"زندگی،
مثلِ نخ کردن سوزن است.
گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی،
اما چشم هایت آن قدر
خوب کار می کند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
اما هرچقدر پخته تر می شوی،
هرچقدر با تجربه تر میشوی،
هرچقدر بیشتر یاد می گیری
که چگونه بدوزی،
چگونه پینه بزنی،
چگونه زندگی کنی؛
تازه آن وقت چشمانت دیگر سو ندارد!...
زندگی همیشه یک چیزی اش کم است...
مشکل اینجاست،
وقتی که هم بلدی بدوزی
هم چشم هایت سو دارند؛
تازه آن موقع می فهمی،
نه نخ داری،
نه سوزن."
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت38 بچه اول زهره و مصیب پسر شد مریم سخت درس میخوندن دوست داشت معلم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت39
یه روز بعد کلاسم آمد و باهام حرف زد که میخواد با من ازدواج کنه و در این مورد هم میخواد با خانواده ام حرف بزنه
اما تو کلامش چیزی رو حس کردم که اصلا خوشم نیومد و کلا بهش گفتم نه
و از اونجا آمدم بیرون
تا یه مدت بعدش هم که خانواده اش آمد جلو بازم جواب خودم و خانواده ام نه بود
و بعد هم رضا بازم آمد جلوم رو گرفت که برای انتقام از گذشته هر کاری میکنه
زیاد به حرفش بها ندادم
ولی نمیدونستم چند سال بعد چه بلاهایی سر عزیزترین کسام میاره
دانشگاه که تمام شد رفتم سرکار
زری ازدواج کرده بود و شوهرش مرد آروم و خوبی بود
مریم هم اونموقع صاحب دوتا پسر شده بود
تو محیط کارم با مردی آشنا شدم که خیلی آدم خوبی بود و تنها مشکلش اختلاف سنی زیادمون بود ولی برای من زیاد مهم نبود چون اون مردی بود که بهش علاقه داشتم
لطفا" با ارزش باشید....
باخودتان جوری برخورد نکنید که انگار مانده اید روی دست خودتان،
مانند جنس های باد کرده مغازه ها،
آنگاه حتما" با اکراه قیمت ارزانی،
رویتان می گذارند......
وبا منت شما را قبول می کنند،
لطفا" با ارزش باشید
وقدر آنچه که هستید را بدانید....
@daneshanushe✍️
تقویم نجومی اسلامی
✴️ چهارشنبه 👈24 بهمن / دلو 1403
👈13 شعبان 1446👈12 فوریه 2025
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
📛 تقارن نحسین ، صدقه صبحگاهی رفع نحوست کند.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
👶 مناسب زایمان نیست.
🚘مسافرت: مسافرت خوب نیست و در صورت ضرورت حتما همراه صدقه و قرائت آیه الکرسی باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج اسد و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️خرید احشام و حیوانات.
✳️کندن چاه و آبراه.
✳️آغاز درمان و معالجات.
✳️و عهد و پیمان گرفتن از رقیب نیک است.
📛 نگارش ادعیه و برای نماز حرز و بستن آن خوب نیست.
✳️ برای مطالب بیشتر و دریافت تقویم نجومی هر روز باجستجوی کلمه" تقویم همسران" به کانال ما در تلگرام و ایتا بپیوندید.
👩❤️👨 حکم مباشرت امشب.
( شب پنج شنبه ) فرزند یا دانشمند شود یا حکمران.
💉حجامت
خون دادن و فصد سلامت آفرین است.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت خوب نیست.
😴🙄 تعبیر خواب:
خوابی که (شب پنجشنبه) دیده شود تعبیرش طبق آیه ی 14 سوره مبارکه "ابراهیم "علیه السلام است.
و لنسکننکم الارض من بعد ذالک لمن...
و از مفهوم این آیه چنین استفاده می شود که کسی دوست یا دشمن خواب بیننده باشد به او برسد . شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن
🔵 چهارشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود.
👕👚 دوخت و دوز.
چهارشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود. ان شاالله.
✴️️ وقت #استخاره در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر.( وقت خوابیدن)
❇️️ #ذکر روز چهارشنبه : یا حیّ یا قیّوم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه #یامتعال که موجب عزّت در دین میگردد.
💠 ️چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_موسی_کاظم_علیه_السلام#امام_رضا_علیه السلام_#امام_جواد_علیه_السلام و #امام_هادی_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸زندگیتون مهدوی ان شاالله🌸
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️پایه های ازدواج ؛
👈علاقه ...!
