگه گفتند نماز صبح دو رکعت است میپذیریم ولی اگه گفتن حضرت مولا امیر است، میگوئیم نه مصلحت نیست، بزرگتر از ایشان وجود دارد، همانطور که در مورد حدوث عالم میگویند که چون خلاف عقل ما است، نمیپذیریم (ولو حدوث زمانی ضرورت ادیان باشد)
معنای رجوع جاهل به عالم تصدیق خضوع در مقابل فهم بالاتر است.
4-کفار وملاحده به افراط گرائی در عقل تا آخرش پایبند هستند، ولذا اصلا در مقابل فقه وتعالیم انبیاء خضوع نمیکنند، ولی فلاسفه مسلمان به توابع حرف خود پایبند نیستند، ولذا نماز وروزه ومناسک را انجام میدهند.
- آقای طباطبائی میگوید خود دین را با عقل قبول کردیم، پس نمیشود که در ادامه عقل را کنار گذاشت، وتعبد نادرست خواهد بود.
کلام ایشان مثل این است که مریض بگوید حالا که با عقل خودم سراغ دکتر آمدم، نسخه اش را هم باید دانه به دانه با عقل خودم بفهمم، وگرنه به نسخه اش عمل نخواهم کرد!
- کم بودن اشتباهات اهل سنت در مسائل توحیدی:
اهل سنت قرآن را کنار نذاشتن، ولذا اشتباهاتشان کمتر از فلاسفه ای شد که کلا وحی را در مسائل خداشناسی کنار گذاشتند، اگر چه اهل سنت در مساله ولایت به علت کنار گذاشتن وحی وفلسفی عمل نمودن دچار انحرافات دیگری گشتند.
5- مولف با ذکر موارد استدلالات عقلی بیشمار در منابع وحیانی به دو اشتباه دچار شده:
اولا نیازی نبوده سراغ وحی بیائیم، با عقل خودمان میتوانستیم بفهمیم.
وثانیا اگه استدلال عقلی در جایی بیان نشد، پس قابل تصدیق نیست.
هر دو پندار نادرسته، کما هو واضح.
تکرار مکرر مباحث توحیدی به معنای تکرار مطلب واضحی مثل دو دو تا چهارتا نیست، وگرنه کار لغو بود، بلکه تنبّه به این است که بشر به خودی خود به این مطالب نمیرسید، بلکه نیاز به راهنمائی دارد.
6- بیان استدلال عقلی در نصوص وحیانی احترام به شخصیت ماست.
نه اینکه خیال کنیم استدلال عقلی کافی است، وهیچ وقعی به صدق وحی نگذاریم، وبه او بی احترامی کنیم.
7- پذیرش مطالب وحیانی بدون استدلال عقلی بر تک تک این مطالب، تقلید کورکورانه نیست، زیرا قبلش استدلال عقلی معجزه ورجوع جاهل به عالم وجود دارد، تقلید کورکورانه رفتن سراغ ارسطویی است که مثل خودمان است
8 - در برخی تشریعات هم حکمت آن به وضوح بیان شده، مثل تشریع زکات بر نه تا، که اگر بیشتر نیاز بود بیشتر جعل میشد، که نیاز به محاسبه دقیق فقر وثروت دارد.
همانطور که در مطالب اعتقادی استدلال آن هم ذکر شده.
ولی در هر دو مورد بدون استدلال هم قابل تصدیق وحصول یقین است، چون در هر دو مورد به صدق گوینده یقین هست، وگرنه در مورد فقه هم حرفش قابل تایید نبود.
9 – پس واضح است که تکرار سخن گفتن در توحید یعنی اینکه توحید دودوتا چهارتا نیست، که بشر بتواند خودش بفهمد، بلکه مطلبی است که نیاز به تعلیم وتعلم دارد.
سنیها انحرافات توحیدشان کمتر از فلاسفه است چون قرآن را قبول دارند