سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت73 _ من سیفی رو خوب میشناسم آقا اسماعیل. صد سال سیاهم بچه رو قبول ن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت74
من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم.
لبخند از روی لبش محو شد و گفت خب؟
_ آقا اسماعیل رفت مردونه باهاش صحبت کرد و بعد اومد با هم حرف زدیم. بهم گفت هیچ مشکلی تو این قضیه نمیبینه و برای من موقعیت خوبیه. منم میخوام قبول کنم. فائزه من خیلی فکر کردم، در حال حاضر عاقلانه ترین کار ممکن همینه.
فائزه از سر جاش بلند شد و گفت داری بزرگترین اشتباه زندگیتو میکنی و رفت تو اتاق.
فائزه تو بدترین شرایط زندگیم دستمو گرفته بود و سنگ صبورم شده بود و از هیچ کمکی دریغ نکرده بود. نظرش خیلی برام مهم بود. دلم میخواست راضی باشه ولی از طرفی میترسیدم این موقعیتو از دست بدم و بعدا پشیمونیش برام بمونه.
اون شب هرچی سعی کردم دوباره باهاش حرف بزنم و قانعش کنم اصلا باهام صحبت نکرد و گفت هر کاری دوست داری بکن.
روز بعد آقای کلاهی و آقا اسماعیل اومدن خونمون تا صحبتای تکمیلی رو بکنیم و قرار عقدو بذاریم. به فائزه گفتم مرخصی بگیره و خونه بمونه ولی گفت من نباشم بهتره و رفت سر کار.
برای اینکه تنها نباشم از شهلا خانم خواهش کردم بیاد پایین تا بیش از این احساس بی کسی نکنم. خلاصه صحبتامون رو کردیم و سر همه چیز توافق کردیم و قرار شد روز بعد بریم محضر و عقد کنیم و یک هفته بعدش من برم خونه ی آقای کلاهی. این یه هفته رو هم برای این گفتم که فائزه رو از لحاظ روحی آماده کنم و یه دفعه تنها نشه.
همون شب به فائزه گفتم چه قرارایی گذاشتیم. اولش ساکت بود ولی بعد زد زیر گریه و کلی داد و بیداد کرد که داری اشتباه میکنی و این کارو نکن. هرچی سعی میکردم آرومش کنم از موضعش کوتاه نمیومد.
روز عقدمون رسید. من آماده منتظر آقا اسماعیل و آقای کلاهی بودم ولی فائزه همچنان نشسته بود یه گوشه و زانوی غم بغل گرفته بود. رفتم پیشش و گفتم یعنی نمیخوای تو مراسم عقد خواهرت شرکت کنی؟
+ بیام که چی بشه؟ مگه وجود منم مهمه؟
_ معلومه که مهمه. تو تنها کس و کار منی.
+ اگه اینطوری بود به حرفم گوش میکردی.
_ فائزه ما حرفامونو با هم زدیم.
+ نه تو فقط حرف خودتو زدی.
دیگه از دستش داشتم کلافه میشدم. حتی یه دلیل قانع کننده هم نداشت ولی فقط مخالفت میکرد.
دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم ازت خواهش میکنم به خاطر من کوتاه بیا. خانواده و پشت من فقط تویی. تنهام نذار.
🟡 ازدواج با کدام پول؟
🟢 ازدواج یارانه پنهان دارد!
🔹 خداوند در ازدواج آثار و برکاتی قرار داده است که چه بسا با محاسبات مادی و اندازه گیریهای بشری به چشم و حساب نیاید اما واقعیت ازدواج چون یارانه پنهانی است که هم آرامش میآورد و هم باعث رشد میشود هم مال و امکانات زندگی افزایش می یابد، با ازدواج است که انسان هم به وصال میرسد، هم آینده را میسازد.
❄️♥️
💫
#موضوع
#چگونه_اعتمادبهنفس_خود_را_بالا_ببریم❓
#بخش_اول
راهکارهایی وجود دارند که میتوانید از آنها برای افزایش اعتمادبهنفس خود استفاده کنید. اگر به دنبال پاسخ به این سؤال هستید که چگونه اعتمادبهنفس خود را افزایش دهید، خواندن ادامه مقاله را از دست ندهید.
🏷ارزیابی صادقانهای از خودتان داشته باشید.
