*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
سلام و خسته نباشید واقعا خیلی کانال عالی دارید
میخوام یه خاطره مال ۳۳سال پیش و اینو بدونید که هیچ کاری پیش خدا بی جواب نمیماند
پدرم راننده ماشین سنگین بود بعد از چند سال صاحب یه دختر و بعد از ده سالی میشه صاحب یه پسر که من هستم سه چهار سال بعد یه پسر دیگه مادرم اسرا میکنه که دیگه ماشین سنگین بفروش یه سواری بخر مسافر کشی میکنی از این حرفها اون زمان بابام شب روز تو جاده بود کم یادم هست خلاصه راصی میشه بعد از این سفر ماشین بفروشه تو راه که داره میاد تو یه روستای میزنه به یه بچه ای سه چهار سال وقتی میبنه کسی نیست فرار میکنه به گفته خودش نه بیمه داشته نه معاینه فنی تو جاده دوتاش تمام میشن میگه برسم شهر خودم میگیرم خلاصه پیش هیچ کسی نمیگه ماشین میفروشه پیکان میگیره بعد از شیش یا هفت سال تصمیم میگیرن برن سفر من شیش سالم بود دادش کوچیکم نزدیک ۴سال خواهرم بزرگ بود خلاصه رفتیم دور زدیم چند شهری رفتیم ده روزی گشتیم کم پیش یادم هست برگشتیم به سمت خونه اونموقع کرمانشاه بودیم تو همون روستا ماشین خراب شد به گفته بابام گفت بخدا قسم اصلا یادم نیومد این همون روستا هست یه پیر مرد میاد میبینه ماشین درست نمیشه یه قطعه میخوادبابام بلد بود پیر مرد میگه پچهات بیان خونه من شما برو از شهر قطعه بیار بابام به مامان میگه بریم اگه دیدی خانواده خوبی بودن اشاره بده خلاصه رفتیم یه چای خوردیم مامان اشاره میکنه که خانواده خوبی هستن بابا رفت از شهر قطعه بیاره یه بچه ۴ یا ۴نیم سالش بود داشتن ما رفتیم بازی مشغول بازی بودیم یه دفعه یه صدای اومد الان میدونم صدای ترمز ماشین بود نگاه کردم دیدم یه خاور بود زده بود دادش فقط اینو یادمه همه جا شده بون خون اون پیر مرود همه با صدای ترمز و یه صدای دیگه خیلی بد بود اومدن بیرون خلاصه پیرمرد راننده آورد تو فکر کنم خواست فرار کنه نزاشت همه روستا جمع شدن مامان هم پسر غرق خون که سرش مشخص نبود تو بغلش گریه میکرد داد میزد بابا میاد میبینه همه دم در جمع شدن اهالی روستا نمیدونن این بابای بجه هست میپرسه میگن ماشین زده به بچه مهمانشان اومد تو داد زد زد تو صورتش اون پیر مرد خیلی مهربان بود خیلی آرومش کرد آورد تو گفت آقا نزدیک ده پونزده سال پیش یه از خدا بی خبر زد به پسر این آقای که الان زده به پسر شما ولی راننده نامردی کرد فرار میکنه ولی الان من نزاشتم پسرم فرار کنه اون پچه نوه من بود الان هم این شما این پسر من الان یکی میفرستم پاسگاه تا بیان ببرنش تا این حرفها را زد وقتی به بابا نگاه کریم دیدیم داره میلرزه دندونش رو هم نمیستاد میزد رو صورتش فقط میگفت خدایا منو ببخش ببخش پیر مرد بازم آرومش کرد گفت چیه چرا اینجوری میکنی پسرم عمدی که نزده الانم یکی میره گزارش میده بابا گفت نه کسی نمیخواد بره این حق من بود الان دلم آروم شد گفتن چی میگی گفت اون