💢خیلی از عزیزان دانابانی براشون جای سوال شده که 🔻چطور میتونن به اپلیکیشن دانابان که بصورت رایگان برای مربیان ارائه شده دسترسی داشته باشن؟‼️‼️
💠خدمت شما مربیان توانمند عرض کنم که ؛
این اپلیکیشن رو در سایت بازار که لینکش رو براتون قرار میدم میتونید نصب کنید و ازش نهایت استفاده رو ببرید🤗
اپلیکیشن«دانابان» همین الان نصب کن:👇🏻
http://cafebazaar.ir/app/?id=net.danaban&ref=share
آغاز سخن با نام خدا 🌸
و گفتن معنی
🌿بسم الله الرحمن الرحیم🌿
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عادت چله: زودخوابیدن
ابتدا کلاس با کودکان صحبت کوتاهی در مورد فواید زود خوابیدن داشته باشید. مانند این جمله: «گلهای من! اگر شبها زود بخوابید روزها سرحال و شادابتر هستید.» سپس از بچهها بخواهید که از فواید زود خوابیدن بگویند.
#درس_پنج #درس_۵ #پیش_یک #زودخوابیدن #عادت_چله
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸فعالیت ۱: کتاب کودک
تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بپرسید به نظر شما ما به چه چیزهایی نیاز داریم؟ چه کسی همه آنها را برای ما آفریده است؟ آیا میدانی، کیست که به هیچ چیز نیاز ندارد؟ سپس توجه کودکان را به تصویر جلب کنید بگویند که در تصویر چه میبینند؟ پس از نام بردن شکلهای داخل تصویر، از آنان بپرسید: به نظر شما، هر یک از بچههای جنگل دانابان برای اینکه بتوانند بهتر زندگی کنند به چه کسانی یا چه چیزهایی احتیاج دارند؟ (به مادر و پدرشان نیاز دارند، به غذا نیاز دارند، به تحصیل نیاز دارند و …) پس از صحبت در این رابطه، از نوآموزان بخواهید هر کودک را به پدر و مادر خودش وصل کنند.
مفهوم عدد ۱: به نوآموزان بگویید به طبیعت داخل تصویر پایین نگاه کنند و دور شکلهایی که فقط یک عدد از آنها در تصویر وجود دارد خط بکشند. (خورشید، درخت، گل، آبپاش)
#درس_پنج #درس_۵ #صفحه_۵ #پیش_یک #عدد_یک #یک #ریاضی
🔸فعالیت ۲: داستان «خدای یکی یک دانه»
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در اپلیکیشن دانابان برای کودکان پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
ماه پشت ابرها بود. نازپری و پرپری روی شاخهی درختی که لانهشان روی آن بود توپبازی میکردند. یک بار نازپری توپ را میانداخت. یک بار پرپری. دوباره و سه باره انداختند و باز هم انداختند. یکهو توپ پرت شد روی شاخهی بالایی. پرپری زودی رفت تا آن را بیاورد.
از بالای درخت آسمان بهتر دیده میشد. پرپری به اینطرف و آن طرف آسمان نگاه کرد. چشمهایش را گرد کرد و زودی برگشت پیش نازپری. گفت: «اوه! نازپری؟ یکی ماه را خورده!»
نازپری ریزریز خندید و گفت: «چیچی میگویی پرپری؟کسی ماه را نمیخورد.»
پرپری پرسید: «چرا؟ مگر بدمزهست؟»
نازپری چشمهایش را درشت کرد و گفت: «مزهاش را از کجا بدانم!»
پرپری پرسید: «پس از کجا میدانی کسی نخورده؟ شاید خدا جون، ماه را خورده باشد!»
نازپری گفت: «خدا جون به غذا احتیاجی ندارد. یعنی به هیچ چیز و هیچ کسی نیاز ندارد.»
پرپری با تعجب پرسید: «هیچچیز؟! هیچکس؟! حتی بازی کردن؟ حتی یک خواهر؟ حوصلهاش سر نمیرود؟»
نازپری ریز ریز به او خندید. خندید و باز هم خندید.
مامانپری صدای خنده را شنید. از لانه بیرون آمد. پرید روی شاخه و نشست کنارشان. پرسید: «چی شده بچهها!؟»
پرپری همهی ماجرا را برای مامان تعریف کرد.
مامانپری بالش را کشید روی سر پرپری و گفت: «خواهرت درست میگوید. خدای مهربان، به هیچ چیز و هیچکس نیاز ندارد. آخه او خدا است. خدای یکی یک دانه.»
ماه داشت از پشت ابرها بیرون میآمد. وسط یک عالم ستاره. قلقلی و پرنور.
نازپری سرش را بالا گرفت. به آسمان نگاه کرد و گفت: «چه خدای مهربانی که این همه چیز را برای ما آفریده!»
و سرش را برگرداند طرف مامانپری و گفت: «فکر کنم به غیر از یکی یک دانه، خدای دست و دلباز هم اسم خوبی باشد.»
مامانپری نوک نوک خندید و سرش را به نشانهی بله تکان داد و گفت: «چقدر قشنگ! حتی می شود اسمهای دیگری هم گفت. مثلا…»
نازپری به ستارهها که آسمان را زیبا کرده بودند اشاره کرد و گفت: «مثلا خدای باسلیقه!»
پرپری چشمهایش را بست. عطر گندم برشتههایی که مامان برای شام آماده کرده بود را نفس کشید. گفت: «مثلا خدای عطر و بوهای خوشمزه!» و به صدای قار و قور شکمش گوش داد و پرسید: «کاش امشب بابا زودتر بیاید.»
مامان خندید و گفت: «میخواهی تا آمدن بابا یک قصه برایتان بگویم؟»
بچهها با خوشحالی دور مامانپری گشتند. پرپری گفت: «یک اسم دیگر هم برای خدا پیدا کردم.» و مامان را بوسید و ادامه داد: «خدای شروع همهی قصهها.»
#درس_پنج #درس_۵ #پیش_یک #یک #عدد_یک #قصه #داستان