🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
#سیاست_همسرداری
حتی اگه باهم قهر میکنید👇
❌حق ندارید شام و ناهار نخورید..🙄
❌ باید دونفره پای #سفره غذا بشینید، حتی تو زمان دلخوری هم #عاشقونه بهم زل بزنید...😍
❌حق ندارین اتاقتون رو جدا کنین...😤
❌حق ندارین قهرتون بیشتر از دو ساعت طول بکشه..😠
❌حق ندارین اخم و تخم کنین..😒
❤️فقط جدی تر از همیشه باشین ... تا بدونه ازش دلخورین و در مورد مشکلی ک پیش اومده با هم حرف بزنین..👌😃
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت133 همسرش مرد خیلی متین و آرومی بود طوری که منو یاد اولین روزای
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت134
هنوز که چیزی نشده. ان شاالله عمل میکنی و خوب میشی. باید قوی باشی و عروس و داماد شدن بچه هاتو ببینی.
سیفی سری تکون داد و گفت خیالم از بابت سرور راحته چون میدونم پدرو مادری مثل شما به بهترین جاها میرسوننش ولی بچه های دیگم! از سرنوشتشون میترسم.
مرتضی یکم باهاش حرف زد و سعی کرد آرومش کنه. سیفی یه نیم ساعتی نشست و چون حالش مساعد نبود زود رفت.
حدودا دو هفته بعد نوبت عملش بود. قبل عملش مرتضی گفت میخوای واقعیت رو به سرور بگیم؟ نمیخوام اگه دور از جون اتفاقی برای سیفی افتاد حسرتی به دل سرور بمونه که چرا زودتر نفهمیده!
ولی من اصلا نمیتونستم این کارو بکنم و مخالفت کردم. حتی مرتضی به خود سیفی هم گفته بود اما سیفی گفته بود نیازی نیست زندگی سرور به خاطر من به هم بریزه. همین که تا الان اجازه دادید با دخترم در ارتباط باشم برام خیلی ارزش داره.
چند روز قبل عمل اومد پیشمون و گفت من با این شرایط به آینده ی خودم اطمینان ندارم برای همین ازتون میخوام که باهام بیاید و یکی از املاکم رو به نامتون بزنم تا بعدا خودتون به نام سرور بزنیدش.
مرتضی سریع مخالفت کرد و گفت نیازی به این کارا نیست. تا همین الانم خیلی براش پول گذاشتی ولی سیفی کوتاه بیا نبود و گفت خیالم از بابت بچه های دیگم راحته چون قانون بینشون حکم میکنه و هرکس سهمشو میگیره ولی سرور بحثش جداست و نمیاد ادعایی بکنه برای همین میخوام این کارو بکنم که وجدانم آسوده باشه.
خلاصه اینقدر اصرار کرد که بالاخره مرتضی هم رضایت داد و رفتیم محضر و ملکو به نام من کرد تا بعدا به نام سرور بزنمش.
موقع عملش سیفی همراه با مش حسن (شوهر سکینه) اومده بود شهر. خودش میگفت درمورد مریضیم به هیچکس به جز مش حسن و اقدس چیزی نگفتم. اقدسم میخواست بیاد ولی من اجازه ندادم و ترجیح دادم پیش بچه ها بمونه.
اون روز مرتضی هم باهاشون رفت بیمارستان ولی من خونه موندم. استرس عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود. مدام تسبیح دستم بود و ذکر میگفتم تا دلم آروم بشه ولی همچنان استرسم بیشتر میشد. کنار تلفن نشسته بودم و منتظر یه خبر از جانب مرتضی بودم.
تقریبا تا شب خبری ازشون نشد تا بالاخره سر شب تلفن زنگ خورد و صدای مرتضی تو گوشم پیچید.
#سیاست_های_رفتاری
تا به حال به شمع توجه کردید🕯
که چگونه ریسمان درونی اش
او را میسوزاند و از بین میبرد ؟؟؟؟؟
اکنون به خودتان توجه کنید....
چند ریسمان از بین برنده در وجودتان هست؟؟؟
این ریسمانها همان #افکار_درونی_منفیست که متاسفانه جزیی از وجودمان شده اند
و گاهی ما را بهم میریزند
و ذره ذره از بین میبرند
اگر به فکر سلامت روح و جسم خودمان هستیم، سعی کنیم از افکار آزاردهنده
تا جای ممکن دوری کنیم
جایگزینی افکار #مثبت به جای
افکار منفی بهترین راه
برای رسیدن به شادی و آرامش ذهنیست
🌱دو نوع ترس در کودک وجود دارد:
1⃣ ترس غریزی که مانع نزدیک شدن کودک به خطر است.
2⃣ ترس فطری که مانع دور شدن از مرکز امنیت (والدین) است.
