🔆 اولین موضوعی که در زمینهسازی ازدواج از شرایط ازدواج موفق به شمار میآيد، کسب اطلاعات لازم برای ازدواج است.
▫️گاه به دلیل عدم اطلاع از برخی قوانین و مسائل،انسان دچار سردرگمی میشود؛ بنابراین جوانی که قصد دارد ازدواج کند، لازم است چندین کتاب در این خصوص مطالعه کند.
▫️جوان پسری که قصد ازدواج دارد؛ لازم است چندین کتاب پیرامون شخصیت زن مطالعه کند.
دختر خانمها نیز باید در ارتباط با روحیات و شخصیت آقایان مطالعاتی داشته باشند.
❗️البته شناخت نسبت به جنس مخالف، تنها از راه مطالعه کسب نخواهد شد وگاه مشاکره با بزرگانی که در این امر خبرهاند، میتواند به شما کمک بزرگی کند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت52 وقتی رسیدم رفتم در اتاق فائزه و در زدم ولی هنوز از سر کار نیوم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
سالای اول همه چیز خوب بوده. من بچه ی اول خانواده بودم و خواهر و برادرم بعد من به دنیا اومدن.
من بچه بودم که متوجه شدم زندگیمون مثل همیشه نیست. کم کم متوجه شدم بابام معتاد شده. یادمه میرفت بیرون و چند روز چند روز پیداش نمیشد. مامانمم فقط غصه میخورد. وضع مالیمون روز به روز بدتر میشد.
هرچی بزرگتر میشدم بیشتر غصه ی زندگی و مامانمو میخوردم. بهش میگفتم از بابا جدا شو و خودتو راحت کن ولی مامانم زن قوی ای نبود. بهانه ی ما رو میاورد ولی پدر معتاد به چه درد ما میخورد.
کار به جایی رسید که بابام اینقدر وقیح شده بود که برمیداشت رفیقای معتادشو میاورد تو خونه ای که زن جوون و خوشگلش و بچه هاش بودن و مواد میزدن و ع..رق میخوردن. مامانمم مجبور بود ازشون پذیرایی کنه و بذاره جلوشون و برداره.
تو همین رفت و آمدا اتفاقی ک نباید نیفتاد افتاد و وقتی بابام فهمید شروع کرد به بزن بزن با اون کثافت و هلش داد که باعث شد سرش بخوره به زمین و یه مدت تو کما بره. سر همین قضیه بابام افتاد زندان و ما هم بدون پول و با حرف و حدیثایی که پشتمون بود مونده بودیم.
چند مدتی طول کشید تا اون آدم از کما بیرون بیاد و وقتی هم به هوش اومد برای رضایت درخواست پول کردن که ما نداشتیم. خلاصه سرتو درد نیارم، کلی وقت سر این موضوع بدبختی و اعصاب خوردی داشتیم تا بالاخره مامانم تنها طلایی که براش مونده بود رو بهشون داد تا رضایت دادن.
فکر میکردیم بعد از این قضیه بابام سرش به سنگ بخوره و دست از این کاراش و اعتیاد برداره ولی اینقدر تو این منجلاب فرو رفته بود که هیچی براش مهم نبود. آخرم اینقدر به این کاراش ادامه داد تا به اصرار پدر بزرگم مامانم طلاقشو گرفت و بابام هم پی همون زندگی نکبت بار خودش بود، هرچند که بعد از مدتی دوباره سر و کلش پیدا شد و هر دفعه به یه بهانه ای میومد ما سه تا رو می برد و مثل گروگان با بچه های خودش رفتار می کرد و از طریق ما می خواست مامانم رو تحت فشار قرار بده که دوباره برگرده سر زندگیش. چون از موقعی که جدا شده بودن دیگه کسی نبود که بهش رسیدگی کنه و دنبال یک کلفت بود که البته پدربزرگم اجازه نداد این اتفاق بیوفته
🔆چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش کلاه بگذارد…
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست.
و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه میکرد.
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است/دکتر انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
♥️🍃
ﺯﻧﺪﮔﯽ “ﺑﺎﻏﯽ” ﺍﺳﺖ؛
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ “ﺑﺎﻗﯽ” ﺳﺖ...
”ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ” ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ”ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ”...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ؛ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست؛
ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ”ﻓﺮﻫﺎﺩ” ﺑﺎﺷﯽ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ “ﺷﯿﺮﯾﻦ” ﺍﺳﺖ...
♥️🍀
#خوبه_بدونیم
آیا وقتی شوهرتان میخواهد بیرون برود،به او میگویید: من منتظرت هستم, انشا الله موفق باشی ؛ به سلامت، مواظب خودت باش ؟
#وسایلی که شوهرتان برای بیرون از خانه نیاز دارد مثل کلاه ،شال گردن ، و.. صبحانه را برای او آماده کنید. ☺️
صحیح نیست مردانتان صبحانه را تنهایی بخورند و شما خواب باشید.
می دانید وقتی مرد می بیند زنش با یک لیوان شربت به استقبال او می آید ؛ چقدر آرام میشود ؟
خانه ی دل پذیری برای حضور شوهر آماده کنید.
🌱چند دقیقه قبل از ورود همسرتان کارهای خانه را کنار بگذارید و لباس هایتان را مرتب کنید.
اگر #شوهرتان ظهر کمی دیر تر می آید ، بهتر است منتظر بمانید و نهارتان را با او بخورید.
متوجه باشید همسرتان که از سر کار می آید ؛ نیاز به محیطی آرام دارد.
هنگام ورود به خانه اجناسی که خریده ؛ به دقت نگاه کنید و از او تشکر کنید.
#گاهی مردان اجناسی غیر مترقبه ای خریداری می کنند و انتظار ابراز احساسات همسرشان را دارند.
وقتی شوهرتان وارد خانه میشود ، لحظاتی او را در آغوش بگیرید. ❤️
اگر اهل قناعت نباشید و شوهرتان مجبور به اضافه کاری باشد ، تاوان سنگینی مثل به هم خوردن آرامش زندگی خواهید پرداخت
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری سالای اول همه چیز خوب بوده. من بچه ی اول خانواده بودم و خواهر و برادر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت53
زندگیمون همین طور با سختی و استرس و اعصاب خوردی می گذشت تا اینکه یه خواستگار برای مامانم پیدا شد و گفته بود که مشکلی هم با وجود بچه هات ندارم و میتونی نگهشون داری. مامانم هم از خدا خواسته قبول کرده بود که باهاش ازدواج کنه چون از اینکه سربار خونه پدر بزرگم بودیم همیشه ناراحت بود.
بعد از ازدواجشون در حالی که فکر میکردم دیگه به آرامش رسیدیم متوجه رفتارهای نامتعارف ناپدریم شدم. اوایل فکر می کردم که دارم اشتباه می کنم ولی رفته رفته فهمیدم که آدم درستی نیست و از هر موقعیتی استفاده میکرد تا ...
کار به جایی رسید که دیگه اصلا تو اون خونه احساس امنیت نمی کردیم. هربار هم که به مامانم در این باره میگفتم به جای اینکه نگران بشه و حرف بچشو باور کنه دعوام میکرد و میگفت خجالت بکش! چطوری درمورد کسی که اینهمه زیر بال و پرتون رو گرفته همچین حرفی میزنی؟
منم که دیدم مامانم باور نمیکنه دیگه حرفی نزدم.
به اینجای صحبتش که رسید صورتش سرخ شد و تو چمشاش پر اشک شد و گفت: یه روز که از مدرسه اومدم دیدم کسی خونه نیست. و نشستم پای درس و مشقم که صدای در اومد. چند لحظه بعد در اتاق باز شد و ناپدریم اومد داخل و نشست.
بهش گفتم: بقیه کجا هستن؟
گفت: بردمشون خونه ی مادربزرگت نذری داشتن. قرار شده تو رو هم ببرم.
هیچوقت ترس و دلهره ی اون لحظه رو فراموش نمیکنم. از سر جام بلند شدم و به بهانه ی اینکه برم آماده بشم رفتم تو اون یکی اتاق. از استرس دستام میلرزید. .. برای همین با همون لباسای خونه رفتم دم در و ناپدریمو صدا زدم و گفتم بیا بریم. اومدم از در بیرون برم که....
