eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت125 لیدا خیلی منطقی حرفامو قبول کرد و حق رو به من داد. واقعا حضور
📜 🩷 اخم ساختگی ای کردم و گفتم بگو دختر نگرانم کردی. + خلاصه تا اون رفت لباس بپوشه آقا حامد، پسرخواهر نارین خانم اومد پیشم و سر صحبتو باز کرد. من اول سرسری جواب میدادم ولی انگار اون خیلی مشتاق بود. از درس و زندگی و این چیزا پرسید و از خودش گفت که لیسانس داره و سر کار دولتی میره. منم بدون حرف گوش میدادم. همون موقع خواهرت اومد و دیگه صحبتش نیمه تمام موند و منم دیگه تو فکرش نبودم تا موقعی که برگشتیم خونه موقع شام که همه تو خونه بودن اومد تو باغ و گفت از من خوشش اومده و اگه راضی باشم با مامانش حرف میزنه بیان جلو. با تعجب به صورت لیدا چشم دوخته بودم. _ چه پسر پرروییه. چطور به خودش اجازه داده همچین کاری کنه؟ تو نگران نباش من خودم با نارین حرف میزنم که به خواهرش بگه. اصلا دختر تو چرا الان داری به من میگی! اگه همونجا گفته بودی خودم بهش یه چیزی میگفتم. لیدا لبخند دستپاچه ای زد و گفت نه سوری. بنده خدا کاری نکرده که. اتفاقا پسر خیلی چشم پاکیه. معلوم بود اصلا اهل کارای الکی و مزاحمت نیست. چشمامو باریک کردم و گفتم نیست؟ تو از کجا میدونی؟ مگه میشناسیش؟ لیدا سرشو خاروند و گفت چیزه! معلوم بود دیگه. حالا بذار بقیشو بگم. _ میشنوم. + راستش خودمم ازش خوشم اومده. _ وا!! از چیش خوشت اومده؟ اصلا شما به هم نمیخورید. مامانت اگه بفهمه قشقرق به پا میشه و از چشم من میبینه. + سوری به خدا دست خودم نیست. از اون روز از فکرش بیرون نیومدم. اصلا انگار باهاش که حرف زدم جادو شدم. هی به خودم نهیب میزنم که فراموشش کنم مخصوصا چون از طرف اونا تا الان خبری نشده ولی خب نتونستم. اصلا بدجوری ذهنم درگیرش شده. به خدا سوری من از پسرا خوشم نمیومد و تو فکر ازدواج کردن نبودم ولی این یه جوری بود که همش جلو چشممه. خندیدم و گفتم یعنی میخوای بگی عاشق شدی؟ + خودمم نمیدونم. _ خب الان از من چی میخوای؟ + میدونم خواسته ی زیادیه ولی میخوام یه جوری درموردش با نارین خانم حرف بزنی ببینی چیزی نمیدونه! یه جوری که نفهمن من چیزی گفتم.
603.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫خــدایـا 🐠در این شب زیبـا 💫ڪوله پشتی ما را 🐠پر کن از آرزوهای زیبـا و 💫دوست داشتنی 🐠تا صبح فـردا خنده رو 💫و از غم و اندوه جدا باشیم 🐠آمیـن 💫شبتون بخیر 🐠فرداتون پراز خیر و برکت
تقویم نجومی اسلامی ✴️ پنجشنبه 👈23 اسفند /حوت 1403 👈12 رمضان 1446👈13 مارس 2025 🕋 مناسب های دینی و اسلامی. 🎇 امور دینی و اسلامی. ❇️ روز بسیار شایسته و خوب و خوش یُمنی است برای همه امور خصوصا: ✅عقد و عروسی و خواستگاری. ✅مشارکت و امور مشارکتی. ✅مسافرت. ✅افتتاح دکان و محل کسب و کار. ✅خرید جهاز و مایحتاج زندگی. ✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن ✅بردن جهیزیه عروس. ✅جابجایی و نقل و انتقال. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅و دیدار مسولین خوب است. 🤒 مریض امروز زود خوب می شود. 👶 مناسب زایمان و نوزاد متدین و عمری طولانی دارد. 🔭احکام نجوم. 🌗 امروز قمر در برج سنبله است و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است. ✳️امور زراعی و کشاورزی. ✳️آموزش و امور تعلیم و تعلم. ✳️نوبریدن و نو پوشیدن. ✳️خرید خانه و باغ و مزرعه. ✳️داد و ستد و تجارت. ✳️و معامله و قولنامه و قباله نوشتن نیک است. 🟣کتابت ادعیه و احراز و حکاکی روی سنگ نماز و بستن حرز خوب است. 