امروزمونو با #تصویر_خوانی_و_تفکر🧠🛤️ شروع می کنیم 🤗
📌ابتدا از کودکان بخواید با دقت به تصویر توجه کنن و در مورد اونچه که میبینن، برای همگروهیهای خود توضیح بدن .
🌸 ازشون بپرسید:
🔻به نظر شما بچهها مشغول چه بازیای هستن و نام این بازی چیست؟
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
خب بعد از #تصویر_خوانی_و_تفکر🛤️🧠 در مورد جایگاه خواهر و برادر بزرگتر در خانواده با کودکان صحبت کنید.
🔻از آنان بپرسید:
کدامیک خواهر یا برادر بزرگتر از خود دارند؟
🔻با آنان چگونه رفتار میکنند؟
🔻فکر میکنید چرا باید به خواهر یا برادر بزرگتر خود احترام بگذاریم؟
✔️و همچنین به نکات ذیل اشاره نمایید:
به حرف برادر و خواهر بزرگتر خود گوش دهید. به آنها احترام گذاشته و با احترام با آنها صحبت کنید. سپس به این فرمایش امام رضا (ع) اشارهکنید که فرمودهاند:
🔹در میان برادران، برادر بزرگتر دارای مقام ویژهای است و در خانواده جایگاه پدری دارد. 🔹
📌پیشنهاد به مربی: از کودکان بخواهید در مورداحترام به برادر بزرگتر در خانه صحبت کنند و از والدین خود بخواهند درصورتیکه دارای برادر بزرگتر هستند به دیدن او بروند و هدیهای که کودک درست کرده یا نقاشی کشیده است را به (عمو/ دایی) تقدیم کنند و گزارشی از این دیدار بهطور عکس 🛤️در گروه پیامرسان کلاسی📱، ارسال یا توسط کودک در کلاس ارائه شود📃.
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
#کاربرگ 📝
برای آموزش مفهوم کوچکتر 🔸 و بزرگتر 🔶 به کودکان
جهت پرینت و استفاده مربیان گرامی ✅
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
#بازی 🎈
🔻برای انجام این بازی باید تعداد بچهها فرد باشد. اگر تعداد زوج بود مربی در حلقه بیرونی قرار میگیرد. بچهها دو حلقه دایرهای تشکیل میدهند که تعداد حلقه درونی، یکی کمتر از حلقه بیرونی است. آنها روبهروی هم میایستند تا بتوانند یکدیگر را ببینند. بچههای هر حلقه دست هم را گرفتهاند.
بچههای حلقه درونی، کمی قد خود را کوتاه کنند و نیمخیز شوند و نقش برادر و خواهر کوچکتر را بازی کنند. بچههای حلقه بیرونی هم بر روی پنجه پای خود بلند شوند و نقش برادر و خواهر بزرگتر را دارند. حالا بچههای کوچکتر بگویند که چطور به برادر و خواهر بزرگتر خود احترام میگذارند و بچهها باید احترام گذاشتن را نشان دهند. پس با علامت شروع، هر دو حلقه شروع به چرخیدن میکنند، منتها خلاف جهت یکدیگر و این 📜#شعر ها را میخوانند:
اتل متل یک پسر🧑🏻💼
که احترام میذاره🙏
به خواهر بزرگتر👩🏻💼
اتل متل یه دختر🙋🏻♀
که احترام میذاره🙏
به داداش بزرگتر🤵🏻♂
🔻ناگهان مربی فرمان ایست بدهد و همه همانجایی که هستند میایستند و سریع باید دست فرد روبهروی خود را بگیرند. اگر کودکی نتواند دست فرد روبهروی خود را بگیرد باید دور حلقهها لیلی کند. به همین صورت بازی ادامه پیدا میکند.
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
📜#شعر
از کودکان بخواید تا با دست زدن و یا زدن مدادهایشان به یکدیگر، موسیقی و ریتم ایجاد کنن. سپس شعر رو برای بچهها بخونید و همه باهم همخوانی کنید.
نازپری میگه: پرپری 🐤
بدون من هرجا نرو ❌
به حرف گرگه گوش نکن🐺
اون دور دورا تنها نرو 🚶
باید که روزی چند ساعت⏰
تمرین پرواز بکنی 🕊
بهتره که مثل بابا💁🏻♂
بال هاتو خوب باز بکنی 🪶
پرپری هم با احترام🙏
میگه باشه آبجی جونم ✔️
من میدونم فکر منی🧠
از بس که تو مهربونی ❤️
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌#آموزش مفهوم کوچکتر ▪️ و بزرگتر◾️ برای کودکان 😉
#درس_نهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببین چی آوردم براتون 🤩
رونمایی از ویرایش جدید کتاب مربی💥
این کتاب سرشار از محتوای مفید و کاربردی هست 😇که این محتوا شامل منحنی فراموشی ابینگ هاووس 🤓جدول برنامه درسی روزانه🗒️فعالیت های جذاب☄️ شعر و داستان های دوست داشتنی🪅 برای شما مربیان توانمند هست🧑🏻🏫
این ویدیو رو ببین تا از این کتاب پرمحتوا و شیرین لذت ببری🤗
https://eitaa.com/danaban_net
عزیزانی که میخواستند بیشتر درمورد کتاب مربی دانابان بدونن پس با دقت کلیپ بالا رو ببینید 👆👆👆👆
اسم داستان امروزمون📚 #داستان «خواهر و برادر کوچولو»👶🏻👧🏻
اول داستان رو برای کودکان بخونید، بعد اجازه بدید در مورد ادامه داستان و احساس پرپری و دلایل ناراحت شدنش توضیح بدن و در آخر کودکان از صحبتهای انجامشده، نتیجهگیری و حل مسئله کنن.
