🎶آواورزی:کلمات هم آغاز «آ»
ابتدا داستانک زیر را برای کودکان بخوانید:
«یک روز آبی آرام در دل جنگل، آهوی کوچکی کنار آب زلال نشسته بود و به آواز پرندهها گوش میداد. نسیم ملایمی شاخهها را تکان میداد و برگها زیر نور آفتاب میدرخشیدند. آهو خیره به بازتاب آسمان آبی در آب، آرامش عجیبی حس کرد؛ گویی تمام دنیا در این لحظهی کوچک جا گرفته بود. آوازها در گوش او همچون داستانی شیرین جریان داشتند، و قلبش پر از امید و شوق برای فردایی روشن بود».
پس از خواندن داستان، مفهوم هم آغاز «آ» را با ذکر چند مثال توضیح دهید. از کودکان بپرسید چه کلماتی در داستان صدای اولشان «آ» بود؟ سپس از نوآموزان بخواهید تا چند مثال در این مورد بزنند و بگویند از وسایل داخل تصویر، نام کدامیک با صدای «آ» شروع میشود؟ دور آنها خط بسته بکشند. (آناناس🍍 – آتش🔥 – آرد)
دستورزی: در پایان از کودکان بخواهید خطچینهای داخل تصویر را کامل کنند.
#پیش_دو #درس_سیزدهم #فعالیت_آواورزی
زمان:
حجم:
10.3M
🔸فعالیت 2:«تولد مامان پری»
بعد از ظهر بود. مامانپری داشت میرفت به مامانبزرگ سر بزند و تا شب برگردد. قبل از رفتن گفت: «مراقب خودتان باشید! نبینم کار خطرناکی بکنیدها»! بچهها چَشم بلندی گفتند و برای مامانپری بال تکان دادند. آنوقت پرپری از نازپری پرسید: «آمادهای؟!». نازپری پرسید: «برای چیچی؟». پرپری خط گردالوی روی تقویم را نشان داد و گفت: «امشب تولد مامان است. بلدی کیک بپزی دیگه؟ بلد نیستی؟».
نازپری پر و بالش را پف داد و گفت: «کاری ندارد که! هربار مامان کیک میپزد کمکش میکنم. اما…». پرپری گفت: «اما ندارد دیگر! زود باش»!
نازپری آرد، شیر، شکر و تخممرغ را آورد و گفت: «باید قاتیپاتیشان بکنیم». پرپری پرسید: «همین؟». نازپری گفت: «همینِ خالیخالی که نَه! بعدش باید بگذاریمش توی فِر. اما من بلد نیستم روشنش کنم».
پرپری به فر نگاه کرد و گفت: «نترس آن با من»!
نازپری یک آناناس آورد و گفت: «مامان کیک آناناسی دوست دارد. اما من بلد نیستم از چاقو استفاده کنم».
پرپری زودی گفت: «نترس! آن با من».
نازپری یک کوچولو فکر کرد بعد گفت: «کیک بدون چای که نمیشود».
پرپری بدون آنکه فکر کند باز گفت: «نترس! آن هم با من!».
نازپری اخم کرد و فکر کرد. گفت: «ترس دارد پرپری! خیلی ترس دارد. به نظرم برای تولد مامان فکر دیگری بکنیم».
#پیش_دو #درس_سیزدهم #فعالیت_دو
همانموقع صدای تقتق آمد. پوپک بود. آمده بود دنبال نازپری تا با هم بروند بیرون. نازپری زودی گفت که نمیتوانم اما بعد با خودش گفت: «شاید بهتر باشد بروم چندتا کاج پیدا کنم. آنوقت با پرپری یک گردنبند برای مامان بسازیم».
قبل از رفتنش به پرپری گفت: «میروم چندتا کاج بیاورم. وقتی برگشتم یک هدیه برای مامان درست میکنیم. به جای کیک. اینجوری بهتره». پرپری پرسید: «پس این وسایل چی؟». نازپری گفت: «برمیگردم مرتبشان میکنم». و زودی پرید و رفت. پرپری هم رفت توی آشپزخانه. به وسایل کیک نگاه کرد و گفت: «ترس ندارد که. مگر لولو اینجاست؟!» و شروع کرد به ریختن آرد توی کاسه. بعد هم تخممرغ، شیر و شکر. آنوقت همزن را برداشت و هم زد. هم زد و چندبار بیشتر همزد. بعد آناناس را گذاشت روی میز. چاقو را با دو تا بالش برداشت. برد بالا و آوردش پایین. اما آناناس خیلی سفت بود. چاقو توی آن نرفت. پرت شد روی زمین. پرپری زودی جاخالی داد. با خودش گفت: «اوه! شانس آوردم. چیزی نمانده بود بخورد به پر و بالم». آرام گفت: «اصلاً آناناس را بیخیال. اول بروم فِر را روشنکنم» و کبریت را برداشت.
همانموقع مامانپری برگشت و گفت: «توی راه، خانم کلاغه را دیدم. گفت که مامانبزرگ و بابابزرگ توی راه لانهی ما هستند تا برای تولد من بیایند پیشمان». و ریزریز خندید و ادامه داد: «اصلا یادم نبود که تولدم است».
#پیش_دو #درس_سیزدهم #فعالیت_دو
اما چشمش که افتاد به آشپزخانه جیغ کشید و گفت: «داری چکار میکنی پرپری؟!». پرپری گردالوی روی تقویم را نشان داد و گفت: «میخواستم… اووووم». مامانپری نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش تمام شود. بعد پرسید: «مگر تو نمیدانی که چاقو، گاز، آتش و اینجور چیزها چقدر خطر دارند. میدانی اگر نرسیده بودم ممکن بود چه بلایی سرت بیاید؟!».
مامان پری یک لیوان آبقند برای خودش درست کرد و گفت: «قول بده پرپری! قول بده دیگر دست به اینچیزها نزنی».
پرپری نوکنوک مامان را بوسید و گفت: «ببخش مامان. قول میدهم. قول!».
همانموقع نازپری به لانه برگشت. با چندتا میوهی کاج که قرار بود یک گردنبند قشنگ بشوند برای مامان!
کمی که گذشت باباپری هم آمد، با یک کادوی بزرگ.
مامانبزرگ و بابابزرگ هم کمکم از راه رسیدند. با یک کیک آناناسی خوشمزه![1]
#پیش_دو #درس_سیزدهم #فعالیت_دو