eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.5هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
👈❌لجبازي يك كلمه نيست! يه اشتباست!‼️ اشتباه ويران كننده!‼️ كه ميتواند هر دو نفر را در رابطه به زمين بزند و جايي براي بلند شدن نماند! لجبازي ميتواند انقدر قوي باشد كه يادت برود روزي عاشق كسي بودي كه به او ميگفتي نميخواهي ناراحتي اش را ببيني! اما حالا خودت عامل اصلي اش شده اي! باعاشقانه هاي خود لجبازي نكنيد گاهي جايي براي جبران نمي ماند! ‌‌‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت144 اون دو تا هم با بهت نگاش میکردن. حرفش که تموم شد گفت هنوزم م
📜 🩷 عقلم میگفت این کار توش دردسر خوابیده ولی نمیخواستم بیشتر از این سرور رو ناراحت کنم برای همین به مرتضی نگاه کردم و گفتم تو مخالفتی نداری؟ مرتضی سری تکون داد و گفت تا موقعی که به سرور آسیبی نرسه نه! میریم حرفمون رو میزنیم ولی سرور بابا اگر قبول نکردن یا توهینی به تو و مامانت کردن از همون راهی که رفتیم برمیگردیم و دیگه اسمشون رو نمیاریم و زندگیمونو میکنیم. قبوله؟ سرور با سر حرف مرتضی رو تایید کرد و قرار شد یه ماه بعد که شرایط عادی تر شده باشه اول از همه بریم سراغ ننه سیفی چون به نظرم زن به نسبت منطقی و با صلابتی میومد. بعد از مطلع شدن سرور از این قضایا یه جو عجیبی تو خونه برقرار شده بود. همه تو لاک خودشون بودن. حتی دیگه خبری از شیطنتای پسرا هم نبود. هرچند که من و مرتضی همه ی تلاشمون رو میکردیم که همه چیز رو به حالت همیشگی و نرمال پیش ببریم تا سرور بتونه کم کم این حسای بد رو از خودش دور کنه. بعد گذشت چند هفته، دیگه زمانش رسیده بود که به قولمون عمل کنیم و سرور رو پیش خانواده ی سیفی ببریم. تو این چند هفته هم چند بار سعی کردم باهاش صحبت کنم و از این ملاقات منصرفش کنم ولی تصمیمش رو گرفته بود و میگفت اگر این کارو نکنم همیشه فکرش گوشه ی ذهنم میمونه و نمیذاره راحت زندگیمو بکنم. خلاصه یه روز صبح همگی راه افتادیم سمت روستا. اول پسرا رو گذاشتیم خونه ی ننه و سه تایی رفتیم سمت روستای خودمون. هرچی به اون عمارت نزدیک تر میشدیم ضربان قلبم تندتر میشد. من سالها بود که به این خونه نزدیک نشده بودم و حالا دوباره همه ی خاطرات و سختیای گذشته داشت جلوی چشمم رژه میرفت. وقتی رسیدیم پشت در پاهام سست شده بود. دلم میخواست از همون مسیر برگردم و دیگه هیچوقت اون خونه رو نبینم ولی به سرور قول داده بودم. مرتضی درو زد و چند دقیقه بعد چهره ی سالخورده ی مش حسن از پشت در نمایان شد. ما رو که دید جا خورد و بعد سلام و علیک گفت جسارت نباشه ولی اینجا چکار میکنید؟ _ مش حسن ننه سیفی خونس؟ باید باهاش حرف بزنیم. مش حسن سرشو پایین انداخت و با تردید گفت بله هستن.
