eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
چطور یک خانم باوقار باشید آیا می‌دانید چطور دیگران را تحت تاثیر قرار دهید؟ باوقار بودن باعث می‌شود زنانه، جذاب، باشید تمیز باشید به محض نیاز دوش بگیرید همیشه مسواک بزنید و دئودورانت استفاده کنید تا بوی تازگی و طراوت بدهید. مرتب باشید همیشه موهایتان را شانه کنید ناخن‌هایتان را مرتب نگه دارید. به مقدار معقول آرایش کنید سایه چشم و رژ لب باید رنگ‌های ملایمی داشته باشند. می‌توانید از خاکستری و قهوه‌ای استفاده کنید. ازخط چشم و ریمل باید به کمترین میزان استفاده شود. یک مدل موی صاف انتخاب کنید از عطر خوبی استفاده کنید ایجاد تاثیری ماندنی در ذهن دیگران با استفاده از یک عطر ملایم، به خوبی انجام می‌پذیرد. بهترین عطر و بوها برای خانم‌های جذاب و باوقار عبارتند از: گل یاس، رز، و عنبر. صاف بایستید صحیح ایستادن، یکی از راه‌هایی است که باعث می‌شود به عنوان یک فرد باوقار شناخته شوید. بر روی طرز ایستادنتان کار کنید و مطمئن شوید که صاف و زیبا می‌ایستید. اینکار باعث می‌شود که لاغرتر و خوش اندام‌تر هم بنظر بیایید.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر کسی را دوست داری از دوست داشتنت مراقبت کن و هیچ وقت بخاطر چند خطای کوچک او را خراب نکن... نه هیچ کسب کامل است و نه هیچ کسی بدون خطا ! به یاد بیاورید ؛ چه محبت هایی به شما داشته و چه فداکاری های برای شما انجام داده ! باورکنید ارزش عشق بیش از آن است که با اینگونه سهل انگاری ها تمام شود ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت103 وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت ای
📜 🩷 معلوم نیست ازش چه آتویی داره که سیفی بی دردسر راضی شده با وجود این همه نامردیا طلاقش بده. نمیدونستم از شنیدن این خبرا باید خوشحال باشم یا ناراحت. همونطور که تو فکر بودم نارین گفت خوشحال نشدی؟ _ چی بگم؟ خودمم نمیدونم. آخه دیگه پشیمونی اون به چه درد من میخوره؟ مگه دیگه آبروی من برمیگرده؟ + باشه بالاخره دلت که باید خنک بشه. خدا گذاشت تو کاسش. مردک سست عنصر به درد نخور. اگه عقل داشت الان بالا سر بچش بود نه اینکه اصلا همدیگه رو نشناسن. راستش اونقدری که نارین دلش خنک شده بود من خوشحال نشدم. با همه ی بدیایی که در حقم شده بود بازم دلم برای سیفی میسوخت. هم آبروش ریخته بود و هم کلی مال و اموال از دست داده بود. نارین گفت اگه به جات بودم میرفتم خودمو یه جوری نشونش میدادم تا ببینه خوشبختم و بیشتر بسوزه. _ ول کن نارین. مگه دیوونه ام برم یادش بندازم سوری ای هم وجود داره. من اصلا نمیخوام این آدما از نزدیکی خودم و بچم رد بشن. به اندازه ی کافی ازشون کشیدم. + خودت میدونی ولی هرچی سرش اومد حقش بود. نارین یدفعه ساکت شد و نفس پر حسرتی کشید و گفت آه مظلوم گیراست. هرکی در حقت بدی کرد چوبشو خورد حتی آقای خدا بیامرزت. دختر از ته دل حلالش کن بزار اون دنیا آرامش داشته باشه. _ من حلالشون کردم نارین. حتی همون سیفی رو هم بخشیدم چه برسه به آقام. تنها کسی که نمیتونم ازش بگذرم شهربانوئه. درحالی که اشک تو چشمای روشنش جمع شده بود گفت ان شاالله خدا بچه هاتو شوهرتو برات نگه داره. زندگی بعد از مراد خیلی برامون سخت شده. بچه هاش هنوز به پدر نیاز دارن. مرد که تو خونه نباشه تازه آدم میفهمه چقدر بی دفاع و بدبخته. دست نارینو گرفتم و گفتم خدا تو و ننمو برامون حفظ کنه. من که دیگه به حکمت خدا ایمان آوردم. همه ی اتفاقاتی که یه روز باعث رنج و دردم شدن یه روزم باعث شادیم شدن. یکیش وجود خودت! درسته که خیلی اذیت شدیم و آقام در حق ننه نامردی کرد ولی اگه تو نبودی نمیدونم چی به سر من میومد. الانم میدونم که مثل شیر بالا سر بچه ها هستی. ننه اندازه ی تو روحیش قوی نیست و شاید تنهایی زودتر از پا درمیومد.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر روزگار یه آدمی زاد بود و یه روز از سر صمیمیت و دوست داشتنِ ما می پرسید: چه آرزویی دارین؟ من می گفتم؛ مادر بزرگ، پدربزرگامونو بهمون برگردون از همون وقتی که دیگه نداریمشون، زندگی دیگه زندگی نشد ...!💔