راننده نامرد من بودم دست خودم نبود از ترس داشتم میمردم اولش وایسادم انگار یکی تند تند میگفت برو منم رفتم رسیدم کرمانشاه به خودم اومدم جبار کردم دیگه کار از کار گزشته بود پیش هیچ کس نگفتم حتا زنم الانم اومدم تو این روستا اصلا نفهمیدم این همونجاست دقیق همون جای که زده بود به اون بچه بابای همون بچه زده بود به بچه اون میگه آقا الان شما هر کاری میکنید صلاح و اختیار دارید خلاصه با هم کنار میان همه اون خانواده حتا اونکه زده بود به پسرش بامون اومدن کرمانشاه خاکسپاری همه چی تمام شده سه یا چهار روز نزاشت برن اون موقع یه دختر داشتن که الان زن من هست وخواهر من هم عروس اون خونه شد خیلی با هم خوب خوش هستیم همگی هم اونا هم ما این هست که هیچ کار ی چه خوب چه بد بدون جواب نمیماند پیش اوستا کریم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت136 . سری به نشونه ی تایید تکون دادم وجوابی ندادم. همون موقع صدای
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت137
ازت خواهش میکنم اگه چیزی تو گذشته هست که من نمیدونم بهم بگو. من دیگه اونقدری بزرگ شدم که بتونی حرفاتو بهم بزنی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم همچین چیزی حقیقت نداره. پاشو برو الکی با این حرفا اعصاب منو خورد نکن. از قرار معلوم باید سهیلو یه گوش پزشکی ببرم.
اینو که گفتم سرور با تردید نگاهی بهم کرد و دیگه ادامه نداد و تو سکوت ظرفا رو شستیم.
بعد از ظهر ننه و مرتضی برگشتن. ظهر رو خونه ی آقا اسماعیل استراحت کرده بودن. همین که مرتضی رو تنها گیر آوردم گفتم چی شد؟ مشکلی پیش نیومد؟
مرتضی سری تکون داد و گفت والا نگاهای چپ چپ مردم بود ولی من سعی کردم زیاد به کسی نزدیک نشم. سریع یه فاتحه خوندیم و رفتیم خونه ی اسماعیل. اینقدر جمعیت زیاد بود و محشر کبرایی به پا بود که کسی اونقدرا حواسش به ما نبود. ولی دیر یا زود درگیری داریم.
_ با کی؟
+ خانوادش وقتی بفهمن اون زمین به نام توئه یه قشقرقی به پا میشه.
_ والا اینم وصیت سیفی بود وگرنه من راضی نمیشدم اینجوری خودمو با این قوم در بندازم.
+ نگران نباش به هرحال یه کاریش میکنیم.
قضیه ی صبح رو برای مرتضی که گفتم اونم مثل من حسابی به هم ریخت و گفت اگه سرور بفهمه دروغ گفتی خیلی بدتر میشه.
_ تو میگی چکار کنم؟ مگه میتونستم حقیقتو بگم!؟ بعد نمیپرسید به چه علتی شوهر سابقت تو خونه ی ما رفت و آمد داشته؟ همچین چیزی عجیبه دیگه!
مرتضی کلافه دستی روی ریشش کشید و گفت کاش اصلا نمیاوردیمشون. اون زمانی که ازش میترسیدم رسیده. دیگه بچه ها اونقدری بزرگ شدن که با شنیدن یه حرف از اطرافیان برن دنبال واقعیت. خودمون حقیقتو بهشون بگیم بهتر از اینه که از این ور و اون ور بشنون.
با ناراحتی گفتم مرتضی چطوری راستشو بهش بگیم؟ بچم روحیش داغون میشه.
+ حالا فعلا تو حرص نخور بذار فکرامونو رو هم بریزیم و ببینیم چکار میتونیم بکنیم.