🧡🦋🧡 💞 نیازهای خودت و همسرت رو بشناس😊 ❣۱.زن نیاز به توجه دارد و مرد به اعتماد 👈 ۲.زن نیازمند درک و مرد نیازمند پذیرش است ❣۳.زن به احترام و مرد به قدردانی نیازمند است 👈 ۴.زن به عشق ورزی و مرد به تحسین ❣۵.زن به اعتبار و مرد به تایید 👈 ۶.زن به قوت قلب و مرد به تشویق
خانم با سیاست 😍👇👇 ✔️خریدن طلا خوبه؛ اما نه وقتی که دندون خراب تو دهانت داری! ✔️ صمیمی شدن با مادرشوهر خوبه؛ اما نه وقتی که سالی یکبار از مادر خودت خبر نمیگیری! ✔️قناعت خوبه ؛ اما نه اونقدری که همسرت پولاشو جای دیگه ببره خرج کنه! ✔️ناز کردن خوبه ! اما نه اونقدری که اسمت رو بزارن ؛غرغرو ؛همیشه مریض؛ لوس؛ خوابالو خانم عزیز هرچیزی کم و زیادش دل رو میزنه❌ همسرانه ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت145 عقلم میگفت این کار توش دردسر خوابیده ولی نمیخواستم بیشتر از
📜 🩷 . ۱_ میشه بهشون خبر بدی که ما اومدیم و میخوایم ببینیمش؟ + راستش از بعد فوت آقا، ننه حال خوبی نداره. زیاد با کسی دمخور نمیشه. کهولت سنم مزید برعلت شده ولی حالا شما صبر کنید من برم بهش بگم ببینم چی میگه. همونطور پشت در ایستادیم تا مش حسن برگرده. پنج دقیقه بعد برگشت و گفت بفرمایید داخل. با قدم های لرزون پشت سر مرتضی و سرور وارد خونه شدم. همه ی اون صحنه هایی که بهم تهمت زده بودن و تو این خونه اذیتم کردن اومد جلوی چشمم. خونه بی روح شده بود و دیگه خبری از شور و هیجانی که قبلا توش جریان داشت نبود. چند نفری هم وایساده بودن و ما رو نگاه میکردن ولی هیچکدومو نمیشناختم. تا اومدیم وارد ایوون بشیم صدای آشنای سکینه رو از پشت سرم شنیدم. با دیدنش چشمه ی اشکم جوشید و بغلش کردم. چقدر پیر شده بود ولی هنوزم مثل گذشته مهربون و خوش زبون بود. سکینه بعد کلی حال و احوال کردن و اشک ریختن گفت آاااخ خانم چه ها به سرت آوردن! آقا رو حلال کن، دیگه دستش از این دنیا کوتاهه. لبخند تلخی زدم و گفتم خیلی وقته حلالش کردم. خوبیای شما رو هم هیچوقت فراموش نمیکنم. اگه تو اون طلاها رو به مش حسن نداده بودی معلوم نبود تو شهر غریب سرگذشت من چجوری میشد. خدا خیرت بده سکینه خانم. سکینه بازم بغلم کرد و پیشونیمو بوسید و گفت خداروشکر که به دردت خورد. بعد کلی حرف زدن تازه یادم افتاد مرتضی و سرور رو معرفی نکردم. وقتی معرفیشون کردم چند لحظه نگاه سکینه رو سرور ثابت موند. میدونستم الان داره به چی فکر میکنه. چشم و ابروی سرور خیلی خیلی شبیه سیفی بود و حتی وقتی بچه بود از همین طریق نارین به قضیه شک کرد. دیر یا زود همه میفهمیدن ولی دوس داشتم اول ازهمه با ننه سیفی صحبت کنم. از سکینه عذرخواهی کردم و رفتیم سمت اتاق ننه. پشت در چند لحظه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و در زدم. صدای پیر و لرزانش که گفت بیا تو به گوشم رسید. درو باز کردم و سه تایی رفتیم داخل. همونطور که انتظارش رو داشتم ننه سیفی خیلی خیلی پیر شده بود. به سختی سر جاش نیم خیز شد. اجازه ندادم بلند بشه و گفتم راحت باش ننه.
