🔆چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش کلاه بگذارد…
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست.
و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه میکرد.
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است/دکتر انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
♥️🍃
ﺯﻧﺪﮔﯽ “ﺑﺎﻏﯽ” ﺍﺳﺖ؛
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ “ﺑﺎﻗﯽ” ﺳﺖ...
”ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ” ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ”ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ”...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ؛ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست؛
ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ”ﻓﺮﻫﺎﺩ” ﺑﺎﺷﯽ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ “ﺷﯿﺮﯾﻦ” ﺍﺳﺖ...
♥️🍀
#خوبه_بدونیم
آیا وقتی شوهرتان میخواهد بیرون برود،به او میگویید: من منتظرت هستم, انشا الله موفق باشی ؛ به سلامت، مواظب خودت باش ؟
#وسایلی که شوهرتان برای بیرون از خانه نیاز دارد مثل کلاه ،شال گردن ، و.. صبحانه را برای او آماده کنید. ☺️
صحیح نیست مردانتان صبحانه را تنهایی بخورند و شما خواب باشید.
می دانید وقتی مرد می بیند زنش با یک لیوان شربت به استقبال او می آید ؛ چقدر آرام میشود ؟
خانه ی دل پذیری برای حضور شوهر آماده کنید.
🌱چند دقیقه قبل از ورود همسرتان کارهای خانه را کنار بگذارید و لباس هایتان را مرتب کنید.
اگر #شوهرتان ظهر کمی دیر تر می آید ، بهتر است منتظر بمانید و نهارتان را با او بخورید.
متوجه باشید همسرتان که از سر کار می آید ؛ نیاز به محیطی آرام دارد.
هنگام ورود به خانه اجناسی که خریده ؛ به دقت نگاه کنید و از او تشکر کنید.
#گاهی مردان اجناسی غیر مترقبه ای خریداری می کنند و انتظار ابراز احساسات همسرشان را دارند.
وقتی شوهرتان وارد خانه میشود ، لحظاتی او را در آغوش بگیرید. ❤️
اگر اهل قناعت نباشید و شوهرتان مجبور به اضافه کاری باشد ، تاوان سنگینی مثل به هم خوردن آرامش زندگی خواهید پرداخت
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری سالای اول همه چیز خوب بوده. من بچه ی اول خانواده بودم و خواهر و برادر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت53
زندگیمون همین طور با سختی و استرس و اعصاب خوردی می گذشت تا اینکه یه خواستگار برای مامانم پیدا شد و گفته بود که مشکلی هم با وجود بچه هات ندارم و میتونی نگهشون داری. مامانم هم از خدا خواسته قبول کرده بود که باهاش ازدواج کنه چون از اینکه سربار خونه پدر بزرگم بودیم همیشه ناراحت بود.
بعد از ازدواجشون در حالی که فکر میکردم دیگه به آرامش رسیدیم متوجه رفتارهای نامتعارف ناپدریم شدم. اوایل فکر می کردم که دارم اشتباه می کنم ولی رفته رفته فهمیدم که آدم درستی نیست و از هر موقعیتی استفاده میکرد تا ...
کار به جایی رسید که دیگه اصلا تو اون خونه احساس امنیت نمی کردیم. هربار هم که به مامانم در این باره میگفتم به جای اینکه نگران بشه و حرف بچشو باور کنه دعوام میکرد و میگفت خجالت بکش! چطوری درمورد کسی که اینهمه زیر بال و پرتون رو گرفته همچین حرفی میزنی؟
منم که دیدم مامانم باور نمیکنه دیگه حرفی نزدم.
به اینجای صحبتش که رسید صورتش سرخ شد و تو چمشاش پر اشک شد و گفت: یه روز که از مدرسه اومدم دیدم کسی خونه نیست. و نشستم پای درس و مشقم که صدای در اومد. چند لحظه بعد در اتاق باز شد و ناپدریم اومد داخل و نشست.
بهش گفتم: بقیه کجا هستن؟
گفت: بردمشون خونه ی مادربزرگت نذری داشتن. قرار شده تو رو هم ببرم.
هیچوقت ترس و دلهره ی اون لحظه رو فراموش نمیکنم. از سر جام بلند شدم و به بهانه ی اینکه برم آماده بشم رفتم تو اون یکی اتاق. از استرس دستام میلرزید. .. برای همین با همون لباسای خونه رفتم دم در و ناپدریمو صدا زدم و گفتم بیا بریم. اومدم از در بیرون برم که....