👈اعتماد ...!
/دکتر محمود انوشه
#سیاستهای_زنانه
روبروی همسر خود هرگز باحالت افسرده، ژولیده و نامرتب ظاهر نشوید! بلکه تا میتوانید بسیار تمیز، آرایش کرده، معطر و شاد و خندان باشید و همیشه در همه حال لبخند بزنید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت39 یه روز بعد کلاسم آمد و باهام حرف زد که میخواد با من ازدواج کنه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت40
مشکل من این بود که میترسیدم خانواده ام مخالفت کنن چون سیاوش قبلا ازدواج کرده بود و یه بچه هم داشت ولی بعد از جداییشون زن و بچه اش به خارج از کشور رفته بودن
قبل از اینکه با بابام حرف بزنه بهش گفتم که بهتره اول با عمومصحبت کنه
که اینقدر برخورد سیاوش با عموم عالی بود که عموم هم با سیاوش موافق شد و یه شب آمد با بابام صحبت کرد و اجازه دادن که سیاوش بیاد خواستگاریم
اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت
من واقعا سیاوش رو دوست داشتم
بابا همون شب باهام صحبت کرد و نصیحتم کرد که اختلاف سنی و قضیه زن و بچه اش هیچ موقع نباید رو زندگیم تاثیری بزاره و قول دادم که هیچ وقت این چیزا رو زندگیم تاثیری نداره
سیاوش آمد خواستگاری و بعد از یه مدت هم جشن عقد و عروسی به پا شد و زندگی جدیدی رو شروع کردم
چقدر اون روزا دوست داشتم که آقاجون و خانم جون هم کنارم باشن
بعد از ازدواج به خواست سیاوش دیگه سرکار نرفتم
اینقدر اخلاق سیاوش خوب بود که خودم رو خوشبخت ترینم آدم میدونستم
بعد یکسال از زندگیمون سیاوش گفت باید برای چند سال بریم خارج از کشور و این موضوع رو به خانواده ام گفتم و تنها کسی که مخالف بود مادرم بود ولی من خونه باغ رو به زهره و شوهرش سپردم که مواظبشون باشه و رفتم
اقامت ما اونجا نزدیک 5 سال طول کشید با همه سختیاش همه اون سالها همگذشت ولی دوست داشتم بازم برگردم به کشور خودم
اونجا که بودم با تماس های که داشتم فهمیدم مریم با دوتا پسر طلاق گرفته و عموی نازنین هم فوت کرده خیلی حالم خراب بود ولی شرایط طوری بود که نمیتونستم برگردم و بعد چند سال کارهای سیاوش تمام شد و میخواستیم برگردیم
اینقدر از این خبر خوشحال شدم که حد نداشت
تنها کمبود زندگیم بچه بود که سیاوش سخت باهاش مخالف بود
بالاخره روزی رسید که برگشتم به کشور خودم
و بعد از مهمونی که مامان برامون گرفته بود همه برگشتن به سر زندگی خودشون
و کلی هم از زری بخاطر کارایی که برام کرده بود تشکر کردم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت40 مشکل من این بود که میترسیدم خانواده ام مخالفت کنن چون سیاوش قبل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت41
من قبل از رفتن همه زندگیم رو دادم امانت دست زری که خیالم راحت بشه
تا توی یه دورهمی از بچه ها شنیدم که مریم با رضا ازدواج کرده
این خبر این قدر برام شوک کننده بود که حد نداشت
مریم همیشه عاقل تر از همه ما بود اینکه چطوری راضی شده به این کار برامجای تعجب داشت
هیچ کسی حرفی از مریم نمیزد
دلم میخواست بدونم چی به سر مریم آمده که با وجود ذات رضا حاظر شده زنش بشه اونم اینقدر بی سر و صدا
سیاوش برگشته بود سرکارش اما ازم خواست که دیگه کار نکنم منم قبول کردم
اون سال عید بیشتر خونه مادرم بودیم
تا یک شب قبل از سیزده که زری و منصور هم آمدن
دنبال یه موقعیت بودم که زری رو گیر بندازم و از مریم ازش بپرسم
تا بالاخره موقعیت برامجور شد ولی زری از همه چیز حرف میزد بجز مریم
تا آخر طاقت نیاوردم وبهش گفتم که...
قضیه مریم چیه راستش رو بگو
زری هم فقط گفت
با هم ازدواج کردن