410.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 😊✋
به پنجمین روز ماه پُر برکت
رمضان خوش آمدید 🌷🍃
امروز براتون آرزو میکنم 🙏
رمضان تون سرشار از اخلاص
ونورانیت🌼💫🌼
عبادات تون قبول حق باشه🙏
صبح زیباتون بخیر🌷🍃
همسران،آینهی آرامش یکدیگرند
زندگی مشترک، مسابقهی برنده و بازنده نیست؛ بلکه مسیری است که هر دو باید در آن رشد کنند.
گاهی لازم است بیشتر بشنویم تا بهتر درک کنیم،
گاهی باید از بعضی حرفها بگذریم تا آرامش بماند،
و گاهی فقط یک آغوش ساده، میتواند تمام خستگیهای روز را از بین ببرد.
همسرتان را همانطور که هست بپذیرید،
با عشق، نه با توقع...
با درک، نه با قضاوت...
آرامشِ زندگی، در همین نگاههای پر از محبت است
آقایان بخوانند
تــو زن ها را نمیشناسی...
آنها یک حافظه عجیب برای
نگهداری وقایع عاشقانه دارند،
هیچکدام از حرف هایت یادشان نمیرود.
حتی میتوانی تشریح لحظه ای را که با یک جمله ات دلشان شکست با جزییات دقیق، دو سال بعد از دهانشان بشنوی.
وعده ها و قول هایت را طوری یادشان میماند که هیچ رقمه نتوانی زیرش بزنی،
ساعت و روز دقیق اولین دوستت دارم گفتنت،
لباسی که در اولین قرار ملاقاتتان به تن داشتی،
لرزش انگشتانت وقتی برای اولین بار دستشان را گرفتی،
حالت چشم هایت وقتی اولین دروغ را از تو شنیدند،
حتی به راحتی می توانند بگویند فلان دروغ را فلان روز گفته ای و واقعیت ماجرا را از خودت بهتر توضیح میدهند.
میدانی زن ها موجوداتی هستند که در عمق رابطه شنا میکنند...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت88 آقا اسماعیل سری تکون داد و گفت متاسفانه سرطان داره. اون زمان شن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت89
نارین بغلم کرد و گفت نترس اتفاق بدی نمیوفته. من دیشب با مراد حرف زدم. براش همه چیز رو توضیح دادم. الانم شوهرتو دید، خودش منتظرته.
میخواستم سهیلو بدم به باباش ولی گریه کرد و نارین گفت اشکال نداره با هم برید تو بذار نوه هاشو ببینه.
با بچه ها وارد اتاق شدم. از چیزی که جلوم میدیدم ماتم برده بود. انگار به جز چشماش دیگه این آدم بابای من نبود. اینقدر لاغر و تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود. تو جوونی پیر شده بود. وقتی دیدمش بغضم ترکید.
آقام گفت بیا جلو.
رفتم جلو و دستشو بوسیدم و بغلش کردم.
آقام گفت حلالم کن سوری. خیلی بهت ظلم کردم. من نباید حرفای مزخرف بقیه رو درمورد دختر خودم باور میکردم.
همیشه تو ذهنم خیال پردازی میکردم که وقتی آقامو دیدم ازش گله و شکایت کنم. بگم چرا با دخترت این کارو کردی!؟ ولی دیگه حالش یه جوری بود که دل سنگو هم آب میکرد و هرچی کینه و ناراحتی داشتم فراموشم شد.
اشکامو پاک کردم و گفتم اشکال نداره شاید هرکس دیگه هم جای شما بود باورش میشد.
آقام با صدای خش داری گفت خدا شاهده شبی نیست که بهت فکر نکنم. خداروشکر که تونستی گلیمتو از آب بیرون بکشی. خدا خیر بده به همه کسایی که کمکت کردن. منِ پدر که عرضشو نداشتم.
_ این حرفا رو نزنید دیگه. هرچی بوده تموم شده رفته.
آقام لبخند تلخی زد و گفت چه بچه های قشنگی داری. اسمشون چیه؟
_ سرور و سهیل.
آقام دستی روی سر سرور کشید و گفت نارین راست میگفت. شبیهشه.
پس نارین موضوع رو به آقام گفته بود.
گفتم آقا دلم نمیخواد هیچکس باخبر بشه ها.
+ خیالت راحت. رازت با من میره تو گور. نارینم به کسی نمیگه. ولی خودت بشین فکراتو بکن. شاید بهتر باشه که پدر و دختر همو بشناسن.
_ نه آقا اصلا نمیتونم همچین ریسکی کنم و زندگیمو به هم بریزم. شاید بزرگتر که شد بگم ولی الان نه.
آقام به تایید سری تکون داد و گفت حلالم میکنی؟
_ معلومه که حلال میکنم. شما هم منو حلال کنید که باعث عذاب و آوارگیتون شدم.
+ خداروشکر که شوهرت آدم خوبیه. باهاش حرف زدم. معلومه شیر پاک خورده اس. حالا دیگه با خیال راحت میتونم سرمو زمین بذارم. هرچند که چند تا بچه ی صغیر پشت سرم میمونن.
_ این حرفا چیه آقاجون؟ هنوز که چیزی معلوم نیست. ایشالا شفا میگیرید
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
#رفتار_با_مادرشوهر
🟣 صبر و تحملتان را بالا ببرید:
انتظار نداشته باشید که همه به طور خودکار ورود شما را به خانواده جدید خوشامد بگویند.