💑مباشرت امشب: (شبِ جمعه)، فرزند پس از فضیلت نماز عشاء سخنوری توانا و گفتارش در اعماق دلها نفوذ کند. 💇‍♂💇 اصلاح سر و صورت: طبق روایات، (سر و صورت) در این روز ،باعث هیبت و شکوه می شود. 💉💉حجامت فصد خون دادن. یا و فصد باعث سلامتی می شود. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب جمعه دیده شود تعبیرش از آیه ی 13 سوره مبارکه "رعد " است. یسبح الرعد بحمده و الملائکه من خیفته... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که چیزی باعث ملال خاطر خواب بیننده گردد صدقه بدهد تا رفع گردد و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. 💅 ناخن گرفتن: 🔵 پنجشنبه برای ، روز خیلی خوبیست و موجب رفع درد چشم، صحت جسم و شفای درد است. 👕👚 دوخت و دوز: پنجشنبه برای بریدن و دوختن روز خوبیست و باعث میشود ، شخص، عالم و اهل دانش و علم گردد. ✴️️ وقت استخاره: در روز پنجشنبه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا عشاء آخر ( وقت خوابیدن) ❇️️ ذکر روز پنجشنبه نیز: لا اله الا الله الملک الحق المبین ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۳۰۸ مرتبه موجب رزق فراوان میگردد. 💠 ️روز پنجشنبه طبق روایات متعلق است به . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💖یک نفس یاد خدا 🌼یک سبد خاطر آسوده و شاد 💖یک بغل شبنم آرامش صبح 🌼یک هزار آینه از جنس دعا 💖همه تقدیم شما 🌼نماز و روزه ها تون قبول حق 💖روزتون بخیر
وقتی خانومت از درد پایش صحبت کرد لیست دکترهای خوب شهر را نشان نده او را کنار پنجره ببر برایش شعر بخوان داروی همیشگی یک زن، دیده شدن است...
♥️🍂💫❄️ 🍁 💫 🍂 ♥️ دوست داشتن يك فرد، زيباست... اگر در جواب اين دوست داشتن ، هيچ تحويل نگيريد چه ميكنيد ؟ كلافه ميشويد نه ؟ سرد ميشويد نه ؟ غرورتان نابود ميشود نه ... ؟  حالا كنيد يك گل را دوست داريد، هر روز به او آب ميدهيد ، مراقب هستيد تا پژمرده نشود. در جواب چه ميگيريد ؟ هيچ ! گل به شما ميگويد من هم دوستت دارم ؟! يا تشكر ميكند بابت اينكه دوستش داريد ؟ نه ... ! از او ناراحت نميشويد ، زيرا دوست داشتن او و حسى كه نسبت به او داريد ، باعث ميشود حال خودتان خوب باشد .  در اصل شما گل را بى توقع و بى منت دوست داريد..  ميبينيد ؟ دوست داشتن بى انتظار ، حال آدم را خوب ميكند. پس چرا افراد را به همين صورت دوست نداشته باشيد ؟ چرا توقع داشته باشيد كه در جواب علاقه تان ، عشق و علاقه تحويل بگيريد ؟  من افراد دل خواه را، بى توقع و بى منت دوست دارم. اگر بدانم من را به حد كافى دوست ندارند، ناراحت نميشوم . زيرا درك كرده ام كه علاقه من نسبت به آنها ، حال خودم را بهتر ميكند. پس چرا با توقع و انتظار ، اين حال خوب را از بين ببرم ؟ اصلا چه بالاتر از اينكه آنها در زندگى من هستند كه من دوستشان داشته باشم ؟ دوست داشتن آنها ، حال مرا بهتر ميكند ، چه بهتر از اين براى من ... ؟  اينها را نوشتم و با شما قسمت كردم ، تا شما هم از اين به بعد ، افراد را بى توقع دوست داشته باشيد. امتحانش كنيد. قطعا حال تان بهتر ميشود. و توقع نداشتن ، يكى از دلايل اصلى حال خوب من است. شما هم اين حال خوب را تجربه كنيد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت126 اخم ساختگی ای کردم و گفتم بگو دختر نگرانم کردی. + خلاصه تا
