سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت84 سوری فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت85
🌸🍃
اصلا من دیگه در این مورد دخالتی نمیکنم. فقط خواهش میکنم همین امروز تصمیمت رو بگیر و اگر فریبرز رو نمیخوای سریعتر بهش بگو.
وقتی دیدم فائزه تو فکر قبول کردن علیه دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندیدم و برگشتم خونه. مرتضی که از سر کار اومد موضوع رو بهش گفتم و اونم خیلی جا خورد ولی گفت ما دخالت نکنیم بهتره چون بحث یه عمر زندگیه و باید خودش تصمیم بگیره.
خلاصه بعد از چند روز بی خبری از فائزه دست آخر یه شب فریبرز اومد در خونمون که با مرتضی حرف بزنه. موضوع رو بهش گفته بود و گلگی کرده بود که چرا با احساس و وقتش بازی شده. مرتضی هم عذرخواهی کرده بود و گفته بود ما فقط معرف بودیم دیگه تصمیمات بعدش رو خودتون گرفتید و واقعا ما نمیدونستیم اینجوری میشه. یه جورایی رابطه ی بین فریبرز و مرتضی هم شکراب شد ولی دیگه کاری از دست ما برنمیومد.
دو هفته ای از این قضایا گذشت و خبری از فائزه نشد. هم خودم نگرانش بودم و هم سرور خیلی سراغشو میگرفت برای همین یه روز بعد از ظهر بلند شدم رفتم در خونش تا ببینمش. درو که باز کرد و منو دید کاملا مشخص بود جا خورده ولی به روی خودش نیاورد و برخورد بدی نکرد و رفتیم داخل.
فائزه رفت تو آشپزخونه تا برامون وسایل پذیرایی بیاره. اکثر وسایل خونه جمع شده بود و تو کارتن بود. فهمیدم که پس تصمیمش رو گرفته و به زودی میره با علی زندگی کنه.
شربتو که جلوم گذاشت گفتم به سلامتی پس داری برمیگردی به علی درسته؟
لبخندی زد و گفت آره دیگه. تا الانم اشتباه کردم با احساس خودم جنگیدم. ببخشید که شما هم این وسط اذیت شدین.
با وجود اینکه از دستش یکم دلخور بودم با دیدن خوشحالیش کلا یادم رفت و گفتم همین که تو خوشبخت باشی ما هم راضی هستیم. بالاخره قسمت این بوده.
فائزه گفت نمیدونی چقدر علی خوشحاله. ایشالا آخر همین هفته عقد میکنیم و میرم خونه ی علی.
چون فائزه همیشه خیلی کمکم کرده بود منم تصمیم گرفتم با وجود همه ی جریاناتی که پیش اومده بود کنارش باشم تا خاطره ی خوبی براش بمونه. چون میدونستم به خاطر گذشتش زیاد با خانوادش صمیمی نیست و دلم نمیخواست روزای به اون مهمی رو تنهایی بگذرونه.
📗حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
دانشجویی میگفت:
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم
سپس استاد رو به دانشجویان کرد
و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم
🌱پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم.
یک دقیقه تفکر 👌
یاد بگیریم
از محبت دیشب پدر نگوییم در حضور کسی که پدرش در آغوش خاک آرمیده است...🌿
یاد بگیریم
از آغوش گرم مادر نگوییم در حضور کسی که مادرش را فقط در خواب میتواند ببیند ...🌿
یاد بگیریم
اگر به وصال عشقمان رسیدیم، میان انبوه جمعیت کمی دستانش را آهسته تر بفشاریم،
شاید امروز صبح کسی در فراق عشقش چشم گشوده باشد ...🌿
یاد بگیریم
اگر روزی از خنده فرزندمان به وجد آمدیم، شکرش را در تنهاییمان به جا آوریم
نه وصف خنده اش را درجمع ...
شاید کسی در حسرتش روزها را میگذراند...🌿
یاد بگیریم
آهسته تر بخندیم، شاید کسی غمی پنهان دارد
که فقط خدا میداند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت85 🌸🍃 اصلا من دیگه در این مورد دخالتی نمیکنم. فقط خواهش میکنم همین
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت86
خلاصه هرکاری از دستم برمیومد تو اون مدت براش انجام دادم و چون علی خونه ی جدید گرفته بود تو کارای چیدن خونه و نقل مکان کمکشون کردیم و مرتضی هم با علی آشنا شد.
علی به نظر مرد خیلی خوبی میومد و طوری عاشقانه به فائزه نگاه میکرد که به فائزه حق میدادم که نتونه چشمشو رو همچین عشقی ببنده. خلاصه طی یه عقد محضری دوباره با هم ازدواج کردن و به زندگی مشترکشون برگشتن.
بعد از ازدواجشون اینقدر که علی مرد خوب و خوش اخلاقی بود که دیگه بیشتر از پیش با هم صمیمی شده بودیم و روابط خانوادگیمون بیشتر شده بود.
یک سال دیگه هم گذشت و همه چیز خوب بود و فائزه و علی هم خوشبخت بودن. تنها چیزی که تو زندگیشون کم بود وجود یه بچه بود هرچند که علی اصلا شکایتی در این باره نمیکرد ولی فائزه همیشه از این موضوع ناراحت بود و دلش بچه میخواست. وقتی دیدم اینقدر از این قضیه ناراحته یه روز که تنها بودیم بهش گفتم چرا یه بچه رو به سرپرستی نمیگیری؟
فائزه یکم تو فکر فرو رفت و گفت همه ی مردا دوس دارن یه بچه از خودشون داشته باشن نه اینکه بچه ی مردمو بزرگ کنن.
