3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️ خدایا شکرت که هستی 🙏
🌷✨دلتون از غصه ها دور
🌸✨ان شاءالله امروزتان
💗✨شیرین تراز عسل
🌷✨زیباتر از گلها
🌸✨با طراوت تراز باران
💗✨خوش عطر تراز نسیم
🌷✨و متبرک به الطاف بیشمار
🌸✨خدا باشـد
#خدایا_شکرت
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت61 من از ترس سر جام خشکم زده بود. زری خیلی زن زبون داری بود و سر ک
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت62
از سر و صداهامون همه همسایه ها ریخته بودن تو راه رو و کم مونده بود بشینن تخمه بشکنن.
خلاصه به هر طریقی بود فائزه با داد و بیداد ردش کرد رفت. هرچند که دیگه دیر شده بود چون زری همه چیزو جلو همه گفت و همه درمورد حاملگیم شنیدن. درسته که فائزه انکارش کرد ولی همون حرفشم بس بود تا همه به چشم یه زن خراب بهم نگاه کنن.
وقتی برگشتیم داخل فائزه گفت: سوری تو حرص منو درمیاری. جلوی این آدما باید مثل خودشون باشی. اگه بخوای اینجوری رفتار کنی کلاهت پس معرکس.
_ من نمیتونم داد و بیداد کنم. هیچوقت اجازه ی اینجوری رفتار کردنو نداشتیم وگرنه کتک میخوردیم. حالا اینارو ول کن. چکار کنم الان؟ دیگه نمیتونم پامو از این در بیرون بذارم.
+ نگران نباش امروز دوباره با صاحب خونه حرف زدم گفت مشتری پیدا شده تا آخر هفته پولتونو میدم، میتونید برید.
_ آخر همین هفته؟ ما که هنوز جایی رو پیدا نکردیم.
+ اونش با من، پیدا میکنم. تو نمیخواد الکی حرص بخوری. برای بچه خوب نیست سعی کن آروم باشی.
_ خدا تو رو برای من حفظ کنه. نمیدونم به خاطر همه ی کارایی که داری برام میکنی چجوری ازت تشکر کنم.
_ این حرفا رو نزن، من که کاری نکردم. تو هم با خواهرم فرقی نداری.
از اون روز هربار که از در خونه بیرون میرفتم تا برم سر کار اگه به همسایه ها برمیخوردم یه جوری نگام میکردن که انگار وبا دارم. فقط خدا رو شکر میکردم که به زودی از اونجا میرم.
به لطف پیگیری های فائزه خیلی زود یه خونه پیدا کردیم که طبقه ی همکف یه خونه ی دو طبقه بود. چون طبقه ی بالاش نوساز بود صاحب خونه خودش رفته بود بالا و پایینو میخواست اجاره بده.
خونه دو تا اتاق و یه سالن کوچیک داشت و یه حیاط نقلی ولی باصفا هم داشت. طبقه ی پایین یکم قدیمی بود ولی وقتی دیدمش خیلی به دلم نشست و از اون مهمتر صاحب خونه که خیلی خانواده ی خوبی به نظر میومدن.
خلاصه پول رو که از صاحب خونه ی قبلی پس گرفتیم خیلی زود قرارداد این خونه رو بستیم و اسباب کشی کردیم.
موقعی که داشتیم وسایلامونو بار ماشین میکردیم زری و شوهرش اومدن بیرون و وقتی داشتن از کنارمون رد میشدن گفت: خداروشکر که شر شیطان از سرمون کم شد و دیگه آدمای خراب تو این خونه زندگی نمیکن
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1. "رفیق یعنی کسی که در سختترین لحظات هم باهات میمونه ، نه چون وظیفهاش باشه ، بلکه چون دلش میخواد."
2. "رفاقت یعنی دو نفر که بدون هیچ انتظاری همیشه کنار هم هستند ، حتی وقتی هیچکسی نمیفهمه."
3. "رفیق واقعی کسیه که میدونه حتی در سکوت هم چقدر با هم حرف داریم."
4. "هر رفیقی مثل ستارهایه که در دل شب ، روشنایی میاره . خوشحالم که یکی از این ستارهها...
❣چقدر این متن دکتر الهی قمشه ای زیباست 👌🏻
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛ دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه،وجودنخواهد داشت.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت. در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز براي يادداشت كردن پیدا کنید و شيرينی داخل یخچال باقی خواهد ماند.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند میتوانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.
میتوانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام... ساکت... خالی و تنها خواهد شد.
در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی» ؛ دیروزها را مرور خواهید کرد... یعنی در ان روزها ؛ دلتنگ امروزتان خواهید شد...
پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید🍃🍃🍃
#خانومها_بخوانند
❌اگر یه وقت شوهرت از دست مادرش ناراحت بود و اومد درموردش چیزی به شما گفت...
یه وقت قند تو دلت آب نشه و خوشحال بشی و تو هم دم بدی به دمش و شروع کنی بگی :
-آره من میدونستم اینا اینجورین...
-من که صد بار بهت گفته بودم اینا اینجورین...
-فلان موقع هم نمیدونی با من چه رفتار بدی داشتن...
عزیزدلم؛
شوهرت فردا با مامانش آشتی میکنه،هرچی باشه اونا باهم مادر و پسرن، این وسط روسیاهیش میمونه واسه شما...
میدونی به جاش چه کار کن؟
👈تا شوهرت از روی اعصاب خوردی شروع کرد درمورد مادرش بد گفتن...
بهش بگو:
علی...
درکت میکنم
ولی
هرچی باشه مادرته...
احترامش واجبه؛
من اصلا دوست ندارم جلوی من درمورد مامان اینجوری بگی...
❌این مرد اگر یه روز بین تو و مادرش کدورتی به وجود اومد،به خانومی تو ایمان داره....
❌حتی یکی دوروز بعدش یه کادوی کوچیک بخر به شوهرت بگو این کادو رو خریدم از طرف خودت بدش به مامان از دلش دربیاد!
من دوست دارم رابطه ی شما باهم خوب باشه...
شوهرت هم قطعا لو میده که این کادو را شما خریدی و دادی به اون!
بعد میدونی چقدر واسه مادرشوهرت عزیز میشی وقتی میفهمه تو چقدر برات مهمه که رابطشون با پسرش خوب باشه؟؟
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت62 از سر و صداهامون همه همسایه ها ریخته بودن تو راه رو و کم مونده
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت63
خواستم نادیدش بگیرم ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم جلوش ایستادم و گفتم: زری خانم به خاطر این تهمتایی که بهم زدی هیچوقت نمیبخشمت. امیدوارم روزی که داری جواب کارتو میبینی امروزو به یاد بیاری.
زری پشت چشمی نازک کرد و با پوزخند گفت: به سلامت.
بالاخره از اون خونه اسباب کشی کردیم و وارد خونه ی جدید شدیم. تنها نگرانیم این بود که آقا اسماعیل بیاد جای قبلی و منو پیدا نکنه ولی دیگه چاره ای نداشتیم و باید میرفتیم. فائزه هم گفت نهایتا میاد محل کارت و از اون طریق پیدات میکنه.
با همون وسایل کمی که جفتمون داشتیم خونه رو چیدیم. وقتی ساکن خونه ی جدید شدیم بعد از مدتها احساس آرامش کردم. اون خونه بهم حس خوبی میداد. شهلا خانم( زن صاحب خونه) هم خیلی هوامونو داشت و تو اون چند روزی که داشتیم تمیزکاری میکردیم و وسیله میچیدیم برامون غذا میاورد و حتی خودشم کمکمون میکرد.
خودش میگفت من دختر ندارم و شما حالا دخترای من هستید. از همون اولم در مورد شرایط من راستشو بهش گفتیم تا دیگه مشکلی پیش نیاد.
شهلا خانم خیلی متاثر شد و گفت: مطمئن باش اینجا جات امنه و از این خبرا نیست. ایشالا بچتم که به دنیا بیاد میشه برکت این خونه و خونه رنگ و روح میگیره. از وقتی پسرا ازدواج کردن این خونه سوت و کور شده. حداقل با وجود شما ما هم از این تنهایی درمیایم.
تقریبا یک ماه بعد از اسباب کشیمون سر و کله ی آقا اسماعیل پیدا شد و همونطور که انتظار داشتم از طریق محل کارم پیدام کرد. با هر سختی ای بود موضوع بارداریمو بهش گفتم. اولش مشخص بود خیلی جا خورده ولی گفت حرفتو باور میکنم و کار خوبی کردی از اون خونه رفتی.
ازش درمورد خانوادم و سیفی پرسیدم و گفت: سیفی که داره زندگیشو میکنه ولی خانوادت از روستای خودمون رفتن.
با تعجب گفتم: رفتن؟ چرا؟ زمینای آقام که همش همونجاست. کارشو چکار میکنه؟
آقا اسماعیل سری تکون داد و گفت: از دست حرفای یه عده خاله زنک مجبور شدن. زمینا رو هم آقات فروخت و تا جایی که من میدونم رفتن یه روستای دیگه.
خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم. با اینکه این قضایا تقصیر من نبود ولی از خودم بدم اومده بود که باعث آوارگیشون شدم.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃شما می توانید تا آخر عمرتان از یک موضوع ناراحت باشید
حتی میتوانید لیوان را بردارید و بکوبید بر سرتان، تا هم لیوان بشکند، هم سر...!
یا حتی از ساختمانی ده طبقه خودتان را پرت کنید
آخر چه می شود؟ همه جمع می شوند کمی گریه می کنند ، کمی بغض، عده ای هم تأسف بعد تنها میمانی با دردهای بیشتر.مردم هم خودشان را به اولین سیرک میرسانند و از خنده منفجرمی شوند.آدم ها حتی اگر غصه می خوردند برای خودشان است کسی دلش برای کسی نمی سوزد.قوی باش تا آخر مبارزه کن و به فکر خودت و آرامش زندگی ات باش💚
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸
#سیاستهای_صرفه_جویی
✅حکایت ضعیف و توانگر
دو بازرگان خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند، هر دو را به خانهای کردن و در به گل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در گشادند، قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.
مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت خلاف این اگر بودی عجب بودی. آن یکی بسیارخوار بوده است، طاقت بینوایی نیاورد و به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چو سختی پیشش آید،سهل گیرد
وگر تن پرورست اندر فراخی
چو تنگی بیند از سختی بمیرد
📚گلستان
✍سعدی
باب سوم در فضیلت قناعت