"« #سرزنش » و «سرکوفت» آفت زندگیاند!"‼️
❎ یکی از رفتارهای مخربی که اثرات زیانآور و جبرانناپذیری بر روابط بین همسران جوان به خصوص در دوران عقد داره، سرزنش و تحقیر و خرد کردن شخصیت یکدیگر است.
🔹 تو همینی دیگه!
🔸 گوش نکردی حالا بکش!
🔹 صد بار گفتم این کار رو نکن!
🔸میدونستم این جوری میشه...!
🔹 بفرما اینم نتیجهی هنر جنابعالی!
✅ اگر همهی ما میتونستیم گاهی خودمون را به جای طرف مقابلمون بذاریم، شاید خیلی از مشکلات و مسائل لاینحل زندگی هرگز اتفاق نمیافتاد.
#اینگونه_نباشیم
✨﷽✨
#آقایون_بخوانند
✍🏻میدونی آقا؟ خانم ها طبع لطیفی دارن. از صبح چشمشون به دره تا مردشون رو ببینن.
👈🏻غذا می پزن، بچه رو می خوابونن، به خودشون میرسن همه واسه اینه که شما کیف کنین، عاشقشون بشین و جذابیت زنانه ش رو شکوفا کنین. 😍
❌حالا اینکه هر وقت از راه میاین بگین خسته این دل خانم رو میشکنه.
‼️از قدیم گفتن سر شکسته رو میشه درمون کرد، دل شکسته رو نه!
✅پس همیشه یه جمله رو اویزه گوشتون کنین:
مشکلات را در جاکفشی بگذارید و با لبخند وارد شوید.
#با_همسرتان_همدردی_کنید
اجازه دهید همسرتان در رابطه با مشکلاتش صحبت کند حتی اگر شنیدن این مشکلات برای شما خوشایند نباشد یا ناراحت شوید .
برای مثال : اگر همسرتان به شما می گوید که در حال ورشکست شدن می باشد به جای اینکه به او بگویید : نه ! من طاقت ندارم ، جواب فامیل را چه بدهم از این پس چطور زندگی کنیم و یا سوالاتی بدین سبک ...
با همسرتان همدردی کنید اجازه دهید او به صحبت هایش ادامه دهد از او بپرسید حالا چه فکری دارد ؟ چه طور می توانید با هم راه حلی پیدا کنید ؟
💞فراموش نکنید همسرتان به کمک ،همدلی و همدردی شما نیازمند است نه ملامت و افکاری که دردهای او را مضاعف کنند .👌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت91 از بین رفت. بچه در جا ضربه مغزی شده بود. علی هم وضعش وخیمه، تو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت92
خلاصه با مرتضی بردیمش خونه ی خودمون. هرچی باهاش حرف میزدم اصلا جواب نمیداد حتی گریه هم نمیکرد. از طرفی برای دفن مهگل مردد مونده بودیم که صبر کنیم وضعیت علی مشخص بشه و فائزه به خودش بیاد یا نه. یکی دو روز گذشت ولی دیدیم ممکنه شرایط حالا حالاها تغییری نکنه و درست نبود بچه همینجوری تو سردخونه بمونه. با هماهنگی با خانواده ی علی و فائزه و خاله ی مهگل بچه رو به خاک سپردیم و براش مراسم گرفتیم. تو مراسمش بالاخره انگار فائزه از شوک درومد ولی اینقدر بی تابی کرد که داشت از بین میرفت و هر روز مجبور بودیم ببریمش درمانگاه و بیمارستان.
تو اون روزا تنها چیزی که به نظر میومد حال فائزه رو بهتر میکنه وجود سرور بود. سرور هم با همون سن کمش میفهمید که حال فائزه خوب نیست و همش سعی میکرد باهاش حرف بزنه و بغلش میکرد و بهش محبت میکرد. طوری شده بود که حتی شبا هم دیگه پیش ما نمیخوابید و پیش فائزه میخوابید.
بالاخره بعد از چند هفته حال علی رو به بهبودی رفت و خطر رفع شد و منتقلش کردن به بخش.
وقتی به فائزه خبر دادم که حال علی بهتر شده لبخند کمرنگی زد و گفت خداروشکر.
فکر میکردم خیلی خوشحال بشه ولی انگار دیگه هیچی خوشحالش نمیکرد.
علی رو که میخواستیم از بیمارستان ترخیص کنیم بهش گفتیم مدتی خونه ی ما بمونه تا من بتونم حواسم به جفتشون باشه ولی به خاطر شرایط بد روحی ای که داشت قبول نکرد و به همین علت فائزه هم باهاش رفت خونه ی خودشون. همون شب ساعت حدودای دو بود که با صدای زنگ در از خواب پریدیم.
خیلی ترسیده بودم. گفتم مرتضی این دیگه کیه؟ یا خدا! من دیگه تحمل خبر بد ندارم.
مرتضی گفت آروم باش سوری. ان شاالله چیز بدی نیست.
از سر جاش بلند شد و رفت درو باز کرد و صدای فائزه به گوشم خورد. منم سریع رفتم بیرون و دیدم داره گریه میکنه.
رفتم جلو و گفتم چته فائزه؟ علی طوری شده!؟
فائزه بغلم کرد و گفت نه، علی خوبه. ولی من خوب نیستم. میشه من اینجا باشم؟ وقتی سرور کنارمه دلم آرومتره. انگار مهگلمو تو وجودش میبینم.
دستی روی صورتش کشیدم و اشکاشو پاک کردم وگفتم چرا نمیشه؟ بیا تو. فقط علی چی میشه؟ تنها که نمیشه بمونه!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت92 خلاصه با مرتضی بردیمش خونه ی خودمون. هرچی باهاش حرف میزدم اصلا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت93
سوری
من نمیدونم. بهش گفتم ولی راضی نشد بلند شه اونم بیاد.
به مرتضی نگاهی کردم و گفتم حالا چکار کنیم؟
مرتضی دستی روی چشمای خواب آلودش کشید و گفت شما اینجا باشید من میرم پیشش.
فائزه رو بردم داخل و جاشو کنار سرور انداختم تا بخوابه و مرتضی هم کلید رو ازفائزه گرفت و رفت پیش علی بمونه.
چند روز همینطوری گذشت، زندگیمون حسابی به هم ریخته بود ولی چون خودمو مقصر این اتفاقات میدونستم دلم میخواست هرکاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم.
بعد چند روز مرتضی برگشت خونه و گفت حال علی خیلی بهتر شده و مجبورم کرد برگردم خونه. میگفت دیگه راضی نیستم بیشتر از این اذیت بشی. خیلیم بهش اصرار کردم ولی دیگه قبول نکرد که بمونم.
اون لحظه فائزه خودشو مشغول بازی با سرور کرده بود و چیزی نمیگفت.
مرتضی رفت کنارش نشست و گفت فائزه خانم؟
فائزه نگاه منتظرش رو به مرتضی دوخت.
+ خودت خوب میدونی که تو رو مثل خواهرم میدونم و برای من و سوری خیلی عزیزی و قدمت تا ابد رو چشم ماست ولی با این شرایط خودت و علی بهتر نیست پیشش باشی؟
فائزه نگاهی به من و بعد به مرتضی انداخت و گفت حق دارید حتما از دستم خسته شدید. بالاخره مهمون یه روز دو روز نه اینهمه وقت.
+ اصلا اینجوری نیست که فکر میکنی ولی آخه علی آقا هم گناه داره. شما الان بیشتر از همیشه باید هوای همو داشته باشید و به هم کمک کنید که دوباره زندگیتون سر پا بشه.
فائزه نگاهش رو به گلای قالی دوخت و گفت زندگی ما دیگه سر پا نمیشه.
به مرتضی اشاره کردم که بره تو اتاق تا خودم باهاش حرف بزنم.
نشستم کنارش و گفتم تو روزای بدتر از اینم داشتی و فکر میکردی دیگه هیچی درست نمیشه ولی شد. یادته چقدر به خاطر از دست دادن علی ناراحت بودی. خدا بزرگه بازم میتونید از بهزیستی بچه بیارید. اگه قوی باشی همه چیز درست میشه.
با چشمای بی فروغش نگام کرد و گفت دیگه از قوی بودن خستم. دیگه متلاشیم.
دلم براش خون بود ولی اونقدر باهاش صحبت کردم که بالاخره راضی شد برگرده پیش علی.
فائزه همون روز برگشت ولی هر روز میومد بهمون سر میزد البته بیشتر هدفش دیدن سرور بود. حساسیتش رو سرور اینقدر زیاد شده بود که گاهی اذیت میششدم
📚#حکایت
ثروتمندی همه هستی خود را به زن و فرزندان می بخشد و چون از هستی تهی میشود کم کم از او رو برگردانیده تا از خانه نیز اخراجش می کنند.
وی با مشورت یک دوست دانا با اندک اندوخته ای که داشت جعبه خاتم اعلائی خریده در آن را قفل زده با خود حمل میکند بصورتی که لحظه ای آن را از خود جدا نمیکرد و چو میاندازد که اصل ثروتم که جواهرات گرانقیمتی است درون این جعبه میباشد.
خبر به گوش فرزندان رسیده کم کم خود را به او نزدیک می کنند روزی این پسر وی را به خانه اش برده پذیرائی میکند روز دیگر آن داماد تا بر سر نوبت که کدام یک حق نگهداری از پدر پیرشان را دارند به نزاع با هم بر می خیزند.
پدر به میانشان کلانتری نموده و ماهی خدمت خود را بعهده یکی و ماه دیگر به عهده دیگری میگذارد و هر کدام نیز تا رضایت پدر را بدست آورند برایش سنگ تمام می گذارند.
تا روزی پدر همه را جمع نموده و میگوید بر شما روشن است که من حق پدری را بر شما تمام کرده ام، این جعبه و هر چه در آن است نزد معتمد محل میگذارم تا بعد از مرگ به تساوی بین شما قسمت شود. مدتها می گذرد تا این که پدر فوت میکند.
و بعد از مراسم فرزندان به اتفاق نزد معتمد رفته و خواستار تقسیم جواهرات جعبه میشوند و چون درب آن را باز می کنند می بینند که درون آن یک آلت الاغ و تکه کاغذی است که در آن نوشته شده:
این آلت الاغ در ماتحت کسی که تا زنده است اموال خود را به زن و فرزند بدهد...🤦♂
#سیاست_های_زندگی_موفق
رابطه ای كه#احترام يكی از ركن هاش باشه
موندگاريش تضمين ميشه
حتی اگه تموم بشه!
تصويرش تمام قد و قشنگ باقی ميمونه...
آقایان بخوانند👇
📌نقش پـدر خانه
💠 زمانی که پدر نقش موثری در خانه ایفا نمیکند، تمام مسئولیتهای بچهها برعهده مادر میافتد و مادر همیشه احساس خستگی و عصبی بودن و حتی افسردگی دارد.
👈 این مساله باعث میشود مادر نتواند وظایف مادری و همسرداری خود را به خوبی انجام دهد و روابط گرم و موثری با بچهها و همسر نخواهد داشت!
👈 پدر باید ساعتی در روز کنار بچهها باشد تا مادر بتواند برای خودش وقت بگذارد و به کارهای مورد علاقهاش بپردازد.
👈در غیر این صورت مادر همیشه از نظر روانی و جسمی توان لازم را برای ایفای نقش مادری و همسرداری نخواهد داشت.
کمک مرد در خانه
❗️چه کار کنم همسرم تو کارهای منزل بیشتر بهم کمک کنه؟
❓یکی از سؤالاتی که خیلی از خانم ها دنبال جوابش هستن اینه که « چه کار کنم همسرم تو کارای منزل بیشتر بهم کمک کنه؟»
✅در پاسخ به این سؤال بهتره چند نکته رو مد نظر قرار بدید؛
🔻نکته اول؛
رعایت اقتدار همسرتونه؛ یادتون باشه مهمترین چیزی که باید رعایت کنید، حفظ اقتدار ایشونه. هر چی باشه شما در سایه همین اقتداره که احساس آرامش می کنید، پس بهتره به جای جملات دستوری با استفاده از جملات سؤالی ذهن همسرتون رو به سمتی ببرید که خودش راه حل بده.
👈مثلا اگه می خواهید تغییری تو دکوراسیون منزل ایجاد کنید ولی دست تنها هستید می تونید از همسرتون بپرسید: «به نظرت چه جوری می تونیم این مبل ها رو بچینیم که فضای کمتری بگیره تا بتونیم یه میز هم کنارش بذاریم؟» و بعد با دقت به راه کارهایی که میده گوش بدید، اونوقت در فرصت مناسب پیشنهاد خودتون رو مطرح کنید و همراهش مزایا و معایبش رو هم به صورت منطقی بگید( یادتون باشه مردا از پیشنهادات منطقی استقبال می کنن)
⬅️مردا معمولا وقتی راه حلی پیشنهاد می کنن حاضرن هر کاری انجام بدن تا ثابت کنن راه حلشون درسته مگر اینکه واقعا کار سختی باشه که در این صورت هم خودشون اونو اصلاح می کنن و شما با این کار عملا با یه تیر دو نشون زدید؛ یعنی هم نظرتون رو مطرح کردید و هم اقتدار همسرتون رو حفظ کردید.
🔻نکته دوم؛
مردا به دلیل مسؤلیت هایی که بیرون از منزل برعهده دارن معمولا خسته از سر کار بر می گردن و همین مسأله این دید قالبی رو ایجاد می کنه که چون اونا بیرون منزل مشغولن پس مسؤلیتی در قبال کارای منزل ندارن( البته این تفکر به گذشته ها و سبک های تربیتی والدین اونا هم ممکنه برگرده).
حالا اگه می خواید این دید قالبی تغییر کنه بهتره اول شرایطش رو فراهم کنید. ❗️یادتون باشه مردا وقتی از سر کار بر می گردن خونه نیاز به درک و همدلی دارن و ترجیح می دن اول یه کوچولو برن تو غار تنهایی و یا با غذا خوردن در محیطی ساکت و بدون سر و صدا کسب انرژی کنن بعد آروم آروم که خلقشون بهتر شد می تونید در خواست هاتونو مطرح کنید.
🔻نکته سوم اینکه؛
اگر همسرتون کاری برای شما انجام داد دوست داره ازش تشکر کنید. تجربه نشون داده اگه درخواست های همسران به صورت محترمانه و محبت آمیز و همراه با تشکر مطرح بشه بعد از مدتی مشارکت در کارهای منزل تبدیل به روال عادی در زندگی می شه و دیگه لازم نیست مدام مطرح کنید.
🔻نکته چهارم اینه که؛
مردا معمولا روی یه کار می تونن تمرکز کنن، پس همه کارهای منزل رو یه مرتبه روی سر اونا آوار نکنید ، چرا که باعث نارضایتی و دلخوری اونا می شه و کم کم از شما فاصله می گیرن.
✔️پس بهتره درخواست هاتون رو به تدریج مطرح کنید و بعد از انجام هر کار پاداش لازم رو که همون تشکر و احساس رضایت قلبیه به اونا عرضه کنید.
🔻نکته پنجم؛
یه اصل طلایی می گه: « اگه شوهرت ازت راضی باشه و دوستت داشته باشه حاضره برای جلب رضایتت هر کاری انجام بده» پس خانم های محترم با دادن حس اقتدار به همسرتون اونا رو شیفته خودتون کنید.
🔻نکته ششم؛
اگه همسرتون کاری رو درست انجام نداد، اونو سرزنش نکنید بلکه طوری رفتار کنید که به جای اینکه اقتدارش بره زیر سؤال سعی کنه دفعه بعدی بیشتر حواسشو جمع کنه.
👈مثلا اگه همسرتون رو فرستادید میوه بخره ولی میوه های خوبی نخریده، بهش نگید: «این چیه که خریدی؟!!» بلکه بگید: « چه میوه فروش بی انصافی بوده، ببین چه میوه هایی داده دست مشتری!» یا مثلا بگید: «این میوه فروشی میوه هاش خوب نیست، کاش دفعه بعد از یه جای دیگه خرید کنیم!».
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت93 سوری من نمیدونم. بهش گفتم ولی راضی نشد بلند شه اونم بیاد. به م
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت94
🌸🍃
حتی توی تربیتش هم خیلی دخالت میکرد و من جلوی فائزه جرئت نداشتم به سرور بگم بالای چشمت ابروئه. از رفتاراش خیلی کلافه بودم ولی دندون رو جگر میذاشتم و تحمل میکردم.
چند ماهی همینجوری گذشت. یه روز که طبق معمول فائزه خونمون بود سرور اینقدر اذیت و شیطنت کرد که یه ظرف رو زد شکوند. به قدری ترسیده بودم که تا خواست تکون بخوره کنترلمو از دست دادمو سرش داد زدم که تکون نخور شیشه میره تو پات و دعواش کردم.
سرور هم زد زیر گریه و دیگه آروم نمیشد. فائزه اومد بغلش کرد و آرومش کرد و منم مشغول جارو کردن شیشه ها شدم. کارم که تموم شد و از آشپزخونه رفتم بیرون دیدم سرور لباساش عوض شده و تو بغل فائزه هست.
تا اومدم چیزی بگم فائزه گفت من سرور رو میبرم خونه ی خودمون امشب اونجا باشه که تو هم اینقدر با این اعصاب درب و داغونت بچه رو سر خورده نکنی و استراحت کنی.
دیگه نتونستم سکوت کنم و گفتم فائزه دیگه داری زیاده روی میکنی. میدونم سرور رو خیلی دوس داری ولی با این رفتارا فقط باعث میشی لوس بار بیاد و دیگه برای حرف من تره هم خورد نکنه.
فائزه بی توجه به حرفم بچه به بغل رفت سمت در و کفششو پاش کرد. از این همه زورگویی و بی اعتناییش به من که مادر بچه بودم ماتم برده بود.
رفتم جلو و گفتم فائزه با تو هستما. بچه رو بده به من.
فائزه با اخم گفت نترس نمیخورمش. فردا خودم میارمش. میخوام اعصابت بیاد سر جاش.
_ اگه تو اجازه بدی اعصاب من سر جاشه. نمیشه که فقط قربون و صدقه ی بچه رفت. یه جایی هم باید بفهمه کارش غلطه. لطفا با این حرکات نذار بینمون مشکلی پیش بیاد.
فائزه که انگار باورش نمیشد که من جلوش وایسادم و دارم از خودم دفاع میکنم با حالت قهر بچه رو گذاشت زمین و همونطور که به سمت در میرفت گفت تا دیروز میخواست سر به نیستش کنه حالا برای من شده مادر همه چیزدان.
اینو گفت و درو محکم به هم کوبید و رفت.
سرور وقتی دید فائزه درو بست و نبردش زد زیر گریه و بهانه گیریش شروع شد. چون بار اولم بود اینجوری داشتم از خودم دفاع میکردم خیلی خودمو سرزنش کردم و سریع پشیمون شدم و میخواستم برم دنبالش ولی با وجود سرور و سهیل نمیشد. برای همین با اعصاب به هم ریخته برگشتم داخل.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️در انتهای شب
💫چشمانٺ
❄️را آرام برهم بگذار
💫بگـــــو:
❄️امشب، با همہ زیباییهایش
💫ماڸ مڹ اسٺ
❄️و با امید فردایے زیباٺر
💫 خودٺ را بخدایـت بسپار
شبتون زیبا و در پناه خدا ❄️