برای بالا بردن اعتمادبهنفس باید ارزیابی دقیق و صادقانهای از #تواناییهایتان داشته باشید. #اگر ضعفی در مهارتهایتان وجود دارد برای تقویت آنها و کاهش آثار منفیشان تلاش کنید. اینکه سعی کنید نقاط ضعفتان را نادیده بگیرید باعث ناپدید شدن آنها نمیشود. علاوه بر آن، با شناخت تواناییها و نقاط قوتتان میتوانید برخی انتقادات و بازخوردهای بیپایه و اساس در محل کار را نادیده بگیرید و این خود به #افزایش اعتمادبهنفستان میانجامد.
🏷طفره نروید
هر زمان در حال طفره رفتن و بهانهتراشی برای انجام کاری بودید، سعی کنید هر طور شده آن کار را انجام دهید.
🏷 هرگز خودتان را با دیگران مقایسه نکنید.
#مقایسه کردن خود با دیگران در شبکه های اجتماعی یا مقایسه درآمدتان با دوستتان، اصلا مقایسهی خوبی نیست. #کسانی که خود را با دیگران مقایسه میکنند، اغلب دچار حسادت میشوند و هر چقدر حسادت آنها بیشتر شود، احساس بدتری نسبت به خود پیدا خواهند کرد. درنتیجه در یک چرخه اشتباه گیر خواهند کرد.
#هرگز ثروت، دارایی، مهارت، دستآوردها و خصوصیات خود را با دیگران مقایسه نکنید. #فکر_کردن به اینکه بقیه از شما بهتر هستند یا داراییهای بیشتری دارند، اعتمادبهنفستان را از بین میبرد. وقتی میبینید در حال مقایسه کردن خودتان با دیگران هستید، به خود یادآوری کنید که کار درستی انجام نمیدهید.
🏷 از بدن خود مراقبت کنید.
#وقتی از بدن خود مراقبت نکنید، قطعا احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا نخواهید کرد. کمبود خواب، برنامه غذایی ناسالم و ورزش نکردن باعث میشود سلامتیتان تحت تأثیر قرار بگیرد. #نتایج تحقیقات نشان میدهند افزایش فعالیت بدنی باعث #افزایش_اعتمادبهنفس میشود.
این مبحث ادامه دارد...
#سیاست_های_زنانه
🟣 گله ها و ناراحتيهاي خود را با متانت و نرمی با شوهر در ميان بگذاريد:
در موقع ناراحتي گله خود را اظهار نكنيد.تحمل كنيد تا وقتي شما و شوهرتان در آرامش روحي وخيال هستيد آن وقت شكايت خودتونو بگوييد و
_ اينكه تنها باشيد فقط شما و شوهرتان
_ اينكه لحن حرف زدن شما تند نباشد و بوي تحكم وبرتري جويي ندهد.
اينكه طريقه گفتن شما طوري باشد كه واقعايكراست برويد سر اصل مطلب .و ساعتها مقدمه چيني نكنيد و رنجش خود را به شوهرتان بفهمانيد.مثلا بگوييد:"من از اين كه تو فلان حرف رو پيش خانوادت به من زدي رنجيده خاطر شدم." و در ادامه بگوييد" چه خوب بود كه اگر هم حرفي داري وقتي تنها هستيم به خودم بگويي" وامثال اينها .
اينكه عاقل و متين و منطقی
دیروز دعوامون شد
بدون خداحافظی رفت سر کار
می دونه وقتی قهرم
نه غذا درست میکنم و نه میل به خوردن دارم ساعتای دو زنگ زد و گفت: چی خوردی؟ منم با لحن سردی گفتم:حالا هرچی
یهو صدای همکارش اومد که میگه بیا دیگه غذا سرد شد
فهمیدم دلش نیومده چیزی بخوره
همون لحظه دلم نرم شد
انگار داشت بهم میگفت:
"هر چقدرم عصبانی باشم بازم حواسم بهت هست از ذهن من نمیری، ادامه داری
عشقم از خشمم بزرگتره"
و میدونید آدم امن همینه ، اینکه یک نفر تو قهر و دلخوری بتونه جای خودشو محکمتر کنه تو قلبت.
زیادی قشنگه😊
📜 چیزهایی که میتوانند به عزت نفس ما آسیب برسانند :
احاطه کردن خود با افراد سمی و انتقادگر ، سعی برای تبدیل شدن به فردی که دیگران میخواهند ، مقایسه کردن خود با دیگران ، بودن در روابط ناسالم ، مورد آزار فیزیکی،جنسی،روانی و کلامی قرار گرفتن ، عیب جویی والدین ، کمالگرایی ، تایید و تعریف دیگران را اساس ارزشمندی خود قرار دادن ، نسبت دادن موفقیت هامون به عوامل خارجی یا شانس و نسبت دادن شکست هامون به ناتوانی های درونی
عزت نفس پایین میتونه به طریق مختلف روی زندگی فرد اثر منفی بذاره.