فائزه کم کم به هق هق افتاده بود. بغلش کردم و گفتم: خودتو اذیت نکن، نیازی نیست ادامه بدی.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺗﻜﻴﻪ ﻛﺮﺩﻥ،
ﺑﻪ آدم ها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻧﮕﺎه انسانها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﮕﺎﻫشان
می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺩﺳﺘﺎﻧشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺁﻏﻮﺷشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭباﺭﻩ ﺑﻲ ﭘﻨﺎﻩ ﺷﺪﻥ
می ترﺳﻢ ...
ﺑﺎ کسی ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻗﺼﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ می ﻛﻨﻢ ...
عشق ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺎ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ همه " ﺍﻣﺎ " ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ
"حسین پناهی"
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
برای زندگی شادتر 😍👇
🌸1) زندگیتان را با هیچ کسی، مقایسه نکنید.
🌸2) افکار منفی، نداشته باشید.
🌸3) بیش از حد توان خود، کاری انجام ندهید.
🌸4) خیلی خود را، جدی نگیرید.
🌸5)انرژی خود را،صرف کنجکاوی در امور دیگران نکنید.
🌸6) وقتی بیدار هستید، خیال پردازی کنید.
🌸7) حسادت، یعنی اتلاف وقت.
🌸8) گذشته را، فراموش کنید.
🌸9) زندگی،کوتاهتر از آنست که؛از دیگران متنفرباشید.
🌸10) هیچکس جز خود شما، مسئول خوشحال کردن شما نیست.
🌸11) بیشتر، لبخند بزنید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت53 زندگیمون همین طور با سختی و استرس و اعصاب خوردی می گذشت تا این
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت54
دلم از شنیدن سرنوشتش به درد اومده بود. فکر میکردم خودم خیلی بدبختم ولی سرنوشت فائزه حتی بدتر از من بود.
فائزه اشکاشو پاک کرد و گفت: اشکال نداره بذار بگم.
_ ببین فائزه ببخشید این حرفو میزنم ولی با این اوصاف اگر یکی مثل مامانت که شرایط نگهداری درست از شما رو نداشته بچه دار نمیشد چقدر همه چی راحت تر بود. یا ننه ی من که فقط به خاطر پسر آوردن اینهمه زایید و خودش و ما رو بدبخت کرد. بچه ای که کسی نخوادش چرا باید به دنیا بیاد؟
فائزه یه جرعه آب خورد تا بغضشو قورت بده و گفت: صبر کن هنوز تموم نشده. بعد از اون اتفاق اون کثافت تهدیدم کرد که اگر به کسی چیزی بگم این بلا رو سر خواهرمم میاره.
منم فقط سیزده سالم بود و ازش ترسیدم و دهنمو بستم. چه شبایی که از وحشت این قضیه چشم روی هم نذاشتم ولی دم نزدم. بعد اون جریان من کلا لال شده بودم. تا کسی باهام حرف نمیزد از من صدایی در نمیومد. به زور مامانم غذا میخوردم. هرچی بهم میگفت چته من فقط میگفتم هیچی.
از مامانم بدم میومد چون اون بود که با بی توجهیاش باعث شده بود این بلا سرم بیاد.
دو سال همینجوری گذشت و تو سن پونزده سالگی یه خواستگار برام پیدا شد. پسره یکی از فامیلای دورمون بود که تو یه عروسی منو دیده بود. به خاطر اون اتفاقات تلخ عزا گرفته بودم و هرچی به مامانم میگفتم نمیخوام ازدواج کنم به خرجش نمیرفت. خلاصه اومدن خواستگاری و وقتی با پسره تنها شدم بهش گفتم من نمیخوام ازدواج کنم ولی اون گفت که عاشقم شده و هر کاری میکنه که منو به دست بیاره.
اون موقع حالم از خودشو حرفاش به هم میخورد. من از همه ی مردا متنفر بودم. ازدواجای مامانم و بلاهایی که بابام و شوهر دومش سرم آورده بودن باعث این تنفر بود. طوری که از فکر زندگی کردن با یه مرد حالم بهم میخورد.
خلاصه هرچی تلاش کردم نشه زورم بهشون نرسید. نه علی کوتاه اومد که ازم بگذره و نه مامانم راضی شد که جواب منفی بدم و همش میگفت چون باباتون معتاده بهتر از این دیگه سراغت نمیاد. به زور منو نشوندن پای سفره ی عقد و بر خلاف میلم با علی ازدواج کردم و رفتم سر خونه و زندگی ای که ازش بیزار بود