📜 🩷 _ لیدا نمیخوام فضولی کنما ولی تو خیلی جایگاهت بالاتره ها. میتونی از هر لحاظ با آدم خیلی بهتری ازدواج کنی. + میدونم ولی دست خودم نیست. بعدم اینجوری که من فهمیدم حامدم پسر کاری و خوبیه. درسشم که خونده. چیزی کم نداره. _ والا چی بگم؟! باشه بذار دفعه ی بعد که نارینو دیدم ببینم میتونم چیزی از زیر زبونش بکشم یا نه ولی دیگه بعدش مامان و بابات با خودتنا. + باشه تو این کارو برای من بکن برای بعدش هم یه فکری میکنم. با اینکه قلباً زیاد راضی به دخالت تو همچین مسئله ای نبودم ولی وقتی دیدم اینقدر دلش گیره دلم نیومد دست به سرش کنم. چند روز بعد بعد به مرتضی گفتم منو ببره روستا تا به بهانه ی سر زدن به خانوادم با نارین صحبت کنم. وقتی با هم تنها شدیم بحثو کشیدم سمت خانواده ی خواهرش و گفتم چکار میکنن؟ بچه هاش ازدواج نکردن؟ خیلی اون دفعه به دلم نشستن دخترش خیلی خوش مشرب بود. نارین همونطور که تکه های سیب رو سر چاقوش میزد و میخورد کمی فکر کرد و گفت نه والا از دوماه پیش هیچ اتفاق جدیدی نیوفتاده. وقتی دیدم چیز خاصی نگفت چاره ای ندیدم که مشخص تر به موضوع اشاره کنم. _ راستی نارین اسم پسر خواهرت چی بود؟ + کدومشون؟ _ پسر بزرگش + حامد. _ آها آره حامد. من اون دفعه یه چیزایی ازش متوجه شدم. نارین که انگار تازه با این حرفم توجهش جلب شده بود گفت چی؟ _ اون دفعه متوجه شدم که همش نگاهش روی لیدا بود. یعنی هربار که چشمم بهش خورد دیدم داره با یه حالت مسخ شده ای به این دختر نگاه میکنه. غلط نکنم دلش پیشش گیر کرده بود. + جدی میگی؟ _ آره خودم دیدم. نارین میوه ی دیگه ای از ظرف برداشت و همونطور که پوست میکند گفت چی بگم آخه! درسته این پسرم خیلی بچه ی خوبیه ولی به لیدا نمیخوره. به هرحال لیدا تو یه خانواده ای بزرگ شده که فکر نکنم امثال ماها رو به دماغ بیاره. _ نه بابا. لیدا خیلی دختر خاکی و خوبیه. اینجوری نگاه به دک و پوزش نکن. کاملا عاقله و به کسی از بالا نگاه نمیکنه. حالا من که دقیق نمیدونم ولی اینجوری به نظرم اومد که حامد خیلی ذهنش مشغول شده. میخواستم ببینم به تو چیزی گفته یا نه! + یعنی لیدا هم فهمیده بود؟ _ نمیدونم چیزی ازش نپرسیدم. نارین با همون حالت خنده داری که موقعی کنجکاو میشد همیشه ازش میدیدم خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت خودم ته و توش رو در میارم ولی خداوکیلی حالا نه چون بچه ی خواهرمه ولی این پسر کلا خیلی خوب و نجیبه. از بچگی هم با بقیه خواهر برادراش فرق داشت و عاقل تر بود. الانم که درسشو خونده و کار میکنه و حقوقشم خوبه، لیاقت یه دختر خوب رو داره. صحبتای نارینو تایید کردم و بعد موضوع رو عوض کردم تا به چیزی شک نکنه چون دلم نمیخواست که متوجه بشه من از سمت لیدا هستم. دفعه ی بعدی که دوباره رفتم روستا نارین خودش موضوع رو پیش کشید و گفت راستی درمورد اون موضوع از حامد پرسیدما. خودمو به اون راه زدم و گفتم کدوم موضوع؟ نارین با صدای آرومتری گفت درمورد لیدا دیگه! که گفتی انگار حامد ازش خوشش اومده بوده. _ آهاااان، خب چی شد؟ + هیچی من خودم رفتم از حامد پرسیدم و گفتم خودم متوجه حرکاتت شدم. اولش تعجب کرد ولی بعد سریع وا داد و گفت آره خاله من خیلی تو فکرشم. _ خب پس حق با من بوده. حالا چرا هیچی نگفته؟ + طفلکی میگه به مامانم گفتم گفته حرفشم نزن. هیچوقت اون دخترو نمیان بدن به ما و فقط باعث میشی خالت جلوی فک و فامیل هووش سرافکنده بشه. _ ای بابا. این چه حرفیه آخه؟ منو تو با هم این حرفا رو داریم؟ + منم بهش گفتم آقا مرتضی و سوری اصلا اینجور آدمایی نیستن. خلاصه من خودم با خواهرم حرف زدم و بهش گفتم این بچه گناه داره. سن ازدواجشم هست بذار لااقل شانس خودش رو با کسی که دوس داره امتحان کنه. خدا رو چه دیدی شاید قسمتشون به هم بود. راستی تو با لیدا حرف نزدی ببینی نظرش چیه؟ _ چرا اتفاقا سربسته یه چیزایی ازش پرسیدم اونم گفت اگه کسی منو بخواد باید بابام تاییدش کنه تا بعدش خودم سبک و سنگینش کنم. + معلومه که دختر عاقلیه. ایشالا اونم حامدو بپسنده تا این پسر ما به مراد دلش برسه. تو دلم گفتم نمیدونی که چجوری هم پسندیده. چون خودم هیچوقت اینجور عشق و عاشقی رو تجربه نکرده بودم خیلی ذوق داشتم و دلم میخواست اگه قراره خوشبخت بشن بهم برسن و مشکلی پیش نیاد. کلا از بچگی هر بار که از عشق بین دو نفر میشنیدم خیلی خوشم میومد و کیف میکردم
