#سیاست_های_زنانه
🟣 گله ها و ناراحتيهاي خود را با متانت و نرمی با شوهر در ميان بگذاريد:
در موقع ناراحتي گله خود را اظهار نكنيد.تحمل كنيد تا وقتي شما و شوهرتان در آرامش روحي وخيال هستيد آن وقت شكايت خودتونو بگوييد و
_ اينكه تنها باشيد فقط شما و شوهرتان
_ اينكه لحن حرف زدن شما تند نباشد و بوي تحكم وبرتري جويي ندهد.
اينكه طريقه گفتن شما طوري باشد كه واقعايكراست برويد سر اصل مطلب .و ساعتها مقدمه چيني نكنيد و رنجش خود را به شوهرتان بفهمانيد.مثلا بگوييد:"من از اين كه تو فلان حرف رو پيش خانوادت به من زدي رنجيده خاطر شدم." و در ادامه بگوييد" چه خوب بود كه اگر هم حرفي داري وقتي تنها هستيم به خودم بگويي" وامثال اينها .
اينكه عاقل و متين و منطقی
دیروز دعوامون شد
بدون خداحافظی رفت سر کار
می دونه وقتی قهرم
نه غذا درست میکنم و نه میل به خوردن دارم ساعتای دو زنگ زد و گفت: چی خوردی؟ منم با لحن سردی گفتم:حالا هرچی
یهو صدای همکارش اومد که میگه بیا دیگه غذا سرد شد
فهمیدم دلش نیومده چیزی بخوره
همون لحظه دلم نرم شد
انگار داشت بهم میگفت:
"هر چقدرم عصبانی باشم بازم حواسم بهت هست از ذهن من نمیری، ادامه داری
عشقم از خشمم بزرگتره"
و میدونید آدم امن همینه ، اینکه یک نفر تو قهر و دلخوری بتونه جای خودشو محکمتر کنه تو قلبت.
زیادی قشنگه😊
📜 چیزهایی که میتوانند به عزت نفس ما آسیب برسانند :
احاطه کردن خود با افراد سمی و انتقادگر ، سعی برای تبدیل شدن به فردی که دیگران میخواهند ، مقایسه کردن خود با دیگران ، بودن در روابط ناسالم ، مورد آزار فیزیکی،جنسی،روانی و کلامی قرار گرفتن ، عیب جویی والدین ، کمالگرایی ، تایید و تعریف دیگران را اساس ارزشمندی خود قرار دادن ، نسبت دادن موفقیت هامون به عوامل خارجی یا شانس و نسبت دادن شکست هامون به ناتوانی های درونی
عزت نفس پایین میتونه به طریق مختلف روی زندگی فرد اثر منفی بذاره.
مثلا احساسات منفی و خودانتقادگری مداوم از نشانههای عزت نفس پایین هستند که میتوانند به احساس ناراحتی، افسردگی، اضطراب، خشم، شرم یا احساس گناه منجر شوند
🧚♀️ ☝اگر دعایت به اجابت نرسید
مواظب این سه حالت باشید :
💫مأیوس نشوی از رحمت خدا زیرا به اجابت نرسیدن دعا ممکن است به سبب گناهان تو باشد که مانع اجابت است پس در صدد رفع آن باش با توبه و تهذیب نفس
💫ترک دعـا نکن
💫راضی باش به تقدیر الهی
تا همان رضای تو باعث اجابت دعایت بشود.
🌷🍃امام حسن علیه السلام می فرماید:
"من ضامنم از برای کسی که در قلب او چیزی خُطور نکند بجز رضای وخوشنودی به قضای خدا این که دعا کند پس مستجاب شود"
📚 گنـــج های معنوی
⚘|❀ ❀|⚘
✨✨✨
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘با مردی که بلد نیست محبت کند چه کنیم؟
"#دکتر_سعید_عزیزی"
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت74 من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم. لبخند از روی لب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت75
اتفاقا تو داری منو تنها میذاری.
