♥️🍂💫❄️
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
دوست داشتن يك فرد، زيباست...
#اما اگر در جواب اين دوست داشتن ، هيچ تحويل نگيريد چه ميكنيد ؟ كلافه ميشويد نه ؟ سرد ميشويد نه ؟ غرورتان نابود ميشود نه ... ؟
حالا #تصور كنيد يك گل را دوست داريد، هر روز به او آب ميدهيد ، مراقب هستيد تا پژمرده نشود. در جواب چه ميگيريد ؟ هيچ ! گل به شما ميگويد من هم دوستت دارم ؟! يا تشكر ميكند بابت اينكه دوستش داريد ؟ نه ... !
#اما از او ناراحت نميشويد ، زيرا دوست داشتن او و حسى كه نسبت به او داريد ، باعث ميشود حال خودتان خوب باشد .
در اصل شما گل را بى توقع و بى منت دوست داريد..
ميبينيد ؟ دوست داشتن بى انتظار ، حال آدم را خوب ميكند. پس چرا افراد را به همين صورت دوست نداشته باشيد ؟ چرا توقع داشته باشيد كه در جواب علاقه تان ، عشق و علاقه تحويل بگيريد ؟
من افراد دل خواه را، بى توقع و بى منت دوست دارم. #حتى اگر بدانم من را به حد كافى دوست ندارند، ناراحت نميشوم . زيرا درك كرده ام كه علاقه من نسبت به آنها ، حال خودم را بهتر ميكند. پس چرا با توقع و انتظار ، اين حال خوب را از بين ببرم ؟ اصلا چه بالاتر از اينكه آنها در زندگى من هستند كه من دوستشان داشته باشم ؟ دوست داشتن آنها ، حال مرا بهتر ميكند ، چه بهتر از اين براى من ... ؟
اينها را نوشتم و با شما قسمت كردم ، تا #شايد شما هم از اين به بعد ، افراد را بى توقع دوست داشته باشيد. امتحانش كنيد. قطعا حال تان بهتر ميشود. #انتظار و توقع نداشتن ، يكى از دلايل اصلى حال خوب من است. شما هم اين حال خوب را تجربه كنيد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت126 اخم ساختگی ای کردم و گفتم بگو دختر نگرانم کردی. + خلاصه تا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
_ لیدا نمیخوام فضولی کنما ولی تو خیلی جایگاهت بالاتره ها. میتونی از هر لحاظ با آدم خیلی بهتری ازدواج کنی.
+ میدونم ولی دست خودم نیست. بعدم اینجوری که من فهمیدم حامدم پسر کاری و خوبیه. درسشم که خونده. چیزی کم نداره.
_ والا چی بگم؟! باشه بذار دفعه ی بعد که نارینو دیدم ببینم میتونم چیزی از زیر زبونش بکشم یا نه ولی دیگه بعدش مامان و بابات با خودتنا.
+ باشه تو این کارو برای من بکن برای بعدش هم یه فکری میکنم.
با اینکه قلباً زیاد راضی به دخالت تو همچین مسئله ای نبودم ولی وقتی دیدم اینقدر دلش گیره دلم نیومد دست به سرش کنم. چند روز بعد بعد به مرتضی گفتم منو ببره روستا تا به بهانه ی سر زدن به خانوادم با نارین صحبت کنم.
وقتی با هم تنها شدیم بحثو کشیدم سمت خانواده ی خواهرش و گفتم چکار میکنن؟ بچه هاش ازدواج نکردن؟ خیلی اون دفعه به دلم نشستن دخترش خیلی خوش مشرب بود.
نارین همونطور که تکه های سیب رو سر چاقوش میزد و میخورد کمی فکر کرد و گفت نه والا از دوماه پیش هیچ اتفاق جدیدی نیوفتاده.
وقتی دیدم چیز خاصی نگفت چاره ای ندیدم که مشخص تر به موضوع اشاره کنم.
_ راستی نارین اسم پسر خواهرت چی بود؟
+ کدومشون؟
_ پسر بزرگش
+ حامد.
_ آها آره حامد. من اون دفعه یه چیزایی ازش متوجه شدم.
نارین که انگار تازه با این حرفم توجهش جلب شده بود گفت چی؟
_ اون دفعه متوجه شدم که همش نگاهش روی لیدا بود. یعنی هربار که چشمم بهش خورد دیدم داره با یه حالت مسخ شده ای به این دختر نگاه میکنه. غلط نکنم دلش پیشش گیر کرده بود.
+ جدی میگی؟
_ آره خودم دیدم.