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بهتر زندگی کنیم! 🌸🍃🍃🍃 بهتر زندگی کنیم! از خوشی های کوچک لذت ببر. بعضی از لحظات در زندگی ما هستند که ما ندونسته از کنارشون رد میشیم و نمی دونیم که ما میتونستیم اون لحظه رو قاب کنیم و بزنیم به دیوارِ خاطرات مغزمون! همه ما نیاز داریم، حداقل یک روز، بدون دغدغه و نگرانی زندگی کنیم! نگذار امید و نشاط در زندگی ات کمرنگ شود! اتفاق های خوب زمانی می افتند که باور کنی، زندگی آنقدر زیباست که می توانی با کار های کوچک، لبخند بر لب های خودت و دیگران بیاوری! بعضی چیزها در زندگی، خیلی بالاتر از دارایی هستند. یکی از آن‌ها توانایی خوش بودن با چیز های ساده است!
398.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما محترم بودن شرط پایداری هر رابطه ایه 🦋 و واقعا زن و مرد فرقی نداره...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت104 معلوم نیست ازش چه آتویی داره که سیفی بی دردسر راضی شده با وجو
📜 🩷 لبخندی که رو لبای نارین نقش بسته بود نشون دهنده ی رضایتش از حرفام بود. دو سه روزی روستا موندیم و میخواستیم دیگه برگردیم که آقا اسماعیل که فهمیده بود ما اومدیم اونجا دعوتمون کرد خونشون. اصلا دلم نمیخواست پامو تو روستای خودمون بذارم و دوست نداشتم هیچ آشنایی رو ببینم ولی زشت بود که بخوایم دعوتشون رو رد کنیم. اون روز پیش از ظهر از ننه اینا خداحافظی کردیم و به سمت روستای خودمون راه افتادیم. وقتی وارد روستا شدیم تا برسیم در خونه ی آقا اسماعیل چند تا از آشناها رو دیدیم و با وجود نگاهای چپ چپ و معنی دارشون ناچار مجبور شدیم بایستیم و باهاشون سلام و علیک کنیم. بار اولی بود که از نزدیک همسر آقا اسماعیل رو میدیدم. یه زن مهربون و با شخصیت درست مثل خود آقا اسماعیل. بنده خدا هرچیزی هم که از دستش برمی اومد تدارک دیده بود و حسابی شرمندمون کرد. نهار رو که خوردیم آقایون رفتن تو ایوون که کمی تو هوای آزاد چرت بزنن و استراحت کنن. منو همسر آقا اسماعیل و بچه ها هم داخل در حال شستن ظرفا و صحبت کردن بودیم که صدای زنگ خونه بلند شد. ما بی توجه به کارمون ادامه دادیم و آقا اسماعیل که تو حیاط بود رفت درو باز کنه. یه ده دقیقه بعد آقا اسماعیل یا الله گو وارد خونه شد و منو صدا زد. دستمو آب کشیدم و گفتم بله امری داشتید؟ آقا اسماعیل گفت دخترم برو تو حیاط شوهرت کارت داره. دستمو با دامنم خشک کردم و به سمت حیاط رفتم و دیدم مرتضی لبه ی ایوون نشسته و با حرکت پاهاش زیر سنگ ریزه های حیاط میزنه. کنارش نشستم و گفتم جانم مرتضی؟ چه کارم داشتی؟ مرتضی که سرشو بالا آورد دیدم چهرش حسابی در همه. با نگرانی پرسیدم چی شده مرتضی؟ دلم شور افتاد. مرتضی گفت سیفی اومده دم در. با تعجب گفتم چی؟؟؟؟ سیفی؟ + آره از اهالی روستا به گوشش رسیده اینجایی. _ دعوا و مرافعه کرد؟ + نه آرومه. میگه اومدم عذرخواهی کنم. _ عذرخواهی؟ مرتضی با حالت عصبی پوزخندی زد و گفت مثل اینکه بعد عمری فهمیده تو بی گناه هستی. میگه میخوام از سوری حلالیت بطلبم. _ تو چی گفتی؟ میخواستی بگی بره پی کارش. + گفتم ولی خیلی خواهش و تمنا کرد. ساکت به در خیره شده بودم که مرتضی گفت نترس برو دم در ببینش.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علم روانشناسی میگه؛ اگر کسی ظاهرا سرد و بی احساسه، وجودش سراسر قلبه ...! اگر کسی روت حساسه و زود عصبی میشه، بدون که دوستت داره و براش مهمی ...! اگر کسی زود رنجه، نیاز به محبت داره ...! اگر کسی چیزی رو زیاد بروز نمیده، بی احساس نیست، فقط زیادی اعتماد کرده و ضربه خورده ...! هر ایرادی را در هرکسی دیدی، سعی کن درکش کن ... هیچ کدوممون کامل نیستیم ...!