_ به خدا اینجوری نیست. قرار نیست که برم بمیرم. اصلا بذار یکم بگذره بهش میگم نزدیک اینجا خونه بگیره. تو فقط راضی باش. من اینجوری حالم بده وقتی میبینم ناراحتی. من دیگه طاقت از دست دادن عزیزامو ندارم.
اشک توی چشمام جمع شد. فائزه وقتی حالمو دید بغلم کرد و بعد بدون هیچ حرفی رفت لباس پوشید و اومد بیرون. اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که حد نداشت.
شهلا خانم و همسرشم قرار بود باهامون بیان. خلاصه اومدن دنبالمون و همگی با هم رفتیم محضر. اونجا برای اولین بار مادر آقا مرتضی رو هم دیدم. پیرزن خوشتیپ و اتوکشیده ای بود. هرچند که به نظر میومد زیاد از شرایط راضی نیست ولی بی احترامی ای ازش ندیدم. قبل از اینکه بریم تو محضر آروم به آقای کلاهی گفتم مادرتون ناراضیه؟
گفت نه با شما مشکلی نداره از من ناراحته که چرا زودتر بهش خبر ندادم.
_ خب چرا بهشون نگفته بودید؟
+ راستش دوست نداشتم یه وقت کسی تو کارم نه بیاره. اینجوری بهتربود.
_ چی بگم؟ ولی کاش زودتر بهشون گفته بودید.
+ شما نگران نباشید از دلش درمیاریم.
با هم وارد محضر شدیم و طی مراسم خیلی ساده ای خطبه خونده شد و بهم محرم شدیم. آقا مرتضی حلقه ی طلایی رو دستم کرد و همه دست زدن.
به اصرار شهلا خانم همگی برگشتیم خونه ی ما و میخواست شام هم بپزه که آقای کلاهی اجازه نداد و از بیرون تهیه کرد. شب خیلی خوبی بود ولی همش یه بغضی داشتم از اینکه اینقدر بی کس و کارم و عزیزام پیشم نیستن. آخر شب وقتی موقع رفتن شد آقا مرتضی بهم اشاره کرد برم توی حیاط. وقتی تنها شدیم گفت ممنونم که منو لایق دونستی. برای اومدنت به خونه ی خودت لحظه شماری میکنم.
از خجالت داشتم آب میشدم، تا حالا هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود. همون موقع آقا مرتضی جعبه ای رو از جیبش درآورد و گفت اینم کادوی عروسیمون.
بازش کردم، دیدم یه گردنبند خیلی خوشگل تو جعبس.
_ چرا زحمت کشیدید آقا مرتضی؟
+ آقا مرتضی کیه؟ از امروز من شوهرتم و مرتضی صدام میکنی. دوس دارم با من راحت باشی. اینم ناقابله. ببخشید که همه چیز یهویی شد و بهتر از این نتونستم تدارک ببینم.
_ همین قدرم برای من عالی بود.
💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫
🌱پدري ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ! امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!
١) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!
٢) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!
٣) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!
🌱ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
🌱ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!
ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: "ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...
🌱میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ او را یافت ، او بر اثر مواد مخدر مرده بود!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...
"ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ
به یاﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتني!
#سیاستهای_همسران
مردها اگر مجبور باشند بین عشق و احترام یکی را انتخاب کنند؛ بیشترشان ترجیح میدهند تنها بمانند تا این که به آنها بیاحترامی شود...!
👈 از سوی دیگر اکثر خانمها به عشق و محبت بیشتر علاقه نشان دادهاند.
👈 در واقع همان قدر که بشر نیازمند هواست زن به عشق نیاز دارد و مرد به احترام.
👈 اگر مردها و زن ها بتوانند یکدیگر را بدرستی درک کنند، میتوانند کنار هم زندگی آرام و بی دغدغه و پر از عشق و احترامی داشته باشند.
👈 نگاه به یک زندگی عاشقانه از دید همسرتان کمک میکند تا فکر نکنید حال زندگیتان خوب نیست
🔹 برخی از زن و شوهرها، شیوهی نامناسبی را برای مدیریت امور شخصی و حتی خانوادگیشان اتخاذ مینمایند!!!