وقتی برگشتیم خونه خیلی در این باره با مرتضی صحبت کردیم. مرتضی میگفت دیگه وقتشه خودمون حقیقتو بهشون بگیم ولی من میترسیدم و از این موضوع فراری بودم. با اصرار زیاد از مرتضی خواستم که چیزی به بچه ها نگه و اجازه بده همینجوری جلو بریم و برای اینکه سرور چیزی نفهمه روابطمون رو با خانواده ی من کمتر کنیم
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیف که یادمان رفته ؛
بسیاری از آنچه امروز داریم
همان دعاهایی بود
که فکر میکردیم
خدا آنها را نمیشنود..
خدایا برای داده و ندادهات شکر
🌺 شبتون بخیر💫
تقویم نجومی اسلامی
✴️ شنبه 👈 25 اسفند / حوت 1403
👈14 رمضان 1446👈15مارس 2025
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز برای همه امور خوب و شایسته است خصوصا برای امور زیر:
✅مسافرت.
✅خون دادن و فصد.
✅دیدار با بزرگان و علماء و حاکمان.
✅قرض و وام دادن و گرفتن.
✅شراکت و امور شراکتی.
✅داد و ستد و تجارت.
✅خرید و فروش.
✅و طلب علم و حاجت خوب است.
✅ برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران "را در تلگرام یا ایتا و سروش جستجو کنید و به ما بپیوندید.
🚘 مسافرت: مسافرت خوب است.
👶زایمان خوب و نوزاد سلیم النفس و خوشبخت و عمری طولانی دارد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج میزان است و برای امور زیر نیک و پسندیده است.
✳️خواستگاری و عقد.
✳️مسافرت.
✳️فروش و تعویض جواهرات.
✳️آغاز درمان و معالجات.
✳️و خوردن نوشیدنی های دارویی نیک است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ،باعث شادی می شود.
💉💉 حجامت:
فصد زالو انداختن خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری، سلامتی در پی دارد.
💑حکم مباشرت امشب شب یکشنبه: از مباشرت به قصد فرزند آوری اجتناب شود.
😴😴 تعبیر خواب:
خواب و رویایی که امشب (شبِ یکشنبه) دیده شود تعبیرش در آیه ی 15 سوره مبارکه "حجر" است.
لقالوا انما سکرت ابصارنا بل نحن قوم...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که شخصی بی حد و حساب با خواب بیننده گفتگویی باطل کند ولی به جایی نرسد و کار خواب بیننده روبراه شود. و از این قبیل امور قیاس شود.
کتاب تقویم همسران صفحه ۱۱۶
💅 ناخن گرفتن.
شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد.
👚👕دوخت و دوز.
شنبه برای بریدن و دوختن،#لباس_نو روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود)
🙏🏻 استخاره:
وقت #استخاره در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر.
📿 ذکر روز شنبه ،یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه #یاغنی که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد.
💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_رسول_اکرم_(ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
935K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای روز چهاردهم
ماه مبارک رمضان
____🍃🌸🍃____
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت137 ازت خواهش میکنم اگه چیزی تو گذشته هست که من نمیدونم بهم بگو.
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت138
درواقع اینقدر از عکس العمل سرور وحشت داشتم که دلم میخواست کلا صورت مسئله رو پاک کنم و به عواقبش فکر نکنم.
چند مدتی هم با همین وضعیت سپری شد تا اینکه بعد دوماه بچه ها اینقدر اصرار کردن که دیگه مجبور شدیم ببریمشون روستا. همش میترسیدم اونجا یه چیزی بشنون ولی دیگه چاره ای نبود و اگه نمیرفتیم مشکوک تر میشدن.
اون روز وقتی تو خونه ی ننه دور هم نشستیم در خونه رو زدن. بچه ی خواهرم رفت درو باز کرد و وقتی اومد گفت خاله با تو کار دارن.
با تعجب گفتم کی بود؟
+ نمیدونم، نشناختمشون. یه خانم و آقایی هستن.
