سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت83 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه ر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت84
سوری
فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه بعد اینهمه مدت دیدمش. چقدر تغییر کرده بود. چندتا ازموهاش سفید شده بود.
اینارو با یه حالت مبهوت و البته با یه لبخند محو میگفت.
_ فائزه درست حرف بزن منم بفهمم دیگه ! اینجا چکار داشت؟ اصلا چجوری خونه رو پیدا کرده؟
+ من درمورد فریبرز به مامانم گفته بودم. اونم حتما نشسته تو فک و فامیل گفته و اینجوری به گوش علی رسیده. آدرسمم از خواهرم گرفته.
_ خب چی میگفت؟
فائزه با حالتی که انگار قند تو دلش آب شده گفت: میگفت نمیذارم با کس دیگه ای ازدواج کنی. تا الانم نباید صبر میکردم. حتی گفت من بچه نمیخوام تو رو میخوام و دوباره باید زنم بشی.
_ تو بهش چی گفتی؟
+ هیچی گفتم بذار فکرامو بکنم باهات حرف میزنم.
_ یعنی چی فائزه؟ مگه نگفتی به هیچ عنوان بهش برنمیگردی؟ تو داری چند روز دیگه ازدواج میکنی! به فریبرز و بچه هاش قول دادی.
فائزه سرشو انداخت پایین و گفت میدونم سوری. تا همین الان خودمم همچین فکری میکردم ولی با دیدنش فهمیدم هیچ کس نمیتونه برای من جای علی رو بگیره. سوری علی دیوانه وار عاشقمه. نمیدونم میفهمی یا نه ولی حس قشنگیه یکی اینجوری بخوادت و بهت محبت کنه. منم خیلی دوسش دارم. تا الانم داشتم خودمو گول میزدم.
از دست فائزه کلافه شده بودم.
_ فائزه میفهمی داری چکار میکنی؟ اینجوری خیلی بد میشه جلوی فریبرز. حالا اون به کنار. من میترسم بازم اشتباه کنی و دیگه راه برگشتی نداشته باشی.
+ نگران نباش سوری. اگر بخوام پیشنهاد علی رو قبول کنم خودم با فریبرز حرف میزنم و ازش عذرخواهی میکنم. درمورد علیم اصلا جای نگرانی نیست. من چند سال باهاش زندگی کردم و به جرئت میگم بهترین مردیه که تو زندگیم دیدم.
_ تو که اینقدر مشتاق علی هستی چرا اصلا ازش جدا شدی؟ چرا فریبرز و بچه هاشو امیدوار کردی؟ به خدا خیلی بد شد اینجوری.
فائزه با دلخوری گفت فکر میکردم خوشبختی و خوشحالی من از همه چیز برات مهمتره ولی مثل اینکه فقط به فکر خودت و مرتضی هستی که یه وقت آبروتون کم و زیاد نشه.
_ این چه حرفیه که میزنی فائزه؟ معلومه که خوشبختی تو از همه چیز مهمتره. من فقط شوکه شدم یه دفعه اینجوری شد.
🧷به هفت دلیل نمیشود به همه کمک کرد.
به خاطر شخصیت، تربیت و در کل، بداخلاقی بعضی از افراد تنها کمک کردن به آنها ممکن نیست بلکه با اقدام به کمک ممکن است خود را در معرض آسیبهای بزرگتری قرار دهیم.
١)به اولین کسی که حمله کند نزدیکترین فرد به اوست.
٢)از رفتار و کارهایش پشیمان نخواهد بود.
٣)معتقد است مسئول بدبختی او دیگران هستند. ۴)مطمئنن در هر حال قدر تلاش و کمکهای شما را نخواهد دانست.
۵)اشتباهات قبلی خود را مدام تکرار خواهد کرد.
۶)گاهی امکان هر کمکی را به خود از بین میبرد.
٧)به خاطر ترس از خلقوخوی او دیگران نیز سکوت میکنند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت84 سوری فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت85
🌸🍃
اصلا من دیگه در این مورد دخالتی نمیکنم. فقط خواهش میکنم همین امروز تصمیمت رو بگیر و اگر فریبرز رو نمیخوای سریعتر بهش بگو.
وقتی دیدم فائزه تو فکر قبول کردن علیه دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندیدم و برگشتم خونه. مرتضی که از سر کار اومد موضوع رو بهش گفتم و اونم خیلی جا خورد ولی گفت ما دخالت نکنیم بهتره چون بحث یه عمر زندگیه و باید خودش تصمیم بگیره.
خلاصه بعد از چند روز بی خبری از فائزه دست آخر یه شب فریبرز اومد در خونمون که با مرتضی حرف بزنه. موضوع رو بهش گفته بود و گلگی کرده بود که چرا با احساس و وقتش بازی شده. مرتضی هم عذرخواهی کرده بود و گفته بود ما فقط معرف بودیم دیگه تصمیمات بعدش رو خودتون گرفتید و واقعا ما نمیدونستیم اینجوری میشه. یه جورایی رابطه ی بین فریبرز و مرتضی هم شکراب شد ولی دیگه کاری از دست ما برنمیومد.
دو هفته ای از این قضایا گذشت و خبری از فائزه نشد. هم خودم نگرانش بودم و هم سرور خیلی سراغشو میگرفت برای همین یه روز بعد از ظهر بلند شدم رفتم در خونش تا ببینمش. درو که باز کرد و منو دید کاملا مشخص بود جا خورده ولی به روی خودش نیاورد و برخورد بدی نکرد و رفتیم داخل.
فائزه رفت تو آشپزخونه تا برامون وسایل پذیرایی بیاره. اکثر وسایل خونه جمع شده بود و تو کارتن بود. فهمیدم که پس تصمیمش رو گرفته و به زودی میره با علی زندگی کنه.