🔸 آنها پنهان کاری را در صدر اداره امور زندگیشان قرار میدهند. این شیوه تا زمانی که موضوع، از دید طرفین مخفی بماند، مسئلهای در پی نخواهد داشت.
🔹 ولی به محض افشا و برملا شدن آن بر طرف مقابل و یا حتی احساس روزنهای در وی، برای کشف پنهان کاری و موارد مشکوک، اثر بخشیاش را از دست خواهد داد...
🔸 شک، بدگمانی و سوءظن، محصول این بذر گندیدهای خواهد بود که به دست خویش، با سهل انگاری و بی مبالاتی پرورانیدهایم.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت75 اتفاقا تو داری منو تنها میذاری. _ به خدا اینجوری نیست. قرار نیس
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت76
هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود ولی عاشقانه دور سرور رو میگرفت و باهاش وقت میگذروند.
. همه چیز به طرز عجیبی داشت خوب پیش میرفت. طوری که بعضی وقتا حس میکردم دارم خواب میبینم.
تقریبا چند ماهی از ازدواجمون میگذشت و سرور تقریبا نه ماهه بود که یک روز که با هم تو خونه تنها بودیم زنگ خونه رو زدن. سرور رو بغل کردم و رفتم دم در. وقتی درو باز کردم از چیزی که میدیدم نزدیک بود پس بیوفتم.
ننم و نارین و بانو(زن داداش نارین) با آقا اسماعیل پشت در بودن. تا چشم ننه بهم افتاد زد زیر گریه و خودشو تو بغلم انداخت و تند تند سر و صورت من و سرور رو میبوسید.
باورم نمیشد یه بار دیگه دارم خانوادم رو میبینم. وقتی به خودم اومدم تعارفشون کردم اومدن داخل.
ننم همش خدا رو شکر میکرد. سرور رو تو بغلش گرفته بود و نوازشش میکرد.
وقتی نشستن گفتم شما کجا اینجا کجا؟ باورم نمیشه دارم میبینمتون.
آقا اسماعیل گفت خبر ازدواج و بچه دار شدنتو که به ننت دادم دیگه دلش طاقت نیاورد. دوس داشت خودش بیاد از نزدیک زندگیتو ببینه و خیالش راحت باشه.
_ ولی آقام چی؟ چطور اجازه داد؟
+ اون خبر نداره. ننت گفته من مریضم باید برم دکترو نارینم گفته خبر دارم که داداش و زن داداشم میخوان چند روز دیگه برن شهر کار دارن میتونیم باهاشون بریم. درواقع همه دست به دست هم دادن تا این اتفاق رقم بخوره. خدا ما رو به خاطر دروغمون ببخشه ولی چاره ای نبود.
دست ننه رو بوسیدم و گفتم کار خوبی کردین. انگار عمر دوباره بهم دادن شماها رو دیدم.
آقا اسماعیل گفت با اجازتون من میرم دنبال کارام شما خانما با هم حرف زیاد دارید.
وقتی آقا اسماعیل داشت میرفت دم در بهش گفتم هیچوقت محبتایی که شما در حقم کردید و فراموش نمیکنم. ان شاالله بتونم جبران کنم.
+ این چه حرفیه دخترم. هرکاری کردم برای رضای خدا بوده.
آقا اسماعیل که رفت ننه گفت بگو ببینم چیا بهت گذشته اینجا؟
یک اصل مهم را فراموش نکنید!
پدر و مادر قرار نيست بي نقص باشند، انسان بي نقص وجود ندارد.
مسئوليت مانند ليوان كاغذي در دست انسان است. انرا شل نگه داريم رها ميشود و اگر سفت نگه داريم ليوان له ميشود.
مانند درجه دماي بدن انسان كه بالاتر و پايينتر از حد براي انسان كشنده ست.
پس تعليم و تربيت كودك را تبديل به وسواس نكنيم كه فرزندمان از پا در خواهد آمد.