.#سیاستهای_همسرداری
🍃 همواره سعی کن هم تو خلوت، هم جلوی دیگران از همسرت تقدیر و تشکر کنی. دیگران یعنی...
👈 دوستانتون...
👈 فرزندانتون...
👈 اقوام خودت...
👈 اقوام همسرت...
✅ با این کار
👈 هم ارزش همسرت رو جلوی بقیه بالا بردی
👈 هم همسرت احساس ارزشمند بودن میکنه
👈 هم همسرت خوب متوجه میشه که چقدر دوستش داری..
#همسرانه
🌸زن زندگی باشیدتاحسش رابه شمابگوید
یک مردبرای اینکه ازاحساساتش حرف بزند،باید درمقابل همسرش احساس امنیت کند.او بایدفکر کند،احساساتش برای شما قابل پذیرش است.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت86 خلاصه هرکاری از دستم برمیومد تو اون مدت براش انجام دادم و چون ع
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت87
خلاصه فائزه و علی یه روز هماهنگ کردن و رفتن بچه رو دیدن.
فائزه میگفت وضع خونه و زندگیشون خیلی بد بوده و خود خاله هم چند تا بچه داشته و خونشونم خیلی کوچیک بوده. بچه هم یه دختر هشت ماهه به نام مهگل بوده. قرار شده بود فائزه وعلی وسایل بچه رو بخرن و بعد برن بیارنش.
اون روزا اینقدر فائزه خوشحال بود که هیچوقت اونجوری ندیده بودمش. همچین با آب و تاب از مهگل تعریف میکرد و عاشقش شده بود که منم دیگه صبر نداشتم که بیارنش و ببینمش.
علی و فائزه هرچی که از دستشون برمیومد برای مهگل تهیه کرده بودن و قرار شده بود خاله ی مهگل خودش بیارتش که وضع زندگی فائزه و علی رو هم ببینه و خیالش راحت بشه.
اون روز هممون اینقدر ذوق داشتیم که فائزه گفت شما هم حتما باید باشید و ما هم رفتیم خونه ی فائزه و وقتی خاله ی بچه اومد و ما و خونه و زندگی رو دید یه لبخند رضایتی روی لبش نشست و گفت خیالم از بابت این بچه هم راحت شد.
فائزه و علی هم ازش قول گرفتن که دیگه ادعایی درمورد بچه نکنه. اونم گفت من خودم چندتا بچه دارم و شکم اونا رو هم به زور سیر میکنم. اگه وضع مالیم خوب بود یادگار خواهرمو پیش خودم نگه میداشتم ولی الان میدونم اینجوری خوشبخت تره، خیالتون راحت باشه.
خلاصه یه چند دقیقه ای نشست و بعد با اشک و آه از بچه جدا شد و رفت. مهگل هم اولش خیلی غریبی میکرد ولی کم کم به محیط جدید و مامان و بابای جدیدش عادت کرد.
اون روزا بهترین حسای دنیا رو داشتم. خیالم از بابت فائزه راحت شده بود و دیگه میتونستم با خیال راحت زندگیمو بکنم.
یه روز که تو خونه مشغول کارای بچه ها بودم زنگ درو زدن. درو که باز کردم دیدم آقا اسماعیل با چهره ی نه چندان خوشحال پشت دره. بعد سلام و علیک گفت باهاتون صحبت دارم. مرتضی خونس؟
_ بله خیر باشه. اتفاقی افتاده؟
+ میگم دخترم.
تعارفش کردم بیاد داخل ولی با دیدن قیافش دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
وقتی نشستیم آقا اسماعیل گفت دخترم شرمنده ام که خبر خوبی ندارم ولی نگران نشو ایشالا بلا دوره. راستش پدرت چند مدتیه مریض شده و حال خوبی نداره. مادرت ازم خواست بیام پیشت و بهت بگم که بیای پدرتو ببینی.
با شنیدن حرفاش قلبم به تپش افتاده بود. آقام که چیزیش نبود، جوون و سالم بود. با ترس گفتم مریضیش چیه
#مسیر_سبز
🌱باید یاد بگیری وقتی کسی رهایت میکند؛
اگر با همان روش و منش قبل پیش بروی، به احتمال زیاد این اتفاق باز هم در رابطهای دیگر برای تو تکرار خواهد شد.