نارین میوه ی دیگه ای از ظرف برداشت و همونطور که پوست میکند گفت چی بگم آخه! درسته این پسرم خیلی بچه ی خوبیه ولی به لیدا نمیخوره. به هرحال لیدا تو یه خانواده ای بزرگ شده که فکر نکنم امثال ماها رو به دماغ بیاره.
_ نه بابا. لیدا خیلی دختر خاکی و خوبیه. اینجوری نگاه به دک و پوزش نکن. کاملا عاقله و به کسی از بالا نگاه نمیکنه. حالا من که دقیق نمیدونم ولی اینجوری به نظرم اومد که حامد خیلی ذهنش مشغول شده. میخواستم ببینم به تو چیزی گفته یا نه!
+ یعنی لیدا هم فهمیده بود؟
_ نمیدونم چیزی ازش نپرسیدم.
نارین با همون حالت خنده داری که موقعی کنجکاو میشد همیشه ازش میدیدم خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت خودم ته و توش رو در میارم ولی خداوکیلی حالا نه چون بچه ی خواهرمه ولی این پسر کلا خیلی خوب و نجیبه. از بچگی هم با بقیه خواهر برادراش فرق داشت و عاقل تر بود. الانم که درسشو خونده و کار میکنه و حقوقشم خوبه، لیاقت یه دختر خوب رو داره.
صحبتای نارینو تایید کردم و بعد موضوع رو عوض کردم تا به چیزی شک نکنه چون دلم نمیخواست که متوجه بشه من از سمت لیدا هستم.
دفعه ی بعدی که دوباره رفتم روستا نارین خودش موضوع رو پیش کشید و گفت راستی درمورد اون موضوع از حامد پرسیدما.
خودمو به اون راه زدم و گفتم کدوم موضوع؟
نارین با صدای آرومتری گفت درمورد لیدا دیگه! که گفتی انگار حامد ازش خوشش اومده بوده.
_ آهاااان، خب چی شد؟
+ هیچی من خودم رفتم از حامد پرسیدم و گفتم خودم متوجه حرکاتت شدم. اولش تعجب کرد ولی بعد سریع وا داد و گفت آره خاله من خیلی تو فکرشم.
_ خب پس حق با من بوده. حالا چرا هیچی نگفته؟
+ طفلکی میگه به مامانم گفتم گفته حرفشم نزن. هیچوقت اون دخترو نمیان بدن به ما و فقط باعث میشی خالت جلوی فک و فامیل هووش سرافکنده بشه.
_ ای بابا. این چه حرفیه آخه؟ منو تو با هم این حرفا رو داریم؟
+ منم بهش گفتم آقا مرتضی و سوری اصلا اینجور آدمایی نیستن. خلاصه من خودم با خواهرم حرف زدم و بهش گفتم این بچه گناه داره. سن ازدواجشم هست بذار لااقل شانس خودش رو با کسی که دوس داره امتحان کنه. خدا رو چه دیدی شاید قسمتشون به هم بود. راستی تو با لیدا حرف نزدی ببینی نظرش چیه؟
_ چرا اتفاقا سربسته یه چیزایی ازش پرسیدم اونم گفت اگه کسی منو بخواد باید بابام تاییدش کنه تا بعدش خودم سبک و سنگینش کنم.
+ معلومه که دختر عاقلیه. ایشالا اونم حامدو بپسنده تا این پسر ما به مراد دلش برسه.
تو دلم گفتم نمیدونی که چجوری هم پسندیده. چون خودم هیچوقت اینجور عشق و عاشقی رو تجربه نکرده بودم خیلی ذوق داشتم و دلم میخواست اگه قراره خوشبخت بشن بهم برسن و مشکلی پیش نیاد. کلا از بچگی هر بار که از عشق بین دو نفر میشنیدم خیلی خوشم میومد و کیف میکردم
❤️🍃❤️
#خانومها_بدانند
📌 گله ها و ناراحتيهاي خودتونو با متانت و نرمی با شوهرجان در ميون بذارين:
✍مثلا بگيد:
"من از اين كه تو فلان حرف رو پيش خانوادت به من زدي رنجيده خاطر شدم.
" و در ادامش بگيد
" چه خوب بود كه اگر هم حرفي داري وقتي تنها هستيم به خودم بگي"
وامثال اينها .
✔️اينكه عاقل و متين و منطقی باشيد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری _ لیدا نمیخوام فضولی کنما ولی تو خیلی جایگاهت بالاتره ها. میتونی از ه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت128
خلاصه همه ی هماهنگی ها انجام شد و مراسم خواستگاری تو خونه ی ما برگزار شد.