با تردید بلند شدم و رفتم دم در، وقتی درو باز کردم با شهربانو و پسر شبیر خان رو به رو شدم.
وقتی شهربانو رو بعد اون همه سال پشت در خونه دیدم از تعجب خشکم زده بود. گذر زمان گرد پیری روی صورتش نشونده بود ولی صلابت و غرورش هنوز از تو نگاهش معلوم بود. با همون تکبر همیشگیش بهم سلام کرد و گفت باهات حرف دارم.
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم من با تو حرفی ندارم. چرا اومدی اینجا؟
پشت سرم مرتضی هم اومد و گفت کیه خانم؟
وقتی شهربانو رو دید سلام کرد و با نگاه پرسشگری به من نگاه کرد.
زیر لب گفتم شهربانوئه.
مرتضی هم مثل من جا خورده بود. به من گفت سوری خانم شما برو داخل من باهاشون صحبت میکنم.
از خدا خواسته اومدم از اون جو فرار کنم که شهربانو گفت با خودش کار دارم.
مرتضی دستشو پشتم گذاشت و هردو از خونه بیرون اومدیم و درو روی هم گذاشت تا صدامون نره داخل.
مرتضی گفت بعد اینهمه سال و با اون کارایی که کردید با چه رویی اومدید اینجا؟
شهربانو پوزخندی زد و گفت آقا دور بر ندار. ما هم همچین عاشق چشم و ابروی زنت نیستیم ولی باید میدیدمتون. از بعد مرگ سیفی در پی پیدا کردن جا و مکانتون بودیم تا اینکه امروز یکی تو جاده دیده بودتون و بهمون خبر داد.
مرتضی گفت خب امرتون؟
محمد( پسر شبیر) آروم یک قدم عقب تر از شهربانو ایستاده بود و حرفی نمیزد. کاملا مشخص بود که اختیار همه چیز دست این زنه و محمد مثل یه مترسک سر جالیزه و هیچ اختیاری از خودش نداره.
شهربانو گفت بعد مرگ سیفی پیگیر اموالش شدم
سیاست زنانه 👸
❌از همسرتون متوقع باشید که شما رو بیینه.
🌺ولی خیلی مهمه که این نیاز رو با ظرافت بهش بفهمونید،
💢اینکه بیاین مستقیم بهش بگین:
تو اصلاً من رو نمیبینی!!
🦋مثلاً اگه رفتید آرایشگاه و ابروتون رو مرتب کرده اید
⭕️به همین سادگی نگید: شوهرم که این چیزها حالیش نمیشه! ...
بلکه از فرصت استفاده کنید.
❣ برید با ناز و خنده و شیطونی جلوش رژه برید😍
❣و بگید یک دقیقه بهت فرصت میدم که بگی من چه تغییری کرده ام و گرررنه ... 🥲
❣اگه درست جواب داد که هرجوری خودتون صلاح میدونین
تشویقش کنید🎉🫂
❣و اگه درست نبود هم با شیطنت بگید این دفعه به خاطر ابروی خوشگلم
می بخشمت! ... 😉
♨️خلاصه که عادتش بدید به تغییرات مثبتتون عکس العمل نشون بده...🥰
❤️
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا :
❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#چه_حرفی_گفتی
مـردی نـزد عالمی از پــدرش شڪایت ڪرد.
گفت: پدرم مرا بسیار آزار میدهد.
پیــر شده است و از من میخواهد یڪ روز در مزرعه گندم بڪارم روز دیگر میگوید پنبه بڪار و خودش هم نمیداند دنبال چیست؟
مرا با این بهانهگیریهایش خسته ڪرده است...
بگو چه ڪنم؟
عالم گفت: با او بساز.
گفت: نمیتوانم.!
عالم پـرسید: آیا فرزنـد ڪوچڪی در خانه داری؟
گفت: بلی.