ممکن است به گروه افراد خوش شانسی تعلق داشته باشید که با آغوش باز مادرشوهر پذیرفته میشوند یا شاید از بدو ورود مشکلاتی برایتان پیش بیاید.
🔺 به هر حال باید بدانید برای شناخت خانواده جدیدتان به زمان بیشتری نیاز دارید و باید صبر و تحملتان را بالا ببرید.
#تغییر_جزئی_و_نتیجهی_بزرگ
💠 گاهی بین زن و شوهر سر قضیهای #مشاجره میشود و زن یا مرد به همسرش میگوید: "مطمئنم فلان مطلب را به من #نگفتی" و همسرش نیز با عصبانیت میگوید: "گفتم!" و سر همین قضیه، بگو مگو و مشاجرهی سختی رخ میدهد.
💠 پیشنهاد میشود با یک تغییر جزئی در #الفاظ خود از ایجاد مشاجره و تشدید شدن ناراحتی و عصبانیّت یکدیگر جلوگیری کنید! مثلاً به همسرتان بگویید: "اگر فلان مطلب را گفتی شرمنده من #نشنیدم." یعنی کلمهی "شرمنده نشنیدم" را بجای کلمه "نگفتی" به کار ببرید تا همسرتان #عصبانی نشده و فضای زندگی متشنّج نگردد.
💑سیاستهای همسرداری
"لطفا پا توی کفش خانوادهها نکنید...!"
✅اولین قانونی که شما و همسرتان در تلخترین لحظات زندگی مشترکتان باید به آن پایبند باشید، قانون «منع توهین» است.
👈 نه شما و نه شریک زندگیتان، حتی در بدترین لحظات و در اوج عصبانیت هم حق ندارید به خانواده هم توهین کنید و از بدگویی به خانواده هم به عنوان راهی برای کنترل شریک زندگی یا انتقام گرفتن از او استفاده کنید.💜💜
#حریم_خصوصی
💠 زندگی زناشويی مثل تئاتر است:
👥 مردم، صحنهی زيبا و آراستهی آن را میبينند؛
🔺درحالی که زن و شوهر با پشت صحنهی درهم ريخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
🔅 پس هرگز اجازه ندهید کسی از خارج از صحنه درباره زندگی شما اظهار نظر کند
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت89 نارین بغلم کرد و گفت نترس اتفاق بدی نمیوفته. من دیشب با مراد حر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
هرکس از حال خودش بهتر خبر داره. دیگه کار من تو این دنیا تموم شده. دوا و دکترم بی فایدس. باید منتظر بمونم ببینم کی خدا ازم راضی میشه و تمام.
حال آقام اصلا خوب نبود و متاسفانه حرفاش حقیقت داشت و به نظر نمیومد موندنی باشه.
دو سه روزی اونجا موندیم ولی مرتضی به خاطر کارش نمیتونست بیشتر بمونه. بهم گفت تو و بچه ها بمونید ولی من نمیتونستم آب شدن آقامو تماشا کنم. علاوه بر این اونجا بودن حالمو بدتر میکرد چون یاد گذشته میوفتادم.
بعد از سه روز ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. جسمم برگشته بود ولی همه ی فکر و ذکرم اونجا بود.
دو ماهی گذشت و تو این مدت دو بار دیگه هم رفتیم بهشون سر زدیم ولی آخرین باری که اونجا بودیم دقیقا شبی که رسیدیم اونجا آقام حالش بد شد و با خودمون آوردیمش شهر و بردیمش بیمارستان ولی دیگه عمرش به دنیا نبود و به رحمت خدا رفت.
تواین دو ماه چند بار دیده بودمش و مدام این صحنه تو ذهنم تکرار شده بود ولی بازم آسون نبود. برام خیلی ضربه ی سنگینی بود و خیلی گوشه گیر شده بودم. همش خودمو سرزنش میکردم و میگفتم آقام از غصه ی زندگی من به این روز افتاد. تو اون مدت اینقدر مرتضی دور و ورمو گرفت که بالاخره یکم تونستم خودمو جمع و جور کنم.
تقریبا یک سالی از مرگ آقام میگذشت و دیگه از موقعی که رفته بود مرتب به ننه اینا سر میزدیم و در حد توانم کمکشون میکردم. هرچند که آقام تو زمان حیاتش وضع مالی بدی نداشت ولی خب دیگه بعد مرگش زیاد پولی نداشتن و با اجاره ی زمینای آقام گاهی یه پولی گیرشون میومد. تو همین رفت وآمدا به ده یک بار فائزه گفت دلم میخواد ما هم یه بار باهاتون بیایم روستا و خانوادت و اونجا رو ببینیم.
منم که خیلی دوسشون داشتم از پیشنهادش استقبال کردم و قرار شد با هم بریم روستا.
همگی سوار ماشین ما شدیم و راه افتادیم سمت روستا. به اصرار من علی رفت جلو و منو فائزه و بچه ها عقب نشسته بودیم ولی مهگل بهانه ی باباشو گرفت و رفت جلو تو بغل علی نشست. تو مسیرمون یه گردنه ی خیلی تند و تیز بود که اون زمان حفاظ درست و حسابی هم نداشت و گذشتن از اونجا خیلی احتیاط میخواست.
دقیقا همون جا بودیم که همونطور که غرق صحبت بودیم صدای بوق های ممتد از پشت سرمون بلند شد.
#داستان
پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید..
دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری..
پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.
دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم..
مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند..
پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.
آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم.
آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند
آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.
آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند..
شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.
این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.