❤️🍃❤️ 📌 گله ها و ناراحتيهاي خودتونو با متانت و نرمی با شوهرجان در ميون بذارين: ✍مثلا بگيد: "من از اين كه تو فلان حرف رو پيش خانوادت به من زدي رنجيده خاطر شدم. " و در ادامش بگيد " چه خوب بود كه  اگر هم حرفي داري وقتي تنها هستيم به خودم بگي" وامثال اينها . ✔️اينكه عاقل و متين و منطقی باشيد. ‌‌‌
درختی می افتد؛ همه متوجه صدای افتادن اش می شوند، اما جنگلی رشد می کند، کسی متوجه نمی شود!! مردم این گونه اند: به رشدت توجه نمی کنند، بلکه به افتادنت توجه می کنند. پس مواظب جای پایت باش!!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری _ لیدا نمیخوام فضولی کنما ولی تو خیلی جایگاهت بالاتره ها. میتونی از ه
📜 🩷 خلاصه همه ی هماهنگی ها انجام شد و مراسم خواستگاری تو خونه ی ما برگزار شد. تازه اون روز به حامد توجه کردم و دیدم چقدر جوون خوب و معقولی به نظر میاد. خانوادش هم آدمای محترمی بودن و سالها هم بود که برای زندگی اومده بودن شهر و بچه هاشون اینجا بزرگ شده بودن و مادر لیدا از این بابت نمیتونست ایرادی بگیره. تو همون جلسه ی اول صحبتا خیلی خوب پیش رفت طوری که مرتضی و مادر لیدا کاملا گاردشون نسبت به این قضیه از بین رفت. لیدا هم که از برق چشماش معلوم بود که چقدر راضی و خوشحاله. وقتی مهمونا رفتن مادر لیدا صدام زد و گفت میشه چند لحظه بیای تو حیاط؟ پشت سرش راه افتادم رفتم. مادر لیدا لبخند محوی زد و گفت سوری خانم دوس دارم به خاطر همه ی کدورتای گذشته ازت عذرخواهی کنم. _ این حرفا چیه گیتی جون؟ من به شما حق میدم به هرحال شما هم تو شرایط سختی بودی. گیتی دستشو روی دستم گذاشت و گفت خواهرانه میخوام ازت خواهش کنم راستشو بهم بگی. واقعا این خانواده رو تایید میکنی؟ خودت میدونی که لیدا همه ی زندگیمه، الانم نمیتونم باهاش مخالفت کنم چون به چشم دیدم چجوری مشتاق این پسره و دلش گیر کرده ولی میخوام مطمئن بشم که دارم کار درستی انجام میدم. به هرحال شما این خانواده رو میشناسی و تا حدودی خوب و بدشون رو میدونی. به نظرت اونقدری قابل اعتماد هستن که دخترمو بهشون بدم؟ _ گیتی خانم درمورد نارین که زن پدر من بوده میتونم بگم با اینکه میتونست خیلی بد باشه ولی نبود و خیلی جاها در حق من از مادرم مادرتر بود. من کاملا این خواهرش رو نمیشناسم ولی با هرکدوم از اعضای خانوادش برخورد داشتم آدمای خوب و درست وحسابی بودن ولی در نهایت این شما و آقا مرتضایید که باید تصمیم آخرو بگیرید پس همه ی تحقیقاتتون رو کامل کنید چون منم دلم نمیخواد به واسطه ی آشنایی با من خدای نکرده مشکلی پیش بیاد و خاری به پای لیدا بره. گیتی ازم تشکر کرد و قرار شد بیشتر تحقیق کنن. با لیدا که حرف زدم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. یه جوری هیجان داشت که اگه نمیدونستم میگفتم از قبل عاشق و معشوق بودن و با هم در ارتباط بودن. تحقیقات مرتضی و گیتی تقریبا دو هفته طول کشید
اصول چهارگانه زندگی: صادق بودن هنگام فقر.. ساده بودن هنگام ثروتمندی.. مودب بودن هنگام قدرتمندی.. سکوت هنگام عصبانیت..