بریم که داستان رو بخونیم 😍
📕 #داستان «خواهر و برادر کوچولو»👶🏻👧🏻
به نام خدای پاک و مهربان
هوا گرم بود و پرپری خسته از مدرسه به خانه برگشته بود و گرسنهاش هم بود. با ناراحتی کیفش را انداخت گوشهای؛ اما علت ناراحتیاش نه خستگی بود و نه گرما و نه گرسنگی. رو به مامانپری کرد و گفت: «مامانپری! چرا من یک خواهر و برادر کوچولو ندارم؟ من میخواهم داداش بزرگتر آنها باشم. خواهر و برادر زیاد خیلی خوب است. پوپی، پیشو، ببعی، حتی سنجاب کوچولو که تازه به جنگل ما آمدهاند، از من و نازپری بیشتر خواهر و برادر دارند.»
نازپری وقتی حرفهای برادرش را شنید گفت: «پرپری راست میگوید. مامانپری، ما دوتا میتوانیم به خواهر و برادر جدید، کلی کارهای خوب و جدید یاد بدهیم. باهم بخندیم و باهم بازیهای زیادی بکنیم. کتاب بخوانیم و دستهجمعی مدرسه برویم.»
📕 ادامه #داستان «خواهر و برادر کوچولو»👶🏻👧🏻:
مامان چیزی نگفت. باباپری که داشت داخل اتاق، سبدی از برگ گلهای خوشبو درست میکرد، صدای بچهها را شنید. پرپری و نازپری را صدا زد. آنها تا سبد را دیدند، تعجب کردند. یک سبد که مثل گهواره بود و یک پارچهی سفید روی آن را پوشانده بود. انگار چیزی مهم درون سبد بود. باباپری گفت: «بچهها فکر میکنید این سبدِ گهوارهای برای چی اینجاست؟»
پرپری گفت: «حتماً برای من است؛ اما من که بزرگ شدهام. داخل آن نمیتوانم بخوابم. تازه اگر هم بخوابم، حتماً گلها میشکنند و گهواره خراب میشود، نمیدانم بابا جان.»
نازپری کمی فکر کرد و گفت: «حتماً برای کسی درست کردهاید که تازه میخواهد بچهدار شود؛ اما برای کی؟». مامان وارد اتاق شد و کنار سبد ایستاد. بعد به بچهها لبخندی زد و به سبد نگاه کرد و دستمال روی سبد را برداشت.
بچهها تا چشمشان به درون سبد افتاد، دیدند که دو تا تخم ریزهمیزه بانمک داخل سبد است. تازه فهمیدند چه خبر است. هردو جیغ زدند و با خوشحالی گفتند: «خواهر و برادر جدید، وای خدایا شکرت.»
مامانپری باید تا چند روز روی تخمها میخوابید و با پرهایش آنها را گرم میکرد تا جوجههای جدید سردشان نشود و از تخم بیرون بیایند.
نازپری و پرپری از خوشحالی زیاد، هرروز از مدرسه تا خانه را بدون اینکه با کسی حرفی بزنند تندتند بال میزدند تا به مامانپری کمک کنند. برای مامان با کمک بابا غذا آماده کنند و نگذارند تا کار خانه را انجام دهد و خسته شود و مراقب تخمهای دوقلو باشند.
یکشب وقتی همهی جنگل دانابان خواب بودند، صدای ترقوتروقی به گوش پرپری و خواهرش رسید. صدا از اتاق تخمها بود. هردو زود رفتند پیش مامانپری. یکی از تخمها ترکخورده بود و یک پای کوچولوی صورتی از آن بیرون آمده بود. وقتی باباپری رسید، تخم دوم هم شکست و نوک نارنجی و ریزهمیزهای از آن بیرون زد. بله، وقت تولد خواهر و برادر جدید بود.
نازپری و پرپری همراه مامان و بابا کمک کردند تا خواهر و برادر جدید، پوستهی تخمها را راحتتر بشکنند. بالاخره بعد از کلی تلاش، هردو سالم و سلامت به دنیا آمدند. نازپری با خنده گفت: «وای خدا جانم! چه داداش خوشگلی. چقدر بالهایش کوچک است. هیچ پری ندارد.»
پرپری هم با خوشحالی گفت: «وای نازپری چه آبجی قشنگی. پاهای کوچولویی دارد. خدایا ممنون.» اما وقتی مامان و بابا جوجههای تازه به دنیا آمده را بغل کردند، پرپری ته دلش کمی ناراحت شد. چیزی نگفت و رفت در اتاق خودش چون فکر میکرد... .
راستی بچهها شما میدانید ناراحتی پرپری برای چه بود؟
میتوانید به او کمک کنید تا دیگر ناراحت نباشد؟
#درس_دهم_جلد_دو
#جلد_دوم
@danaban_net
http://www.danaban.net