در سیستم تعلیم و تربیت ما منشأ ترس و منشا امنیت تغییر کرده است:
پدر و مادر منشاء امنیت هستند، ولی الان به منشأ ترس تبدیل شده اند، با تنبیه و دعوا کردن ها و تهدیدها
وقتی کودک شما در پارک گُم می شود، از منشاء امنیت که والدین هستند دور می شود و می ترسد، شما هم نگران و آشفته می شوید، وقتی پیدایش کنید چکار میکنید
✅ اگر بغلش کنید منشأ امنیت هستید./دکتر انوشه
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقتایی ...
دلت باید با خدا خلوت کنه !
وقتایی که ...
خسته ای و کم آوردی !
باید از ته دل بگی،
خدایا جز تو کسی رو ندارم ...
بگذار که خدا خدایی کند !
باورش کن که خدا قدرت مطلق است !
به خدا بگو:
برایم خدایی کن،
خودت درستش کن !
و به روح و جسمم آرامش بده ..🌺
💚
✨✨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت134 هنوز که چیزی نشده. ان شاالله عمل میکنی و خوب میشی. باید قوی ب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت135
چی شد مرتضی؟
مرتضی با صدای مغمومی گفت پنج ساعت توی اتاق عمل بود ولی دووم نیاورد. دکترش گفت توده خیلی بزرگ شده بوده و وارد نقاط حساسی شده بوده.
چند لحظه مات به دیوار رو به روم خیره شدم.
+ الو، سوری؟
_ میشنوم.
+ من الان با مش حسن دارم میام خونه.
بغضمو قورت دادم و با صدای خفه ای گفتم باشه منتظرم.
تلفنو که گذاشتم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و زدم زیر گریه. بچه ها اومدن دورم و گفتن مامان چی شده چرا گریه میکنی؟
چون میدونستم به زودی جریانو میفهمن حقیقتو بهشون گفتم. اونا هم حالشون بهتر از من نبود. هممون سالها بود که بهش عادت کرده بودیم.
اون شب مش حسن پیش ما موند و از خونه ی ما زنگ زد به تلفن خونه ی روستا و خبرو به خانواده ی سیفی داد.
روز بعدش برادر سیفی اومد و جنازه رو تحویل گرفت و کارای اداریش رو کرد و برد روستا. تو شرایط بدی بودیم. هم دوس داشتم تو مراسمش شرکت کنم و هم میترسیدم کسی چیزی بگه یا برخورد بدی باهام بشه. برای همین قرار شد فقط مرتضی به مراسمش بره ولی بچه ها اعتراض کردن که هممون با هم بریم و به ننه هم سر بزنیم. پس قرار بر این شد که مرتضی ما رو بذاره خونه ی ننه و خودش تنها تو خاک سپاری شرکت کنه. به سرور که نگاه میکردم دلم آتیش میگرفت. میترسیدم روزی که حقیقتو بفهمه نتونه ما رو به خاطر پنهان کردن این موضوع ببخشه.
خلاصه پشت سر برادر سیفی به فاصله ی چند ساعت ما هم حرکت کردیم و رفتیم روستا. قرار بود صبح روز بعد تشییع جنازه باشه. بچه ها وقتی فهمیدن ما شرکت نمیکنیم خیلی ناراحت شدن و همش علتش رو میپرسیدن، منم گفتم قدیما با خانواده ی عمو سیفی مشکلاتی داشتیم که بهتره به خاطر همون مسائل باهاشون رو به رو نشیم و فقط باباتون بره.
صبح روز بعد بچه ها هنوز خواب بودن که مرتضی آماده شد و با ننه به سمت روستای خودمون راه افتادن تا توی مراسم شرکت کنن.
وقتی بچه ها بیدار شدن سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم ولی تو دلم خیلی آشوب بود. براشون صبحانه آوردم و رفتم تو آشپزخونه تا با غذا درست کردن خودمو مشغول کنم. نارین اومد پیشم و گفت خودتو جمع و جور کن، خدا رحمتش کنه براش دعای خیر کن ولی دیگه اتفاقیه که افتاده.
🪴 اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد میکنید با همسرتان بر خورد میکردید، اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید.
👈 اگر هر روز شارژش می کردید
👈 اگر باهاش در روز از همه بیشتر صحبت می کردید.
👈 اگر پایِ صحبتهایش می نشستید.
👈 اگر پیغامهایش را دریافت می کردید.
👈 اگر پول خرجش می کردید.
👈 اگر براش زیور آلاتِ تزئینی می خرید. اگر دورش یک محافظ محکم می کشیدید.
👈 اگر در نبودش احساسِ کمبود می کردید.
👈 اگر حاضر نبودید کسی نزدیکش شود.
