♥️🍀
✅ چه چیزهایی مرد رو آزار میده❓
#اختلاف_سلیقه، اختلاف باور، احساس چك شدن ، مردها را آزار میدهد.
به فكر چك كردن گوشی نباشید.
یک باور اشتباه این است كه چون ما زن و شوهر هستیم، #باید از محیط كار هم، گوشی شخصی، صحبتهای شخصی همسرمان با مادر یا همكارهایش و. . . مطلع باشیم.
هرگز پرسشهای زنجیرهای نپرسید.
سوالهایی مثل اینكه كی بود زنگ زد؟ چیكار داشت؟ چی میگفت؟ و. . .
خیلی وقتها مردها چون حوصله پاسخ دادن به این سوالها را ندارند جواب دادن را از سر خودشان باز میكنند.
#گاهی همین مساله منجر به اختلاف زن و شوهر میشود و خانم احساس میكند كه مورد توجه قرار نگرفته یا آقا فكر میكند كه خانم در مسائل شخصیاش خیلی دخالت میكند.
اگر ناراحت است به او فرصت دهید بعدا حرف بزند.
#مردها برخلاف خانمها زمانی كه در بیرون منزل درگیری فكری پیدا میكنند یا از مسالهای ناراحت و دلخور هستند همان لحظه در موردش صحبت نمیكنند و بعد از مدتی راجع به همان موضوع شروع به صحبت میكنند و این بخشی از طبیعت مردهاست؛ پس اصرار بیخودی برای صحبت كردن نكنید.
رابطه زناشویی👩❤️👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت51 بابا و سیاوش انگار همه چی رو فراموش کرده بودن و عین دو تا رفیق
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت52
آمنه رفت و من ذهنم همونطور پیشش موند که چرا اینقدر ناراحت شد... به مامان حرفی نزدم نخواستم در واقع ناراحتی درست کنم...مامان و بابا یکماهی پیش ما موندن و توی اون مدت من چند باری رفته بودم دیدن آمنه و پدربزرگش ، سیاوش هم گاهی سری به اون پیرمرد میزد حال و روز خوبی نداشت و دلم برای امنه میسوخت ...
بعد از یکماه دست آخر مامان گفت :
والا جمال آقا هم انگارر نمیخواد از اینجا دل بکنه
و بابا گفت :
بعد عمری چند صباحی از خونه اومدیم بیرون
_و اندازه ده سال بیرون موندی!!! بچه ها هم تهران تنهان بهتره برگردیم ...شهین اینها همم دیگه حتما میخوان برگردن
پریدم وسط و گفتم :
نه ما جامون خوبه!!
_خوبه والا بگو میخوام ساکن شیراز بشم و خلاص
_خیلی هم خوب میشه مگه نه سیاوش ؟!
سیاوش خندید و گفت :
برای من فرقی نداره هرجا بخوای میمونیم
مامان ناراحت بلند شد وگفت :
مت رو باش با کی حرف میزنم
مامان و بابا برگشتن تهران ،دو سه روزی از فتن اونها میگذشت که یه شب اخرای شب بود و آماده میشدیم برای خوابیدن که صدای زنگ در بلند شد ،یکی دست روی زنگ گذاشته بود و زنگ میزد هراسون با سیاوش رفتیم دم در، آمنه با وضعی ناجور پشت در بود و داشت گریه میکرد حتی کفشی یا دمپایی نپوشیده بود، بریده بریده گفت :
بابا بزرگ حالش خرابه، کسی نیست از همسایه ها تو رو خدا ...
سیاوش دویید سمت خونه اونها و ما هم دنبالش پیرمرد نفسش سه باری که میرفت یک بار برمیگشت... آمنه گوشه ای گریه میکرد سیاوش پیرمرد رو که وزنی نداشت روی دست بلند کرد و گفت: سریع بریم بیمارستان...
خودمون رو رسوندیم به بیمارستان و کارهای لازم رو کردن و گفتن :
باید بستری بمونه !!!
آمنه اصرار داشت ما برگردیم خونه ولی موندگار شدیم پیشش ....دکتر روز بعد با سیاوش صحبت کرده بود و گفته بود :
امیدی بهش نداریم قبلا هم به نوه اش گفتم چیزی نیست که درمان بشه اقتضای سن و سالشه همه مال کهولت سنه
سیاوش اینها رو به من میگفت و میگفت:
نگذار اون دختر بفهمه !
_مگه نمیگی به خودشم گفتن
_چرا ولی شنیدنش از دهن یه آشنا ضربه اش زیاده
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚#داستان_کوتاه
#مراقبت
پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟
دختر جوان هم حرفش را زد:همون طور که خودت میدونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره...باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد،اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.
پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت...
هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد.
پسر جوان رو به مادرش گفت:بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟
مادر پیرش با عصبانیت گفت:مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟خودم تا موقعی که زمینگیر نشدم ازش مراقبت میکنم.
پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد.
زن جوان انگار با نگاهش به او میگفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!
#حــدیث
❤️قال امام صــادق علیه السلام:
اگر دوست دارى خداوند بر #عمرت
بيفزايد پدر و مادرت را خــوشحال
ڪـــن.
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
#واقعا_زيباست
وقتی میمیریم ما را به اسم صدا نمیکنند
و درباره ما میگویند: جسد کجاست ؟
و بعد از غسل دادن میگویند :جنازه کجاست ؟
وبعد از خاک سپاری میگویند: قبر میت کجاست ؟
همه لقب ها و پست هایی که در دنیا داشتیم
بعد از مرگ فراموش ميشه
مدير ، مهندس ، مسؤول ، دکتر، بازرس...
پس فروتن و متواضع باشیم...
نه مغرور و متكبر...
پس به چه مینازید؟!
عارفی گفت : آنچه ازسر گذشت ؛ شد سرگذشت!
حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!
تا كه خواستیم یک «دوروزی» فکرکنیم!
بر درِ خانه نوشتند؛ درگذشت
⚘|❀ ❀|⚘
.
❌عادت به زیاد حرف زدن
باعث میشه شما راز دار زندگیت نمونی....❌
زیاد صحبت کردن و خودافشایی عادت هایی اند که در بسیاری از موارد با انگیزه جلب توجه ، صمیمیت و گرم بودن افراد در جمع انجام میشه 🗣
در صورتی که برای جلب توجه دیگران و تبدیل شدن به یک فرد گرم و صمیمی نیازی به افشای رازهای زندگیتون نیست ،
کافیه به صحبت های دیگران خوب گوش کنید و به اونها بازخورد مثبت بدید ...🤝🙏
#پندو_حکایت📚
حکایت جوان فاسقِ راهزن و زنِ گمشده
شخصی همراه خانواده اش با کشتی مسافرت می نمود . در وسط دریا کشتی گرفتار توفان و امواج سهمگین شد و شکست و تمام سرنشینان آن غرق شدند مگر زن آن شخص که محکم به تخته پاره ای چسبیده و به ساحل رسید .
در آنجا جوان راهزن و فاسقی که از هیچ گناهی فروگذار نمی کرد، زندگی می نمود . وقتی که چشمش به آن زن افتاد، خوشحال شد و به طرفش رفت و پرسید تو از جنّی یا انس؟ گفت : من انسانم . جوان فاسق به آن زن نزدیک شد و همین که خواست دست خیانت به سوی آن زن دراز کند ...
دید آن زن مضطرب شده و می لرزد ، پرسید: چرا مضطربی؟ آن زن اشاره به آسمان کرد و گفت : از خدایم می ترسم ، پرسید : هرگز گرفتار این گونه گناه شده ای؟ گفت : نه، به عزّت خدا سوگند که هرگز این گناه را مرتکب نشده ام ، گفت: تو هرگز چنین کاری نکرده ای، چنین از خدا می ترسی و حال آن که به اختیار تو نیست و تو را به جبر به این کار وا می دارم ! پس من اولایم به ترسیدن و سزاوارم به خائف بودن، پس برخاست و از عمل خود پشیمان شد و به درگاه الهی توبه نمود .
او آن زن را رها نموده و به سوی خانه خود روان شد . در بین راه به راهبی برخورد و با او همسفر گردید ؛ وقتی که مقداری راه رفتند، هوا بسیار گرم شد و نور خورشید آنها را اذیت نمود.
راهب به آن جوان گفت: دعا کن که خدا ابری بفرستد تا بر ما سایه افکند، جوان گفت: من در پیشگاه خدا خجلم، زیرا علاوه بر آن که حسنه ای ندارم ، بلکه غرق گناهم . راهب گفت من دعا می کنم و تو هم آمین بگو ، چنین گردند، بعد از مدت کمی، ابری بر سر ایشان پیدا شد و سایه افکند .
مقداری از راه با هم بودند تا بر سر دوراهی رسیدند و با هم وداع نمودند، جوان به راهی رفت و راهب به راه دیگر روان شد، ناگهان راهب متوجّه شد که، بر بالای سر جوان سایه افکنده است ، فوری خودش را به آن جوان رساند و گفت: تو از من بهتری، زیرا که دعای من با آمین شما مستجاب شد، بگو چه کرده ای که مستحق این کرامت شده ای ؟
جوان قضیه خود را نقل کرد، راهب گفت: چون از خوف خدا، ترک معصیت او کردی، خدا گناهان گذشته تو را آمرزیده است، سعی کن که بعد از این خوب باشی .