گفت: اگر روزی این فرزند دیوار خانه را خراب ڪند آیا او را میزنی؟
گفت: نه، چون اقتضای سن اوست.
آیا او را نصیحت میڪنی؟
گفت: نه چون مغزش نمیرود و ...
گفت؛ میدانـــی چرا با فــرزندت چنین برخورد میڪنی؟!
گفت: نه.
گفت: چون تو دوران ڪودکی را طی ڪردهای و میدانی ڪودڪی چیست، اما چون به سن پیری نرسیدهای و تجربهاش نڪردهای، هرگز نمیتوانی اقتضای یڪ پیر را بفهمی!!
"در پـیـری انـســان زود رنــج میشــود، گوشهگیر میشود، عصبی میشود، احساس ناتوانی میڪند و ...
"پس ای فرزند برو و با پدرت مدارا ڪن اقتضای سن پیری جز این نیست."
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت138 درواقع اینقدر از عکس العمل سرور وحشت داشتم که دلم میخواست کلا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت139
بالاخره حق بچه هامه و باید پیگیری میکردم ولی فهمیدم برداشته وصیت کرده که به بچه های من چیزی نرسه که البته این رو یک سوم اموالش اعمال میشه و مابقیش باید بین همه تقسیم بشه.
حالم داشت از حرفاش به هم میخورد، با تعجب گفتم واقعا خجالت نمیکشی؟ دنبال چی هستی؟ تو که نصف مال و اموال اون بدبختو کشیدی بالا و یه آبم روش. حالا دنبال بقیشم هستی؟
شهربانو گفت برای من ادای آدم خوبا رو درنیار زن. هرکی ندونه من خوب میدونم چه مارمولکی هستی. اون زمینی که چند هفته پیش به نامت شده رو چجوری بالا کشیدی؟
مرتضی گفت خانم محترم اونش دیگه به شما ربطی نداره.
شهربانو انگشتشو به نشونه ی تهدید بالا گرفت و گفت اون زمین حق بچه های منم هست. یا با بچه هام تقسیمش میکنید یا میرم به همه میگم که تو مریضی سر سیفی رو شیره مالیدین و اموالشو بالا کشیدین. اصلا از کجا معلوم که امضاشو جعل نکرده باشین وگرنه چه دلیلی داره اون بیاد آخر عمری همچین زمین با ارزشی رو به نام تو بزنه که سالهاست ازت جدا شده و شوهر و زندگی خودتو داری؟
واقعا از حرفای احمقانش خندم گرفته بود. گفتم شهربانو فکر میکنی همه مثل خودت مال مردم خور و کلاه بردارن؟ اون سند کاملا قانونیه و امضای آقا سیفی پاش خورده. اینو قانون میتونه ثابت کنه درضمن اون خدا بیامرز قبل عملش تو جا نیوفتاده بود که ما بتونیم گولش بزنیم و هوش و حواسش سر جاش بود. این زمینم به اصرار خودش به نام من زد. چون به خاطر تمام تهمتایی که به واسطه ی توی از خدا بی خبر بهم زده بود و ظلمی که در حقم شد عذاب وجدان داشت و میخواست اینجوری جبران کنه.
_ پس قرار نیست با من کنار بیای آره؟ منم میرم همه چیزو به خانوادش میگم تا از خرخرت بکشنش بیرون. اونا الان داغدارن حواسشون به مال و اموال اون بدبخت نیست ولی من میدونم این کار قانونی انجام نشده. سیفی هیچوقت نمیومد اموالشو به نام زناش کنه اونم زنی که اونجوری با بی آبرویی انداختش بیرون.
چشمم به مرتضی افتاد که از عصبانیت رگ پیشونیش بیرون زده بود.
مرتضی به من گفت سوری تو برو داخل.
ترسیدم که دعواشون بشه و گفتم آقا مرتضی شما هم بیا، ولشون کن.
مرتضی درو باز کرد و اشاره کرد برم داخل.