💭واقعیت هایی که باید در مورد رابطه بدونیم! 📌یه رابطه رو حرف زدن خراب نمیکنه حرف نزدنه که تمومش میکنه! 📌عشق باعث تداوم یه رابطه نمیشه تعهد، احترام، شخصیت، سواد عاطفی در کنار داشتن حس خوب عشقه که باعث میشه ادامه پیدا کنه 📌گفتن انتظارات و ناراحتی ها رابطه رو به پایان نمیرسونه گفتن اینکه خودش باید بفهمه ناراحتی و‌انتظاراتمو تموم میکنه.... 📌یه رابطه رو بحث و دعوا به زوال نمیکشونه چون اینا توی هر رابطه ای هست کم شدن محبت و توجه باعث تموم شدنش میشه..... 📌بی تفاوتی و کم توجهی باعث بیشتر شدن شوق و عشق نمیشه حرکات کوچیک که حامل پیام تو برام مهمیه که سلامت یه رابطه رو تعیین میکنه ❤️
🌱۱۲ روش برای دوست داشتن خودت: ۱. اگه انجام کاری حس بدی بهت میده، انجامش نده. ۲. دقیقاً همون چیزی که منظورته رو بگو. ۳. سعی نکن برای دلخوشی بقیه زندگی کنی. ۴. به احساسات غریزه‌ات اعتماد داشته باش. ۵. هیچ‌وقت از خودت بد نگو. ۶. هیچ‌وقت دست از آرزوهات نکش. ۷. از «نه» گفتن ترس نداشته باش. ۸. از «بله» گفتن هم نترس. ۹. با خودت مهربون و منصف باش. ۱۰. چیزی که نمی‌تونی کنترل کنی رو کنار بذار. ۱۱. از قشقرق و انرژی منفی دور بمون. ۱۲. به خودت عشق و توجه نشون بده افرادی که درگیر تله ایثار هستند دیگران رو بیشتر از خودشون دوست دارند/دکتر شکوری
♥️🍃 🔹🔸زن‌ها وقتی احساسی درون‌شان فوران کند باید حرف بزنند حالا فرقی ندارد فوران غم باشد یا شادی؛ خوشی یا ناخوشی... آنها باید آنقدر از تمام جزییات ریز تا کلیات را بگویند تا حس کنند آرام گرفته اند! 🔹🔸مردها اما... چه در اوج شادی باشند چه اوج غم ترجیح‌شان این است که در گوشه‌ای خلوت به اتفاقاتی که افتاد فکر کنند و نهایتا لبخندی بزنند لبخندی گاه تلخ و گاه شیرین... تفاوت‌های همدیگر را بفهمیم تا رنجش و تنش بی‌جا پیش نیاید.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم امن زندگی میدونی یعنی چی ؟! یعنی اشتباهات تو پیشش اعتراف کنی و اون جای سرزنش دنبال راه حل باشه !از ضعف ها مشکلات خونوادت بهش بگی و اون نگاهش بهت تغییر نکنه ! احساس نکنه بیشتر از تو میفهمه و نظرتو سبک نشماره ... تعصبش جلوتر از عقل و منطقش نباشه توی بحث و گفت‌وگو درد دل هایی که باهاش کردی و نزن تو صورتت از رویاهات بگی و مسخره نکنه با یه کار اشتباه، قضاوتت نکنه ... بتونی محبت و ابراز علاقه کنی بهش و نگران از چشم افتادن نباشی ... میدونی چرا عمیقا احساس تنهایی میکنیم ؟! چون تعداد آدم های امن زندگیمون به صفر میل میکنه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت146 . ۱_ میشه بهشون خبر بدی که ما اومدیم و میخوایم ببینیمش؟ + راستش