💑 به یکدیگــر احتـــرام بگذاریــد تا محبت بینتان بیشتــر شود! 🔸مهم نیست که چند وقت از ازدواج شما می‌گذرد، صمیمیت و به هم احترام گذاشتن هرگز ضــد هـــم نیستنــد. 🔸در گفتگوهای خــود از کلماتی مانند: لطفاً، متشکرم، متأسفم، ببخشید و ... استفاده کنید و در رفتارهای خود، احتـــرام به همــسرتان مشهـــود باشـــد. 🔸طرز گفتار و رفتار شما نشان می‌دهد چقدر برای همــسرتان ارزش قائل هستیــد و به او احتـــرام می‌گذارید. 🔸نتیجه تکریم و احترام به یکدیگر، افزایش و تقویت صفات خوب و کمــرنگ شدن صفات رذیله در انسان است. ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت105 لبخندی که رو لبای نارین نقش بسته بود نشون دهنده ی رضایتش از حر
📜 🩷 هیچ غلطی نمیتونه بکنه. البته اگه میتونی من اجبارت نمیکنم ولی اونطور که خواهش و تمنا میکرد گفتم بذارم خودت تصمیم بگیری. با اضطراب از سر جام بلند شدم و گفتم نه نمیخوام ببینمش. برو بگو بره پی کارش. هرچی بوده گذشته و تموم شده. مرتضی که انگار از جواب من راضی بود گفت تو برو داخل من خودم ردش میکنم بره پی کارش. با دستایی که به وضوح میلرزیدن رفتم داخل و پشت دیوار پنهان شدم. مرتضی رفت دم در و گفت نمیخواد ببینتتون. صدای سیفی رو شنیدم که گفت خواهش میکنم! فقط چند دقیقه. بذارید از این عذاب وجدان راحت بشم. مرتضی گفت ببین آقا سیف الله سوری الان ناموس منه و هیچی برام تو این دنیا مهمتر از آرامش و خوشحالیش نیست. وقتی خودش میگه نمیخوام ببینمت از دست من هیچ کاری برنمیاد. اگر هم بخواید پافشاری کنید مجبور میشم طور دیگه ای برخورد کنم. چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد و بعد سیفی خداحافظی آرومی کرد و رفت. مرتضی که درو بست نفس راحتی کشیدم و رفتم پیشش و گفتم من میترسمم مرتضی. تو رو خدا بیا هرچه زودتر از اینجا بریم. اصلا دلم نمیخواد با من و سرور رو به رو بشه. مرتضی سری تکون داد و گفت نگران نباش مشکلی پیش نمیاد. بعد با صدای آرومتری ادامه داد: قانونا من پدر سرورم و نمیذارم کسی بهش نزدیک بشه. برو بچه ها رو آماده کن همین الان راه بیوفتیم و بریم. از خدا خواسته سریع بچه ها رو آماده کردم و هرچی آقا اسماعیل و خانمش اصرار کردن که بیشتر بمونیم قبول نکردیم و ازشون خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. دم در داشتم بچه ها رو سوار ماشین میکردم و خودم هنوز نَشسته بودم که با شنیدن صدای سیفی از پشت سرم سر جام خشکم زد. + سوری؟ با ترس به سمتش برگشتم ولی انگار دهنم باز نمیشد حرفی بزنم. مرتضی با عصبانیت از ماشین پیاده شد و گفت مرد حسابی مگه نگفتم برو پی کارت و به زن و بچه ی من نزدیک نشو؟ سیفی گفت فقط دو دقیقه با سوری حرف بزنم میرم. _ سوری نه و سوری خانم بعدم وقتی دلش نمیخواد باهات هم کلام بشه اصرارت برای چیه؟ چشمم تو چشمای غمگین سیفی افتاد و دلم براش سوخت. دیگه اثری از اون غرور و تکبرش نبود. آروم به مرتضی گفتم اشکال نداره بذار حرفشو بزنه، فقط سریع!