خداونـدا پشیمانم پشیمـان
کجــا رو آورم از زخم عصـیان
سیاهیهای دل زارم نموده
بکن رحمی بر ای زار پریشان
📘برگرفته از : کتاب بازگشت از بیراهه
👈وقتی کاری انجام نمیشه حتماً خیری توش هست
👈 وقتی مشکلي پیش مياد حتماً حکمتی داره ،
👈 وقتی کسی رو از دست
میدی حتماً لیاقتت رو نداشته
👈وقتی توی زندگیت زمین ميخوري،
حتمأ چیزی هست که باید یاد بگیری
👈 وقتی بیمار میشی حتماً جلوی یه اتفاق بزرگتر و بدتر گرفته شده،
👈وقتی دیگران بهت بدی میکنند حتماً وقتشه
که تو خوب بودن رو نشون بدی
👈 وقتی اتفاق بدی یا مصیبتی برات پیش
میاد حتماً داری امتحان پس میدی ،
👈وقتی همه درها بروت بسته میشه ،
حتمأ خدا میخواد پاداش بزرگی رو بابت
صبر و شکیبایی بهت بده .
⚡️ اما
👈 وقتی دلت تنگ میشه ، حتما وقتشه
با خدای خودت تنها باشی
⚘|❀
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت52 آمنه رفت و من ذهنم همونطور پیشش موند که چرا اینقدر ناراحت شد.
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت53
کنار آمنه نشستم و گفتم :
اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟!
_عمه هامن
با تعجب نگاهش کردم زنی رو نشون داد و گفت :
اون زن بابامه!
_بابات؟ تو پدر داری ؟!
_اره همون شماره ای که دیروز زنگ زد شوهرت
گیج شده بودم اگه اینهمه فامیل داشتن پس چرا اینقدر تنها بودن؟! جای سوال و جواب نبود پدربزرگ رو که به خاک سپردن دیدن اونهمه ادم که برای خاکسپاری اومده بودن و تنهایی قبل اون دختر و پیرمرد برام قابل هضم نبود...ادم یا تنهاس یا نیست ...اگه تنهاست که بعد از مردنش نباید اینهمه جمعیت حصور داشته باشه اگه هم تنها نیست که توی زنده بودنش نباید تنها باشه!!!
هرچی که بود آن وسط حال و روز آمنه خوب نبود سعی میکردم کنارش باشم ولی میدونستم دردی ازش دوا نمیکنم... بعد از خاکسپاری که برگشتیم خونه، سیاوش که خسته از اتفاقات اون روزها بود خودش رو رها کرد روی مبل و گفت:
تف به این روزگار !!!
ندیده بودمش توی این حال، سوالی که نگاهش کردم گفت :
تا زنده بوده هیچکس رو نداشته حاله که مرده
_اره منم تعجب کردم
_حتی پسرش!!! این دیگه زیادی عجیب بود برای همینه که میگم بچه به دردی نمیخوره !!!اونقدری که در و همسایه به این دختر و پیرمرد کمک میکردن بچه های خودش سری هم بهش نمیزدن گویا !!!
_همه مثل هم نیستن
_احتیاط شرط عقله
شاید درست میگفت واقعا وقتی بدونی کسی رو نداری خب میدونی که کسی نیست ولی وقتی اینهمه فک و فامیل باشن و کاری برات نکنن زیادی سنگینه !!
دور و بر آمنه که یه کم خلوت شد یه روز رفتم دیدنش میدونستم یه مدت رو مرخصی گرفته از کارش و خونه اس، در رو که باز کرد حسابی لاغر شده بود و چشمهاش قرمز بود وارد شدم و گفتم :
تنهایی؟!
_اره بیا
_همونجا توی حیاط نشستم و گفتم :
خوبی؟
_به نظرت خوبم ؟
_نمیدونم جی بگم منم یه پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم که خیلی هم دوستشون داشتم و موقع رفتنشون واقعا اذیت شدم درکت میکنم
_هیچکس نمیتونه من رو درک کنه بابا بزرگ همه کس من بود!!! پدرم ،مادرم ،خواهرم ،برادرم، عمه، عمو، خاله، دایی همه کسم بود همه اون رو کنار گذاشتن چون اون من رو انتخاب کرد
748.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️پروردگارا
💫در این شب زیبای زمستانی
❄️برای دوستانم
💫عشق حقیقی ، سلامتی،
❄️آرامش ، نیڪبختی و
💫یک دنیـا حال خوب
❄️آرزو دارم
❄️"عطا ڪن به آنان
💫هر آنچه برایشان خیر است"
❄️شب زیباتون بخیر