👈 اگر حتی مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش می سپردید.
👈 اگر همیشه و همهجا همراهتان بود. حتی در اوج تنهایی
👈 اگر همیشه همراهِ اولتان بود
▫️با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست!
#همسرداری
#ارتباط_موثر
🖌#کانال_دکتر_انوشه
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫از دو چیز نترس که به دست خداست:
🦋روزی و مرگ
🌺در تنگنا و بلا به دو چیز تکیه کن:
صبر و دعا
🌺راز هایت را به دو نفر بگو:
خودت و خدایت
🌺تا وقتی نگاه خدا به سوی توست از آمدن بلا و گرفتاری
و روی گرداندن دیگران غمگین مباش...
🤲خدایا شکرت
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری
✅هم آقا و هم خانم، تاکید میکنم امکان نداره یک مدت با جنس مخالف دردِدل کنید ولی بهش وابسته نشید!
🔺نگید این همکارمه، این دخترخالمه، این دامادمونه و...
🔹این هشدار رو جدی بگیرید. همه اولش فکر میکنند یه درددل ساده هست اما مطمئن باشید از یک جایی به بعد رابطه از حالت دردِدل خارج میشه و به دلبستگی تبدیل میشه. حالا برای یک نفر ممکنه این فرآیند سه ماه زمان ببره ولی برای یک نفر دیگه دو سال!
🔹اگر در چنین رابطه ای قرار دارید از همین الان، تمامش کنید چون روزی میرسه که چشماتون رو باز میکنید میبینید زندگی مشترکتون رو از دست دادید...
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط مختلف از خود نشان دهند.
🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم.
🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان میکند.
🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید.
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت135 چی شد مرتضی؟ مرتضی با صدای مغمومی گفت پنج ساعت توی اتاق عمل ب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت136
.
سری به نشونه ی تایید تکون دادم وجوابی ندادم. همون موقع صدای در بلند شد. نارین رفت در رو باز کرد. یکی از همسایه ها بود. همین که سلام و علیک کرد، شروع به حرف زدن درمورد سیفی و مرگش کرد( سیفی چون آدم سرشناسی بود تو روستاهای نزدیک هم میشناختنش)
همون طور که برای خودش تند تند حرف میزد به من نگاهی کرد و گفت به شما هم تسلیت میگم به هرحال به روزی شوهرت بوده و حتما ناراحتی.
اینو که شنیدم دستمو روی بینیم گذاشتم و گفت یواش تو رو خدا! بچه ها بیرونن میشنون.
خانم همسایه سریع عذرخواهی کرد و گفت ببخشید سوری خانم نمیدونستم بچه هات خبر ندارن.
خلاصه یه ساعتی نشست و وقتی رفت سفره رو انداختیم تا نهار بخوریم ولی دیدم سهیل اخماش تو همه و یه گوشه نشسته و نمیاد سر سفره. بهش اشاره کردم پاشو بیا ولی بی اعتنا بهم بلند شد و رفت تو حیاط. نگاهی به سرور انداختم و گفتم این چشه؟
سرور شونه ای بالا انداخت و گفت نمیدونم الان میرم میارمش.
ده دقیقه بعد با هم برگشتن داخل. نگاهی به سهیل انداختم و دیدم هنوز قیافش در همه. به سرور نگاه کردم که ببینم چی شده دیدم خیره شده به سفره و انگار تو فکره.
وقتی غذا رو خوردیم و سفره رو جمع کردیم بلند شدم رفتم کنار حوض تا ظرفا رو بشورم که سرور اومد کنارم نشست.
آروم گفتم داداشت چیزی نگفت؟ چش شده؟
سرور همون طور که ظرفا رو آب میکشید گفت مامان یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟
مردد نگاهی بهش کردم و گفتم اتفاقی افتاده سرور؟
+ راستشو میگی؟
اون لحظه شک کردم که نکنه صدای همسایه رو شنیده باشن و حقیقت رو فهمیده باشن. آب دهنمو قورت دادم و گفتم آره بگو.
+ سهیل شنیده که خانم همسایه چی بهت گفته.
خودمو به اون راه زدم و در حالی که سعی میکردم خودمو مشغول شستن نشون بدم گفتم مگه چی گفته!؟
+ همینکه خانمه گفته… چجوری بگم؟ همین که گفته عمو سیفی قبلا شوهرت بوده…
جمله ی آخرشو با صدای آروم بیان کرد.
تپش قلبم زیاد شده بود و نمیدونستم چی جواب بدم. بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم این مزخرفات چیه؟
+ مامان راستشو بگو. چرا ما نرفتیم تشییع عمو؟ چرا هیچوقت با هیچکس از فامیلا رفت و آمد نداریم؟