تازه اون روز به حامد توجه کردم و دیدم چقدر جوون خوب و معقولی به نظر میاد. خانوادش هم آدمای محترمی بودن و سالها هم بود که برای زندگی اومده بودن شهر و بچه هاشون اینجا بزرگ شده بودن و مادر لیدا از این بابت نمیتونست ایرادی بگیره. تو همون جلسه ی اول صحبتا خیلی خوب پیش رفت طوری که مرتضی و مادر لیدا کاملا گاردشون نسبت به این قضیه از بین رفت. لیدا هم که از برق چشماش معلوم بود که چقدر راضی و خوشحاله.
وقتی مهمونا رفتن مادر لیدا صدام زد و گفت میشه چند لحظه بیای تو حیاط؟
پشت سرش راه افتادم رفتم. مادر لیدا لبخند محوی زد و گفت سوری خانم دوس دارم به خاطر همه ی کدورتای گذشته ازت عذرخواهی کنم.
_ این حرفا چیه گیتی جون؟ من به شما حق میدم به هرحال شما هم تو شرایط سختی بودی.
گیتی دستشو روی دستم گذاشت و گفت خواهرانه میخوام ازت خواهش کنم راستشو بهم بگی. واقعا این خانواده رو تایید میکنی؟ خودت میدونی که لیدا همه ی زندگیمه، الانم نمیتونم باهاش مخالفت کنم چون به چشم دیدم چجوری مشتاق این پسره و دلش گیر کرده ولی میخوام مطمئن بشم که دارم کار درستی انجام میدم. به هرحال شما این خانواده رو میشناسی و تا حدودی خوب و بدشون رو میدونی. به نظرت اونقدری قابل اعتماد هستن که دخترمو بهشون بدم؟
_ گیتی خانم درمورد نارین که زن پدر من بوده میتونم بگم با اینکه میتونست خیلی بد باشه ولی نبود و خیلی جاها در حق من از مادرم مادرتر بود. من کاملا این خواهرش رو نمیشناسم ولی با هرکدوم از اعضای خانوادش برخورد داشتم آدمای خوب و درست وحسابی بودن ولی در نهایت این شما و آقا مرتضایید که باید تصمیم آخرو بگیرید پس همه ی تحقیقاتتون رو کامل کنید چون منم دلم نمیخواد به واسطه ی آشنایی با من خدای نکرده مشکلی پیش بیاد و خاری به پای لیدا بره.
گیتی ازم تشکر کرد و قرار شد بیشتر تحقیق کنن. با لیدا که حرف زدم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. یه جوری هیجان داشت که اگه نمیدونستم میگفتم از قبل عاشق و معشوق بودن و با هم در ارتباط بودن.
تحقیقات مرتضی و گیتی تقریبا دو هفته طول کشید
هدایت شده از تلویزیون عصر جهاد
🔹 هممون دوست داریم برای زمینه سازی ظهور نقشی داشته باشیم، ولی همیشه این سوال در ذهنمان هست: «من که نه پول دارم، نه قدرت... غیر از دعا کردن، چیکار میتونم بکنم؟»
✨ برنامه عصر جهاد بهت جواب همین سوال رو میده! ✨
📌 برنامه عصر جهاد یک برنامه تلویزیونی منحصربهفرد است که هدفش ترسیم نقشه راه برای ساخت تمدنی مبتنی بر حرکت برای زمینه سازی ظهور است. این برنامه از شبکه افق سیما پخش میشود و با ترکیبی از تحلیل های عمیق، معرفی ابزارهای کاربردی، و روایت الگوهای موفق، مسیری متفاوت از سایر برنامه های تلویزیونی را دنبال میکند .
🗓 هر چهارشنبه ساعت ۲۲ از شبکه افق📡
🔥 همین الان عضو کانال @asr_jahad_tv شو
«دیگر نباید تماشاچی و منفعل بود ... برای ظهور به حضور همه ما نیاز است!»
🔸جمله سازی های همسرانه!
🌸یکی از عوامل بسیار مهم در بهبود روابط زن و مرد و نیز استحکام آن بهکارگیری جملات زیبا و امیدبخش در زندگی مشترک است. گاهی در خلوت خود فکر کنید و جملات متناسب با روحیهی همسرتان بسازید و آنها را در مواقع حسّاس بر زبان جاری کنید.
🌸جملات ساده امّا امیدبخش و لذّتبخش میتواند روابط شما را گرم و صمیمی نگه دارد. جملاتی مانند:
🔸 همه جوره قبولت دارم
🔸 علایقت برام مهمه
🔸 حرفهات همیشه آرومم میکنه
🔸 خیلی زود دلتنگت میشم
🔸 تحمّل دیدن ناراحتیت را ندارم
🔸 دوست دارم با تو غذا بخورم
🔸 و جملات دیگر