شربتو که جلوم گذاشت گفتم به سلامتی پس داری برمیگردی به علی درسته؟
لبخندی زد و گفت آره دیگه. تا الانم اشتباه کردم با احساس خودم جنگیدم. ببخشید که شما هم این وسط اذیت شدین.
با وجود اینکه از دستش یکم دلخور بودم با دیدن خوشحالیش کلا یادم رفت و گفتم همین که تو خوشبخت باشی ما هم راضی هستیم. بالاخره قسمت این بوده.
فائزه گفت نمیدونی چقدر علی خوشحاله. ایشالا آخر همین هفته عقد میکنیم و میرم خونه ی علی.
چون فائزه همیشه خیلی کمکم کرده بود منم تصمیم گرفتم با وجود همه ی جریاناتی که پیش اومده بود کنارش باشم تا خاطره ی خوبی براش بمونه. چون میدونستم به خاطر گذشتش زیاد با خانوادش صمیمی نیست و دلم نمیخواست روزای به اون مهمی رو تنهایی بگذرونه.
📗حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
دانشجویی میگفت:
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم
سپس استاد رو به دانشجویان کرد
و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم
🌱پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم.
یک دقیقه تفکر 👌
یاد بگیریم
از محبت دیشب پدر نگوییم در حضور کسی که پدرش در آغوش خاک آرمیده است...🌿
یاد بگیریم
از آغوش گرم مادر نگوییم در حضور کسی که مادرش را فقط در خواب میتواند ببیند ...🌿
یاد بگیریم
اگر به وصال عشقمان رسیدیم، میان انبوه جمعیت کمی دستانش را آهسته تر بفشاریم،
شاید امروز صبح کسی در فراق عشقش چشم گشوده باشد ...🌿
یاد بگیریم
اگر روزی از خنده فرزندمان به وجد آمدیم، شکرش را در تنهاییمان به جا آوریم
نه وصف خنده اش را درجمع ...
شاید کسی در حسرتش روزها را میگذراند...🌿
یاد بگیریم
آهسته تر بخندیم، شاید کسی غمی پنهان دارد
که فقط خدا میداند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت85 🌸🍃 اصلا من دیگه در این مورد دخالتی نمیکنم. فقط خواهش میکنم همین
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت86
خلاصه هرکاری از دستم برمیومد تو اون مدت براش انجام دادم و چون علی خونه ی جدید گرفته بود تو کارای چیدن خونه و نقل مکان کمکشون کردیم و مرتضی هم با علی آشنا شد.
علی به نظر مرد خیلی خوبی میومد و طوری عاشقانه به فائزه نگاه میکرد که به فائزه حق میدادم که نتونه چشمشو رو همچین عشقی ببنده. خلاصه طی یه عقد محضری دوباره با هم ازدواج کردن و به زندگی مشترکشون برگشتن.
بعد از ازدواجشون اینقدر که علی مرد خوب و خوش اخلاقی بود که دیگه بیشتر از پیش با هم صمیمی شده بودیم و روابط خانوادگیمون بیشتر شده بود.
یک سال دیگه هم گذشت و همه چیز خوب بود و فائزه و علی هم خوشبخت بودن. تنها چیزی که تو زندگیشون کم بود وجود یه بچه بود هرچند که علی اصلا شکایتی در این باره نمیکرد ولی فائزه همیشه از این موضوع ناراحت بود و دلش بچه میخواست. وقتی دیدم اینقدر از این قضیه ناراحته یه روز که تنها بودیم بهش گفتم چرا یه بچه رو به سرپرستی نمیگیری؟
فائزه یکم تو فکر فرو رفت و گفت همه ی مردا دوس دارن یه بچه از خودشون داشته باشن نه اینکه بچه ی مردمو بزرگ کنن.
_ همیشه هم اینطوری نیست. مگه مرتضی نبود که همه کار برای سرور کرد و الان هیچ فرقی بین بچه ها نمیذاره؟ علی هم مرد خیلی مهربون و خوبیه. مطمئنم اگه باهاش صحبت کنی قبول میکنه.
چند روزی گذشت و هر بار به فائزه میگفتم میگفت قدرت اینو ندارم که به علی همچین پیشنهادی بدم. با اون کاری که من با بچمون کردم اصلا دیگه روم نمیشه در این باره باهاش حرفی بزنم.
گفتم این حرفا چیه؟ علی تو رو بیشتر از هر چیزی تو این دنیا دوس داره و مطمئنم اگه بدونه تو خوشحال میشی با این پیشنهادت موافقت میکنه.
خلاصه اینقدر به فائزه قوت قلب دادم تا بالاخره با علی حرف زد و همونطور که حدس میزدم خیلی زود قبول کرده بود.
اول میخواستن برن از بهزیستی بچه بیارن ولی یکی از آشناهاشون که این قضیه رو فهمیده بود گفته بود یه بچه رو میشناسه که به تازگی خانوادشو تو جنگ از دست داده و خالش ازش نگهداری میکنه ولی نگهداریش براشون سخته و میخوان واگذارش کنن به یه خانواده ی خوب.
به فائزه گفتم این خیلی موقعیت خوبیه چون دیگه نیازی نیست حتی دوندگی های قانونیش رو انجام بدی.
🌿به خودت احترام بزار:
قانون اول: اگر فکر میکنی کاری اشتباهه، انجامش نده!
قانون دوم: در صحبتها همیشه دقیقا همون چیزی رو بگو که منظورته!
قانون سوم: هیچوقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه داری؛ هیچ وقت.
قانون چهارم: سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یادگرفتن بر نداری.
قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچوقت راجع به خودت بد حرف نزن.