🍓باید یاد بگیری وقتی کسی رهایت میکند؛ زندگی به پایان نرسیده است بلکه آن رابطه است که پایان یافته است.
🍓باید یاد بگیری وقتی کسی رهایت میکند؛بجای فکر کردن درباره خودکشی، حذفِ خودت و پاک کردن صورت مساله؛ آن را حل کنی.
🍓باید یاد بگیری وقتی کسی رهایت میکند؛ بجای نشخوارِ ذهنیِ گذشتهات با او، تو هم او را رها کنی.
🍓باید یاد بگیری وقتی کسی رهایت میکند؛حامل پیامی از طرف زندگی برای تو بوده است
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت87 خلاصه فائزه و علی یه روز هماهنگ کردن و رفتن بچه رو دیدن. فائزه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت88
آقا اسماعیل سری تکون داد و گفت متاسفانه سرطان داره.
اون زمان شنیدن این کلمه خیلی ترسناک بود چون علم مثل الان پیشرفت نکرده بود و یه جورایی سرطان هم معنی مرگ بود. با وجود همه سختیایی که به خاطر آقام کشیده بودم بازم خیلی با شنیدن این خبر حالم بد شد. اشکام دیگه به اختیار خودم نبود. به خصوص که این چند سال اخیر هم ندیده بودمش و بیشتر بی تاب شده بودم. هرچی بود بازم پدرم بود و دلم میسوخت.
مرتضی که حال منو دید گفت نگران نباش بذار کارای کارگاهو بسپارم به بچه ها همین فردا راه میوفتیم میریم دیدن خانوادت. تا الانم نباید صبر میکردیم. به هرحال یه روزی باید این اتفاق میوفتاد.
با ناراحتی گفتم آقا اسماعیل ولی من میترسم. نکنه بیام و با دیدن من حالش بدتر بشه. آقام به خون من تشنس.
آقا مرتضی گفت اینجوریا هم نیست دخترم. نارین خانم میگفت خیلی آروم تر شده. مطمئن باش اونم دوس نداره تا آخر عمر ازت بی خبر باشه.
اون روز آقا اسماعیل پیش ما موند و روز بعد پنج تایی حرکت کردیم سمت روستا. چون آقام اینا خونشون رو برده بودن یه روستای دیگه وسط راه آقا اسماعیل گفت خودتون برید بهتره. چون جمع باید خانوادگی باشه و از ما جدا شد و رفت روستای خودمون و ما هم رفتیم سمت خونه ی آقام. هرچی نزدیک تر میشدیم استرسم بیشتر میشد. نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
بالاخره رسیدیم و بیرون خونه پارک کردیم و مرتضی گفت تو همین جا بشین تا من برم باهاشون صحبت کنم و بعد تو بیا داخل.
مرتضی در زد و بعد چند دقیقه دختر نارین اومد درو باز کرد. چقدر بزرگتر شده بود! تازه میفهمیدم چقدر دلم خانوادمو میخواد. دلم برای تک تکشون یک ذره شده بود.
چند لحظه بعد نارین اومد دم در و با مرتضی چند کلمه حرف زدن و از دور برای منم سری تکون داد و بعد با هم رفتن داخل. تقریبا نیم ساعتی میشد که با بچه ها تو ماشین نشسته بودم که دوباره در باز شد و مرتضی اومد پیشم و با لبخند تلخی گفت پیاده شید.
_ چی شد؟
+ نگران نباش پیاده شو.
مرتضی سرور رو بغل کرد و منم سهیلو
با قدمهای لرزون به سمت خونه رفتم. وارد که شدیم ننه اومد جلو و با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود گفت خوش اومدی سوری جانم. ننه دیدی بدبخت شدیم!؟
واقعا نمیدونستم باید چکار کنم! تو خونه ی بابام احساس غریبی میکردم.