📜 🩷 کنارش که نشستم چشمای غمزدش پر از اشک شد و گفت سیفی قبل رفتنش درمورد تو باهام حرف زده بود. بهم گفت که اومده ازت حلالیت گرفته. سری تکون دادم و گفتم خدا رحمتش کنه. هرچی بوده گذشته. چیز دیگه ای درمورد ما بهتون نگفته بود؟ ننه سیفی سری تکون داد وگفت نه مثلا چی؟ نگاهی به صورت مضطرب سرور و مرتضی انداختم و گفتم ایشون دختر بزرگمه. اسمش سروره. ننه نگاهی به سرور انداخت و گفت خدا حفظش کنه. _ راستش سرور… چند لحظه مکث کردم و دوباره ادامه دادم: سرور دختر سیفیه. چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد و بعد ننه سیفی گفت چی میگی زن؟ _ حقیقتو دارم میگم. سرور نوه شماس. زمانی که اون اتفاقا پیش اومد و مجبور شدم از روستا برم باردار بودم. چندین سال پیش طی یه جریاناتی سیفی هم از موضوع مطلع شد و بعد اون با ما رفت و آمد داشت ولی سرور نمیدونست سیفی پدرشه. بعد از مرگ سیفی سر یه جریاناتی مجبور شدیم حقیقتو بهش بگیم. سرورم وقتی فهمید ازمون خواست خانواده ی پدرشو ببینه. برای همینم بعد اینهمه سال پامو تو این خونه گذاشتم. ننه سیفی چند لحظه همینجور بی حرف نگام کرد و بعد ناباورانه نگاهی به سرور کرد. قبل از اینکه چیزی بگه گفتم درضمن خیالتون راحت. اگه نگران این هستید که دوز و کلکی تو کار باشه باید بگم همونطور که احتمالا خودتونم یادتونه من مثل شهربانو دنبال مال و منال نیستم و کلا این چیزا برام ارزش نداره. آقا سیفی خودش چند هفته قبل از عملش اومد پیش ما و با اصرار زیاد یکی از زمیناشو به نام من زد تا بعدا به نام سرور کنم. خودش میگفت اینجوری خیالم راحت تره چون سرور اسمش تو شناسنامم نیست و میدونم چیزی بهش نمیرسه. اینارو گفتم که بدونید حتی اگه همین کارم نمیکرد اهمیتی برامون نداشت. همسر من از روز اول مثل یه پدر واقعی بچمو بزرگ کرد و الانم چیزی براش کم نمیذاره. ما اومدیم اینجا چون سرور خیلی درمورد خانواده ی پدرش کنجکاوه و دوست داشت باهاتون آشنا بشه. هرچی که اتفاق افتاده بود رو مو به مو براش توضیح دادم. ننه سیفی با چشمای خیس دستاشو باز کرد و گفت بیا جلو ببینمت دختر. سرور نگاهی به من کرد، با سر اشاره کردم بیاد جلو. بلند شد اومد جلوی مادربزرگش نشست
"چند که هر خانمی باید بداند!" 👈 سعی کنید ورزش را از خودتان دور نکنید، اگر می‌توانید مرتب به کلاس‌های ورزشی بروید، اگر فرزند کوچک در خانه دارید و یا هزینه‌های کلاس‌های ورزشی برای شما بالاست؛ می توانید با برنامه‌های تلویزیونی و یا انفرادی نرمش کنید. 👈 لباس‌های کهنه، پاره و آنهایی که بر اثر شستشو از رنگ و رو رفته‌اند، را دور بریزید، هیچ چیز مثل لباس کهنه‌ای که به تن شما زار می‌زند، چهره‌تان را پیر و روحیه‌تان را افسرده نمی‌کند. 👈 به زیبایی و مرتب بودنتان اهمیت دهید. هر روز صبح موهایتان را شانه بزنید و ابروهایتان را مرتب کنید، از گردنبند و گوشواره‌هایی که در اعماق کمدتان مخفی کرده‌اید، لذت ببرید، آنها را بیرون بیاورید و هر هفته از یکی از آنها استفاده کنید. 👈 می‌توانید با کمی آرایش، روح خود را شاد کنید. همیشه برای دل خودتان به خودتان اهمیت بدهید نه یک نفر دیگر. 👈 کارهای خانه را صبح‌ها انجام دهید که بعد از ظهرها در کنار همسر و فرزندانتان باشید. 👈 روزانه حداقل پنج دقیقه به خودتان زمان دهید، موسیقی آرامی را پخش کرده و چایی در آرامش بنوشید و به رویاها و برنامه‌های شخصی خودتان فکر کنید و برایشان برنامه اجرایی بریزید.