فائزه کم کم به هق هق افتاده بود. بغلش کردم و گفتم: خودتو اذیت نکن، نیازی نیست ادامه بدی.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺗﻜﻴﻪ ﻛﺮﺩﻥ،
ﺑﻪ آدم ها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻧﮕﺎه انسانها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﮕﺎﻫشان
می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺩﺳﺘﺎﻧشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺁﻏﻮﺷشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭباﺭﻩ ﺑﻲ ﭘﻨﺎﻩ ﺷﺪﻥ
می ترﺳﻢ ...
ﺑﺎ کسی ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻗﺼﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ می ﻛﻨﻢ ...
عشق ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺎ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ همه " ﺍﻣﺎ " ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ
"حسین پناهی"
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
برای زندگی شادتر 😍👇
🌸1) زندگیتان را با هیچ کسی، مقایسه نکنید.
🌸2) افکار منفی، نداشته باشید.
🌸3) بیش از حد توان خود، کاری انجام ندهید.
🌸4) خیلی خود را، جدی نگیرید.
🌸5)انرژی خود را،صرف کنجکاوی در امور دیگران نکنید.
🌸6) وقتی بیدار هستید، خیال پردازی کنید.
🌸7) حسادت، یعنی اتلاف وقت.
🌸8) گذشته را، فراموش کنید.
🌸9) زندگی،کوتاهتر از آنست که؛از دیگران متنفرباشید.
🌸10) هیچکس جز خود شما، مسئول خوشحال کردن شما نیست.
🌸11) بیشتر، لبخند بزنید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت53 زندگیمون همین طور با سختی و استرس و اعصاب خوردی می گذشت تا این
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت54
دلم از شنیدن سرنوشتش به درد اومده بود. فکر میکردم خودم خیلی بدبختم ولی سرنوشت فائزه حتی بدتر از من بود.
فائزه اشکاشو پاک کرد و گفت: اشکال نداره بذار بگم.
_ ببین فائزه ببخشید این حرفو میزنم ولی با این اوصاف اگر یکی مثل مامانت که شرایط نگهداری درست از شما رو نداشته بچه دار نمیشد چقدر همه چی راحت تر بود. یا ننه ی من که فقط به خاطر پسر آوردن اینهمه زایید و خودش و ما رو بدبخت کرد. بچه ای که کسی نخوادش چرا باید به دنیا بیاد؟
فائزه یه جرعه آب خورد تا بغضشو قورت بده و گفت: صبر کن هنوز تموم نشده. بعد از اون اتفاق اون کثافت تهدیدم کرد که اگر به کسی چیزی بگم این بلا رو سر خواهرمم میاره.
منم فقط سیزده سالم بود و ازش ترسیدم و دهنمو بستم. چه شبایی که از وحشت این قضیه چشم روی هم نذاشتم ولی دم نزدم. بعد اون جریان من کلا لال شده بودم. تا کسی باهام حرف نمیزد از من صدایی در نمیومد. به زور مامانم غذا میخوردم. هرچی بهم میگفت چته من فقط میگفتم هیچی.
از مامانم بدم میومد چون اون بود که با بی توجهیاش باعث شده بود این بلا سرم بیاد.
دو سال همینجوری گذشت و تو سن پونزده سالگی یه خواستگار برام پیدا شد. پسره یکی از فامیلای دورمون بود که تو یه عروسی منو دیده بود. به خاطر اون اتفاقات تلخ عزا گرفته بودم و هرچی به مامانم میگفتم نمیخوام ازدواج کنم به خرجش نمیرفت. خلاصه اومدن خواستگاری و وقتی با پسره تنها شدم بهش گفتم من نمیخوام ازدواج کنم ولی اون گفت که عاشقم شده و هر کاری میکنه که منو به دست بیاره.
اون موقع حالم از خودشو حرفاش به هم میخورد. من از همه ی مردا متنفر بودم. ازدواجای مامانم و بلاهایی که بابام و شوهر دومش سرم آورده بودن باعث این تنفر بود. طوری که از فکر زندگی کردن با یه مرد حالم بهم میخورد.
خلاصه هرچی تلاش کردم نشه زورم بهشون نرسید. نه علی کوتاه اومد که ازم بگذره و نه مامانم راضی شد که جواب منفی بدم و همش میگفت چون باباتون معتاده بهتر از این دیگه سراغت نمیاد. به زور منو نشوندن پای سفره ی عقد و بر خلاف میلم با علی ازدواج کردم و رفتم سر خونه و زندگی ای که ازش بیزار بود
💎بزرگترين دشمن يك زن فقط از بين همجنسهاي خودش ميتواند باشد . 🍃🌸
اگر خانمي رنگ شاد بپوشد يك زن اورا متهم به جلف بودن ميكند .
اگر بلند بخندد از ديد يك زن سبك سر است . 🍃🌸
اگر دختري شاد و سرحال باشد براي جلب توجه است .