هر روز شامل دقایقی هست که بی کم و کاست به حسابمون واریز میشه؛ حواسمون باشه، موجودی این حساب رو چطور خرج میکنیم!
این موجودی در هر حال خرج میشه و در پایان این شبانه روز، حسابمون صفر میشه! تا روز بعدی که حسابمون دوباره با همون رقم همیشگی پر بشه...
برعکس حساب بانکی، پس انداز کردن این موجودی، با دست نزدن بهش ممکن نیست.
بلکه فقط اون دقایقی که با دقت، ولع و اشتیاق، با برنامه و هوشیارانه مورد استفاده قرار میدیم، میشن پسانداز طلایی زندگی ما
تقویم نجومی اسلامی
✴️ پنجشنبه 👈 16 اسفند / حوت 1403
👈5 رمضان 1446👈6 مارس 2025
🕋 مناسب های دینی و اسلامی.
🎇 امور دینی و اسلامی.
📛مسافرت همراه صدقه خوب است.
🤒 مریض امروز زود خوب می شود.
👶 مناسب زایمان و نوزاد حالش خوب است.
🔭احکام نجوم.
🌗 امروز قمر در برج جوزا است و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است.
✳️آغاز امور یادگیری.
✳️آغاز به نوشتن کتاب و مقاله و پایان نامه.
✳️دیدار روسا و مسئولین.
✳️سفارش و خرید اجناس.
✳️معامله املاک.
✳️مبادله اسناد.
✳️و ارسال کالا نیک است.
🟣کتابت ادعیه و احراز و نماز و بستن حرز خوب نیست.
💑 مباشرت امشب: (شبِ جمعه)، فرزند پس از فضیلت نماز عشاء امید است از ابدال و یاران امام زمان علیه السلام گردد.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت :
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت)
در این روز ماه قمری ، باعث سرور و شادی می گردد.
💉💉حجامت فصد خون دادن.
#خون_دادن یا #حجامت و فصد باعث زردی رنگ می شود.
😴 تعبیر خواب امشب:
اگر شب جمعه خواب ببیند تعبیرش از ایه ی 6 سوره مبارکه "انعام" است.
الم یروا کم اهلکنا من قبلهم...
و چنین برداشت میشود که خواب بیننده اندک آزردگی ببینید صدقه بدهد تا رفع شود و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن:
🔵 پنجشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز خیلی خوبیست و موجب رفع درد چشم، صحت جسم و شفای درد است...
👕👚 دوخت و دوز:
پنجشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز خوبیست و باعث میشود ، شخص، عالم و اهل دانش و علم گردد.
✴️️ وقت استخاره :
در روز پنجشنبه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا عشاء آخر ( وقت خوابیدن)
❇️️ ذکر روز پنجشنبه نیز: لا اله الا الله الملک الحق المبین
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۳۰۸ مرتبه #یارزاق موجب رزق فراوان میگردد .
💠 ️روز پنجشنبه طبق روایات متعلق است به #امام_حسن_عسکری_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
410.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 😊✋
به پنجمین روز ماه پُر برکت
رمضان خوش آمدید 🌷🍃
امروز براتون آرزو میکنم 🙏
رمضان تون سرشار از اخلاص
ونورانیت🌼💫🌼
عبادات تون قبول حق باشه🙏
صبح زیباتون بخیر🌷🍃
همسران،آینهی آرامش یکدیگرند
زندگی مشترک، مسابقهی برنده و بازنده نیست؛ بلکه مسیری است که هر دو باید در آن رشد کنند.
گاهی لازم است بیشتر بشنویم تا بهتر درک کنیم،
گاهی باید از بعضی حرفها بگذریم تا آرامش بماند،
و گاهی فقط یک آغوش ساده، میتواند تمام خستگیهای روز را از بین ببرد.
همسرتان را همانطور که هست بپذیرید،
با عشق، نه با توقع...
با درک، نه با قضاوت...
آرامشِ زندگی، در همین نگاههای پر از محبت است
آقایان بخوانند
تــو زن ها را نمیشناسی...
آنها یک حافظه عجیب برای
نگهداری وقایع عاشقانه دارند،
هیچکدام از حرف هایت یادشان نمیرود.