_ همیشه هم اینطوری نیست. مگه مرتضی نبود که همه کار برای سرور کرد و الان هیچ فرقی بین بچه ها نمیذاره؟ علی هم مرد خیلی مهربون و خوبیه. مطمئنم اگه باهاش صحبت کنی قبول میکنه.
چند روزی گذشت و هر بار به فائزه میگفتم میگفت قدرت اینو ندارم که به علی همچین پیشنهادی بدم. با اون کاری که من با بچمون کردم اصلا دیگه روم نمیشه در این باره باهاش حرفی بزنم.
گفتم این حرفا چیه؟ علی تو رو بیشتر از هر چیزی تو این دنیا دوس داره و مطمئنم اگه بدونه تو خوشحال میشی با این پیشنهادت موافقت میکنه.
خلاصه اینقدر به فائزه قوت قلب دادم تا بالاخره با علی حرف زد و همونطور که حدس میزدم خیلی زود قبول کرده بود.
اول میخواستن برن از بهزیستی بچه بیارن ولی یکی از آشناهاشون که این قضیه رو فهمیده بود گفته بود یه بچه رو میشناسه که به تازگی خانوادشو تو جنگ از دست داده و خالش ازش نگهداری میکنه ولی نگهداریش براشون سخته و میخوان واگذارش کنن به یه خانواده ی خوب.
به فائزه گفتم این خیلی موقعیت خوبیه چون دیگه نیازی نیست حتی دوندگی های قانونیش رو انجام بدی.
🌿به خودت احترام بزار:
قانون اول: اگر فکر میکنی کاری اشتباهه، انجامش نده!
قانون دوم: در صحبتها همیشه دقیقا همون چیزی رو بگو که منظورته!
قانون سوم: هیچوقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه داری؛ هیچ وقت.
قانون چهارم: سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یادگرفتن بر نداری.
قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچوقت راجع به خودت بد حرف نزن.
.#سیاستهای_همسرداری
🍃 همواره سعی کن هم تو خلوت، هم جلوی دیگران از همسرت تقدیر و تشکر کنی. دیگران یعنی...
👈 دوستانتون...
👈 فرزندانتون...
👈 اقوام خودت...
👈 اقوام همسرت...
✅ با این کار
👈 هم ارزش همسرت رو جلوی بقیه بالا بردی
👈 هم همسرت احساس ارزشمند بودن میکنه
👈 هم همسرت خوب متوجه میشه که چقدر دوستش داری..
#همسرانه
🌸زن زندگی باشیدتاحسش رابه شمابگوید
یک مردبرای اینکه ازاحساساتش حرف بزند،باید درمقابل همسرش احساس امنیت کند.او بایدفکر کند،احساساتش برای شما قابل پذیرش است.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت86 خلاصه هرکاری از دستم برمیومد تو اون مدت براش انجام دادم و چون ع
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت87
خلاصه فائزه و علی یه روز هماهنگ کردن و رفتن بچه رو دیدن.
فائزه میگفت وضع خونه و زندگیشون خیلی بد بوده و خود خاله هم چند تا بچه داشته و خونشونم خیلی کوچیک بوده. بچه هم یه دختر هشت ماهه به نام مهگل بوده. قرار شده بود فائزه وعلی وسایل بچه رو بخرن و بعد برن بیارنش.
اون روزا اینقدر فائزه خوشحال بود که هیچوقت اونجوری ندیده بودمش. همچین با آب و تاب از مهگل تعریف میکرد و عاشقش شده بود که منم دیگه صبر نداشتم که بیارنش و ببینمش.
علی و فائزه هرچی که از دستشون برمیومد برای مهگل تهیه کرده بودن و قرار شده بود خاله ی مهگل خودش بیارتش که وضع زندگی فائزه و علی رو هم ببینه و خیالش راحت بشه.
اون روز هممون اینقدر ذوق داشتیم که فائزه گفت شما هم حتما باید باشید و ما هم رفتیم خونه ی فائزه و وقتی خاله ی بچه اومد و ما و خونه و زندگی رو دید یه لبخند رضایتی روی لبش نشست و گفت خیالم از بابت این بچه هم راحت شد.
فائزه و علی هم ازش قول گرفتن که دیگه ادعایی درمورد بچه نکنه. اونم گفت من خودم چندتا بچه دارم و شکم اونا رو هم به زور سیر میکنم. اگه وضع مالیم خوب بود یادگار خواهرمو پیش خودم نگه میداشتم ولی الان میدونم اینجوری خوشبخت تره، خیالتون راحت باشه.
خلاصه یه چند دقیقه ای نشست و بعد با اشک و آه از بچه جدا شد و رفت. مهگل هم اولش خیلی غریبی میکرد ولی کم کم به محیط جدید و مامان و بابای جدیدش عادت کرد.
اون روزا بهترین حسای دنیا رو داشتم. خیالم از بابت فائزه راحت شده بود و دیگه میتونستم با خیال راحت زندگیمو بکنم.
یه روز که تو خونه مشغول کارای بچه ها بودم زنگ درو زدن. درو که باز کردم دیدم آقا اسماعیل با چهره ی نه چندان خوشحال پشت دره. بعد سلام و علیک گفت باهاتون صحبت دارم. مرتضی خونس؟
_ بله خیر باشه. اتفاقی افتاده؟
+ میگم دخترم.
تعارفش کردم بیاد داخل ولی با دیدن قیافش دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
وقتی نشستیم آقا اسماعیل گفت دخترم شرمنده ام که خبر خوبی ندارم ولی نگران نشو ایشالا بلا دوره. راستش پدرت چند مدتیه مریض شده و حال خوبی نداره. مادرت ازم خواست بیام پیشت و بهت بگم که بیای پدرتو ببینی.
با شنیدن حرفاش قلبم به تپش افتاده بود. آقام که چیزیش نبود، جوون و سالم بود. با ترس گفتم مریضیش چیه