اگر از داشتن خواستگار مناسب خوشحال باشد منتظر شوهر و بيحياست .
اگر از ازدواجش ناراضي باشد ، حواسش جاي ديگري است .
اگر طلاق بگيرد خطرناك براي زندگي ديگران است .
اگر شوهرش بميرد بايد تارك دنيا شود .
اگر وارد ميانسالي شود همه چيز از او گذشته ......🍃🌸
و همه ي اين حرفها را ما خانمها ميزنيم .
اما اگر پسري با چند دختر دوست باشد افتخار است
اگر صد جا خواستگاري برود و دختران ديگر را منتظر بگذارد زرنگ است .
اگر چند زن را هم زمان بخواهد از ديد همه مقصر زن اوست كه نتوانسته
نيازهايش را برطرف كند . 🍃🌸
اگر زنش را طلاق بدهد يعني زنش عرضه ي نگهداري زندگيش را نداشته .
اگر همسرش بميرد بايد سريع زن بگيرد چون مرد بدون زن نميتواند خودش را جمع و جور كند!🍃🌸
مسلما مردان کمتری در موردش سخن پراکنی خواهند نمود،
کاش ما خانمها کمی باملاحظه تر در مورد همدیگر صحبت کنی🍃🌸
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
#داستان_خواندنی👇
دﻭ ﺧﺎﻧﻢ در ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت میکردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»
نتیجه ﺍﺧﻼﻗﯽ:
فریب شکل ظاهری زندگی دیگران را نخورید. شاید شما خوشبخت تر از کسی هستید که همیشه حسرت زندگیش را دارید...
⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت54 دلم از شنیدن سرنوشتش به درد اومده بود. فکر میکردم خودم خیلی ب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت55
شب اول عروسیم میخواستم خودمو بکشم. رفتم تو دستشویی و تیغو برداشتم تا رگمو بزنم ولی جرئت نکردم. همونجا از شدت فشار عصبی زدم زیر گریه.
علی صدای گریمو شنید و اومد پشت در و با نگرانی هی ازم میپرسید چی شده ولی من چی باید جواب میدادم؟
با اصرار علی درو باز کردم و رفتم بیرون. با همون لباس عروس نشستم گوشه ی اتاق و اشک ریختم.
علی اومد نزدیک و گفت تورو خدا بگو چی شده؟ یعنی اینقدر از من متنفری؟ به خدا اگه به من فرصت بدی کاری میکنم تو هم دوسم داشته باشی. .
همونجا همه ی جریاناتی که برام اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم.
شده بود عین اسپند رو آتیش و طول و عرض خونه رو میرفت و میومد. رفت تو آشپزخونه و با یه کارد اومد بیرون. خیلی ترسیدم فکر کردم میخواد بلایی سرم بیاره.
اومد کنارم و گفت میرم خونشو میریزم و راهشو کشید که بره.
دویدم جلوش و با هزار بدبختی و التماس جلوشو گرفتم.
علی اون شب بهم گفت که اصلا براش مهم نیست که این اتفاق برام افتاده و خیالمو راحت کرد که به کسی حرفی نمیزنه ولی همچنان من نمیتونستم دوسش داشته باشم. حتی برای اینکه نگران خواهرم نباشم یه روز رفت پیش شوهر مامانم و بهش گفت که از همه چیز خبر داره و کافیه بفهمه به خواهر کوچیکم نزدیک شده تا آبروشو همه جا ببره و دودمانشو به باد بده.
اونم انگار ترسیده بود و دیگه حتی جاهایی که ما بودیم آفتابی نمیشد. هرچی زمان میگذشت آرامشم بیشتر میشد چون مرد خوب و آرومی بود ولی تو احساسم تغییری به وجود نمیومد و
زندگیمون همینجوری میگذشت و به خاطر دردای روحی ای که هیچوقت درمان نشده بودن من شده بودم یه آدم تندخو و عصبی که به زور روزامو میگذروندم. تا اینکه شش ماه بعد از ازدواجمون فهمیدم که باردارم. اون روزو هیچوقت یادم نمیره
#همسرانه
برای مجرد ها
🫀 فقط با کسی ازدواج کنید که دلتان میگوید
🧠اما قبل از اینکه کسی را به خانه دل خود راه دهید از پنجره عقل تمام منظرهها را نظاره کنید تا بهترینها را پس از تجزیه و تحلیل برگزینید و در نهایت به زیباترینها دل ببندید.
✅اگر دلدادگی پشتوانه معرفتی و عقلانی داشته باشد پایدار میماند ولی چنانچه دل به سمت کسی رفت ، بدون اینکه پشتوانه فکری و معرفتی در کار باشد حرف خود را میزند و این احساس است و احساس زودگذر است.