حتی میتوانی تشریح لحظه ای را که با یک جمله ات دلشان شکست با جزییات دقیق، دو سال بعد از دهانشان بشنوی.
وعده ها و قول هایت را طوری یادشان میماند که هیچ رقمه نتوانی زیرش بزنی،
ساعت و روز دقیق اولین دوستت دارم گفتنت،
لباسی که در اولین قرار ملاقاتتان به تن داشتی،
لرزش انگشتانت وقتی برای اولین بار دستشان را گرفتی،
حالت چشم هایت وقتی اولین دروغ را از تو شنیدند،
حتی به راحتی می توانند بگویند فلان دروغ را فلان روز گفته ای و واقعیت ماجرا را از خودت بهتر توضیح میدهند.
میدانی زن ها موجوداتی هستند که در عمق رابطه شنا میکنند...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت88 آقا اسماعیل سری تکون داد و گفت متاسفانه سرطان داره. اون زمان شن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت89
نارین بغلم کرد و گفت نترس اتفاق بدی نمیوفته. من دیشب با مراد حرف زدم. براش همه چیز رو توضیح دادم. الانم شوهرتو دید، خودش منتظرته.
میخواستم سهیلو بدم به باباش ولی گریه کرد و نارین گفت اشکال نداره با هم برید تو بذار نوه هاشو ببینه.
با بچه ها وارد اتاق شدم. از چیزی که جلوم میدیدم ماتم برده بود. انگار به جز چشماش دیگه این آدم بابای من نبود. اینقدر لاغر و تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود. تو جوونی پیر شده بود. وقتی دیدمش بغضم ترکید.
آقام گفت بیا جلو.
رفتم جلو و دستشو بوسیدم و بغلش کردم.
آقام گفت حلالم کن سوری. خیلی بهت ظلم کردم. من نباید حرفای مزخرف بقیه رو درمورد دختر خودم باور میکردم.
همیشه تو ذهنم خیال پردازی میکردم که وقتی آقامو دیدم ازش گله و شکایت کنم. بگم چرا با دخترت این کارو کردی!؟ ولی دیگه حالش یه جوری بود که دل سنگو هم آب میکرد و هرچی کینه و ناراحتی داشتم فراموشم شد.
اشکامو پاک کردم و گفتم اشکال نداره شاید هرکس دیگه هم جای شما بود باورش میشد.
آقام با صدای خش داری گفت خدا شاهده شبی نیست که بهت فکر نکنم. خداروشکر که تونستی گلیمتو از آب بیرون بکشی. خدا خیر بده به همه کسایی که کمکت کردن. منِ پدر که عرضشو نداشتم.
_ این حرفا رو نزنید دیگه. هرچی بوده تموم شده رفته.
آقام لبخند تلخی زد و گفت چه بچه های قشنگی داری. اسمشون چیه؟
_ سرور و سهیل.
آقام دستی روی سر سرور کشید و گفت نارین راست میگفت. شبیهشه.
پس نارین موضوع رو به آقام گفته بود.
گفتم آقا دلم نمیخواد هیچکس باخبر بشه ها.
+ خیالت راحت. رازت با من میره تو گور. نارینم به کسی نمیگه. ولی خودت بشین فکراتو بکن. شاید بهتر باشه که پدر و دختر همو بشناسن.
_ نه آقا اصلا نمیتونم همچین ریسکی کنم و زندگیمو به هم بریزم. شاید بزرگتر که شد بگم ولی الان نه.
آقام به تایید سری تکون داد و گفت حلالم میکنی؟
_ معلومه که حلال میکنم. شما هم منو حلال کنید که باعث عذاب و آوارگیتون شدم.
+ خداروشکر که شوهرت آدم خوبیه. باهاش حرف زدم. معلومه شیر پاک خورده اس. حالا دیگه با خیال راحت میتونم سرمو زمین بذارم. هرچند که چند تا بچه ی صغیر پشت سرم میمونن.
_ این حرفا چیه آقاجون؟ هنوز که چیزی معلوم نیست. ایشالا شفا میگیرید