مثلا احساسات منفی و خودانتقادگری مداوم از نشانههای عزت نفس پایین هستند که میتوانند به احساس ناراحتی، افسردگی، اضطراب، خشم، شرم یا احساس گناه منجر شوند
🧚♀️ ☝اگر دعایت به اجابت نرسید
مواظب این سه حالت باشید :
💫مأیوس نشوی از رحمت خدا زیرا به اجابت نرسیدن دعا ممکن است به سبب گناهان تو باشد که مانع اجابت است پس در صدد رفع آن باش با توبه و تهذیب نفس
💫ترک دعـا نکن
💫راضی باش به تقدیر الهی
تا همان رضای تو باعث اجابت دعایت بشود.
🌷🍃امام حسن علیه السلام می فرماید:
"من ضامنم از برای کسی که در قلب او چیزی خُطور نکند بجز رضای وخوشنودی به قضای خدا این که دعا کند پس مستجاب شود"
📚 گنـــج های معنوی
⚘|❀ ❀|⚘
✨✨✨
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘با مردی که بلد نیست محبت کند چه کنیم؟
"#دکتر_سعید_عزیزی"
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت74 من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم. لبخند از روی لب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت75
اتفاقا تو داری منو تنها میذاری.
_ به خدا اینجوری نیست. قرار نیست که برم بمیرم. اصلا بذار یکم بگذره بهش میگم نزدیک اینجا خونه بگیره. تو فقط راضی باش. من اینجوری حالم بده وقتی میبینم ناراحتی. من دیگه طاقت از دست دادن عزیزامو ندارم.
اشک توی چشمام جمع شد. فائزه وقتی حالمو دید بغلم کرد و بعد بدون هیچ حرفی رفت لباس پوشید و اومد بیرون. اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که حد نداشت.
شهلا خانم و همسرشم قرار بود باهامون بیان. خلاصه اومدن دنبالمون و همگی با هم رفتیم محضر. اونجا برای اولین بار مادر آقا مرتضی رو هم دیدم. پیرزن خوشتیپ و اتوکشیده ای بود. هرچند که به نظر میومد زیاد از شرایط راضی نیست ولی بی احترامی ای ازش ندیدم. قبل از اینکه بریم تو محضر آروم به آقای کلاهی گفتم مادرتون ناراضیه؟
گفت نه با شما مشکلی نداره از من ناراحته که چرا زودتر بهش خبر ندادم.
_ خب چرا بهشون نگفته بودید؟
+ راستش دوست نداشتم یه وقت کسی تو کارم نه بیاره. اینجوری بهتربود.
_ چی بگم؟ ولی کاش زودتر بهشون گفته بودید.
+ شما نگران نباشید از دلش درمیاریم.
با هم وارد محضر شدیم و طی مراسم خیلی ساده ای خطبه خونده شد و بهم محرم شدیم. آقا مرتضی حلقه ی طلایی رو دستم کرد و همه دست زدن.
به اصرار شهلا خانم همگی برگشتیم خونه ی ما و میخواست شام هم بپزه که آقای کلاهی اجازه نداد و از بیرون تهیه کرد. شب خیلی خوبی بود ولی همش یه بغضی داشتم از اینکه اینقدر بی کس و کارم و عزیزام پیشم نیستن. آخر شب وقتی موقع رفتن شد آقا مرتضی بهم اشاره کرد برم توی حیاط. وقتی تنها شدیم گفت ممنونم که منو لایق دونستی. برای اومدنت به خونه ی خودت لحظه شماری میکنم.
از خجالت داشتم آب میشدم، تا حالا هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود. همون موقع آقا مرتضی جعبه ای رو از جیبش درآورد و گفت اینم کادوی عروسیمون.
بازش کردم، دیدم یه گردنبند خیلی خوشگل تو جعبس.
_ چرا زحمت کشیدید آقا مرتضی؟
+ آقا مرتضی کیه؟ از امروز من شوهرتم و مرتضی صدام میکنی. دوس دارم با من راحت باشی. اینم ناقابله. ببخشید که همه چیز یهویی شد و بهتر از این نتونستم تدارک ببینم.
_ همین قدرم برای من عالی بود.
💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫
🌱پدري ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ! امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!
١) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!
٢) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!
٣) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!
🌱ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
🌱ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!
ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: "ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...
🌱میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ او را یافت ، او بر اثر مواد مخدر مرده بود!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...
"ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ
به یاﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتني!