eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 💠 آقایان باید بدانند که در مقابل كوچكترين تغييرات خود از قبيل رنگ مو يا لباس جديد حساس هستند. 💠 لذا پس از این تغییرات منتظر همسرشان هستند. 💠 نسبت به اين تغييرات واكنش نشان دهيد و از همسرتان تعريف و تمجید کنید و آن را بهانه‌ای برای ابراز محبت قرار دهید تا باعث و گرمی روابط شود. 💠 جملاتی مثل : "به به چه خانم شدی"، "چقدر بهت میاد"، "تو دل بروتر شدی" و جملات دیگری که یقیناً محبّت را بین شما بیشتر می کند
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت96 🍃🌸 قلبم داشت از جاش درمیومد. دیگه حالم دست خودم نبود. همش م
📜 🩷 مرتضی که متوجه حال بد من شد اومد و گفت به جون سرور پیداش میکنم تو فقط آروم باش ولی مگه میشد آروم باشم؟ همش فکر میکردم اگه دیگه دستم بهشون نرسه چکار کنم؟ قلبم از فائزه شکسته بود. چطور بعد اون همه محبتی که بهش کرده بودم دلش راضی شده بود باهام همچین کاری کنه؟! مرتضی برام یه مسکن آورد و گفت تو اینو بخور و بخواب من میرم دنبالشون بگردم. باید ترمینال رو هم بگردم. هرچی گفتم منو هم ببر قبول نکرد و من و سهیل خونه موندیم و علی و مرتضی رفتن دنبالشون. با وجود نگرانی زیاد ولی با خوردن مسکن بالاخره چشمام سنگین شد و خوابم برد. صبح با صدای گریه ی سهیل چشمامو باز کردم و دیدم مرتضی هنوز نیومده. به سهیل رو آروم کردم و چشمم به در بود که یه خبری برسه. یکم بعد سر و کله ی مرتضی پیدا شد. از بی خوابی و خستگی پای چشماش گود افتاده بود. سریع دویدم جلوش و گفتم چی شد؟ با ناراحتی گفت انگار آب شده رفته تو زمین ولی من پیداشون میکنم. به کلانتری هم موضوع رو اطلاع دادیم. حتما یه جا گیر میوفته. علی میگه طلاها و لباساشم برده. عجب ماری تو آستینمون پرورش دادیم. دوباره اشکام پایین اومدن و گفتم مرتضی منو ببخش. باید به حرفت گوش میدادم و دیگه بهش رو نمیدادم ولی اینقدر خوب نقش بازی کرد که گول خوردم و دلم سوخت. خدایا با بچم منو امتحان نکن. مرتضی اومد نشست و گفت از زیر سنگم شده پیداشون میکنم توکلت به خدا باشه. حداقل میدونیم حال سرور خوبه. درسته که دزدیدتش ولی میدونیم که باهاش خوبه و دوسش داره و از این نظر خیالمون راحته. _ ولی بچم ما رو نبینه میترسه. بالاخره میفهمه شرایط عادی نیست. کسی که اینقدر دیوونس که بچه ی منو دزدیده شاید کارای دیگه ای هم ازش بربیاد. + به دلت بد راه نده! خدا بزرگه. روزها میگذشتن و هیچ خبری ازشون نبود. دیگه نه شبمو میفهمیدم و نه روزم. زندگی برام سیاه شده بود. اینقدر غذا نخورده بودم و حرص خورده بودم که در عرض چند روز حالم بد بودو دیگه مجبور بودم به سهیل شیر خشک بدم. من تو زندگیم بدبختی زیاد کشیده بودم ولی هیچ کدوم اونجوری داغونم نکرده بود که دوری سرور سرم آورده بود.
همسرداری 💠 حل اختلافات تو زندگی زن و شوهری، اختلافات طبیعیه و همیشه پیش میاد. مهم اینه که به جای دعوا و قهر، بشینین و با هم صحبت کنین 👌 هر دوتون باید حاضر باشین یه ذره کوتاه بیاین و راه‌حلی پیدا کنین که برای هر دو طرف قابل قبوله ✅ با این روش، اختلافا می‌شن پلی برای نزدیک‌تر شدن😌
☘داستان☘ 😱دیدن حالت واقعی نماز گزار در نماز ☀️روزی سید رضی قدس سره به نماز برادرش سید مرتضی اقتدا نمود ولی در بین نماز قصد فرادا کرده ، نماز را به تنهایی و بدون جماعت خواند . 👈وقتی که به خانه مراجعت کردندسید مرتضی برادر بزرگتر، نزد مادر به گلایه و شکایت پرداخت که برادر کوچکش نماز را فرادا کرده وبا ما به جماعت نخواند. ❣مادر هم سید رضی را مورد مذمت و عتاب قرار داد. 🌹سید رضی در پاسخ گفت : علت اینکه من نمازم را فرادا خواندم این بود که در اثنای نماز که به برادرم اقتدا کرده بودم ناگهان دیدم برادرم به خون زنان غوطه ور است . من از مشاهده این حال متعجب و متحیر شدم و به ناچاری نمازم را فرادا کردم . 👈سید مرتضی باتعحب نیز گفته ی برادرش را تصدیق نمود و گفت : موقع رفتن به مسجد در بین راه زنی مساله حیض را از من سوال نمود و آن باعث شد که من در اثنای نماز یک مرتبه ازیادخدا غافل شده به یاد آن مساله افتادم و درباره آن مساله فکر کردم.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری مرتضی که متوجه حال بد من شد اومد و گفت به جون سرور پیداش میکنم تو فق
📜 🩷 مرتضی هم بهتر از من نبود. خونمون شده بود عین قبرستون، بی روح و سرد و پر ازغم. صبح تا شب مینشستم تو اتاق سرور و لباساشو بغل میکردم و گریه میکردم. تقریبا یک ماهی میگذشت و نه پلیس تونسته بود پیداشون کنه و نه خودمون. دیگه از پیدا شدنش دست شسته بودم که یه روز زنگ در خونه رو زدن. درو که باز کردم دیدم یه خانم جوون پشت دره. گفتم بفرمایید؟ خانمه با تردید پرسید اینجا منزل آقای کلاهیه؟ _ بله شما؟ + راستش من آگهی گم شدن دخترتون رو تو روزنامه دیدم. با این حرفش یه نور امیدی تو دلم روشن شد و با خوشحالی گفتم شما چیزی میدونید؟ + راستش مطمئن نیستم ولی وظیفه ی خودم دونستم بیام بهتون اطلاع بدم. به شماره تلفنی هم که گذاشته بودید زنگ زدم ولی همش اشغال بود دیگه اومدم اینجا بگم تو کوچه ی ما یه خانم و بچه ای ساکن شدن که چند باری دورادور دیدمشون و به نظرم خیلی شبیه عکسی که داده بودین اومدن. احتمال زیاد میدم که خودشون باشن. از خوشحالی پریدم بغل خانمه و صورتشو چند بار بوسیدم و گفتم خدا خیرتون بده میشه آدرسو بهم بدید؟ _ خانمه آدرسو برام نوشت و گفت ان شاالله که خودش باشه ولی اگه نبود منو ببخشید چون خودمم دو به شک هستم. ازش تشکر کردم و سریع لباسامو پوشیدم و سهیلو برداشتم و رفتم سمت کارگاه. تو راه فقط از خوشحالی اشک میریختم. وقتی رسیدیم موضوعو به مرتضی گفتم و سریع با هم راه افتادیم سمت همون آدرس. وقتی رسیدیم دیدیم شاید اگه خودمون مستقیم بریم دم در یه جوری ببینتمون و درو باز نکنه برای همین به یه خانمی که داشت از اونجا رد میشد موضوع رو گفتیم و قرار شد اون در بزنه و بکشونتش دم در تا ما قایم بشیم و ببینیم خودشه یا نه و بعد بریم جلو. ماشینو چند تا خونه اون طرف تر پارک کردیم و نشستیم داخل و قرار شد اون خانم به بهانه ی دعوت کردن فائزه به سفره و مولودی بره در خونش. زنگ درو که زد تا زمانی که در باز شد هزار بار تو دلم خدا رو صدا زدم که واقعا خودش باشه و بچم بهم برگرده. چند لحظه بعد در باز شد و چهره ی فائزه رو دیدم. میخواستم همون موقع پیاده بشم و برم سرور رو ازش بگیرم و هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم ولی مرتضی جلوم رو گرفت و گفت حالا که مطمئن شدیم بذار قانونی اقدام کنیم تا دیگه از این غلطا نکنه.
💑 🌿 به قلب همسرتان راه بیابید ✔️راهکارها ⭕️ وقتی که از وسایل او استفاده می کنید، آن ها را سر جایش بگذارید. ⭕️ اگر همسر شما می خواهد ساکت بنشیند، به او فشار نیاورید که صحبت کند، ولی به او اجازه دهید بداند هر هنگام که احتیاج به صحبت کردن دارد، شما آماده گوش دادن به حرفهای او هستید. ⭕️ ازدواج های موفق بر پایه چیزهای کوچکی بنا شده، هر روز کاری کنید تا عشق و علاقه خود را ثابت کنید. ⭕️ با همدیگر زیاد بخندید، این مسئله باعث می شود که از بعضی لحظات دشوار، به راحتی بگذرید. ⭕️ بعضی اوقات دید شما با دید همسرتان نسبت به مسایلی متفاوت است، سعی نکنید بر او غلبه کنید، به قول معروف مطلب را (کش) ندهید. ⭕️ یک فایده ازدواج این است که هنگامی که احساس می کنید دیگر عاشقش نیستید یا او این طور فکر می کند، شما را در کنار هم نگه می دارد، تا دوباره عاشق هم شوید. ⭕️ برای او وسایل ارزان نخرید
🔴 💠 اگر مجبور باشید ساعتی در کنار یک دیوانه‌ی خطرناک سر کنید یقیناً در این مدت قلق او را به دست می‌آورید تا در امان باشید. به فرض اگر قاشق شما به ته بشقاب بخورد و با صدای آن، عصبانی می‌شود مواظب خواهید بود تا قاشق شما به ته بشقاب نخورد. 💠 از مهمترین اصول در جلوگیری از دعوا، عصبانیت و بدزبانی همسر این است که قِلِق همسرتان را بشناسید و بهانه‌ی عصبانیت و بدزبانی او را ایجاد نکنید. 💠 لازمه‌ی اینکار، شناخت توقّعات و گلایه‌های پرتکرار ولو بیجای همسر است. تا با مدیریت رفتار و گفتار خود، فضای خانه را از تشنّج دور نگه دارید . 💠 و البته نتیجه‌ی این مراقبت و مدیریت که نوعی مبارزه با هوای نفس است، کسب محبوبیت برای شماست و به تدریج صفات ناپسند همسرتان اصلاح خواهد شد.
573.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنهایی بهتر از بودن با کسانیست که بودنشان دروغ محض است. دلشان که هیچ.... حواسشان هم به تو نیست و فقط زمانی با تو هستند که کسی را ندارند
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت99 مرتضی هم بهتر از من نبود. خونمون شده بود عین قبرستون، بی روح و
📜 🩷 اون خانم که از فائزه خداحافظی کرد و در بسته شد مرتضی گفت تو پیاده شو سر کوچه وایسا که جایی نره تا من سریع برم مامور بیارم. تا مرتضی بره و برگرده چند بار هی میخواستم برم در بزنم و بچمو بگیرم ولی به سختی خودمو حفظ کردم. همون یه ربع نیم ساعت اندازه ی یه عمر برام گذشت تا مرتضی با دو تا مامور که یکیشون خانم بود برگشت و چهار تایی رفتیم در خونه و در زدیم. یه دقیقه بعد در باز شد و چهره ی فائزه مثل جن زده ها شد. تا ما رو دید میخواست درو ببنده ولی ماموره مانع شد و گفت شما بچه ی این خانم و آقا رو پیش خودت نگه داشتی؟ فائزه با رنگ پریده گفت نه بچه دست من نیست. با عصبانیت سمتش حمله ور شدم و گفتم چرا دروغ میگی؟ بچمو پس بده. به زور جلومو گرفتن و خانم ماموری که اونجا بود به فائزه گفت باید خونه رو بگردیم. فائزه هم همچنان انکار میکرد و میخواست جلومون رو بگیره که همون لحظه صدای سرور به گوشم خورد که گفت خاله فائزه. سریع فائزه رو هول دادم عقب و دویدم و از پله ها بالا رفتم. خودش بود. بچم با قیافه ی نزار و مغموم جلوم وایساده بود. تا منو دید زد زیر گریه و پرید بغلم. بچمو که بغل کردم دیگه اون لحظه هیچی از خدا نمیخواستم. سرور محکم دستاشو دور گردنم انداخته بود و میگفت مامان تو نمردی. یه پنج دقیقه ای تو بغل هم بودیم و مامورا هم فائزه رو گرفتن و سوار ماشینشون کردن. رفتیم کلانتری و همه چیزو صورت جلسه کردیم و فائزه هم تو بازداشت موند تا کارای قانونی انجام بشه. وقتی علی خبردار شد اومد اونجا و با وجود اینکه خیلی از دست فائزه شاکی بود التماس میکرد که ببخشیمش. خودمم ته دلم یه جوری بود ولی اینقدر این مدت روزی هزار بار مرده و زنده شده بودم که نمیتونستم ببخشمش. بچم لاغر و کم حرف شده بود. فائزه بهش گفته بود مامان و بابا و داداشت مردن و مجبوری پیش من بمونی. از وقتی سرور دوباره ما رو دیده بود یک ثانیه از بغلم جدا نمیشد. مدام اضطراب داشت و شب ادراری گرفته بود. باهاش خیلی صحبت کردم که ببینم فائزه اذیتشم کرده یا نه ولی میگفت خاله باهام مهربون بود ولی من دوس نداشتم دیگه پیشش بمونم دلم برای شما تنگ شده بود.
🍃♥️ 💖 رفتارهای غلط در مقابل اشتباهات همسر ⛔️ 👈🏻به رو آوردن بیش از حد 💠بعضی مواقع برای تغییر رفتارهای همسرمان، به تکرار بیش از حد متوسل می‌شویم و مرتب رفتار او را به رویش می‌آوریم و از او می‌خواهیم آن را تغییر دهد. وقتی مسئله‌ای بیش از حد تکرار شود، جایگاه و اهمیت خود را از دست می‌دهد و به مسئله‌ای پیش پا افتاده تبدیل می‌شود. زن و شوهر‌ها باید توجه داشته باشند که در صورت متوسل شدن به این شیوه، ضمن عصبی کردن طرف مقابل، امکان موفقیت را از دست می‌دهند❕