*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
🌸🍃اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
گره می خورد،
می پیچد به هم ،
گره گره می شود،
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
🌸🍃یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
🌸🍃یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های
کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “
🌸🍃که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…
زنده یاد ((سیمین بهبهانی))
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🔻به مادر همسر خود همان قدر احترام بگذاریم
که به مادر خود احترام می گذاریم.☝️
#دکتر_سعید_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
تو زندگی دنبال آدمهای بهاری باشید، اونایی که قدردان زندگی هستن، با کوچکترین اتفاقات خوشحالند و با دیدن پروانهها ذوقی میشن. بیذوقها آدم رو از زندگی میندازن.
دنبال خیاموارها بگردیم
خیام به عمق تاریکی و کثافت و نیستی زل میزده و با اینهمه بیخیال و سرخوشانه از کنارش رد میشده.
این گونه مسیر قدری آسانتر طی می شود.
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ مهمترین راز نفوذ به قلب همسر!
🎤 حجتالاسلام رمضانی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
گاهی برای رشدکردن
بایدسختی کشید
گاهی برای فهمیدن
بایدشکست خورد
وگاهی برای به دست آوردن
بایدازدست داد
خواستن اگرباتمام وجود باشد
هیچ سدی نمیتواند مانع شود
🖌#کانال_دکتر_انوشه
@daneshanushe✍️
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱عواملی که باعث اضطراب در کودکان تیزهوش می شود/روانشناس پهلوان نشان
#روانشناس_پهلوان_نشان
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼🍃
با بی نظمی اتاق بچهها چیکار کنیم ؟
دکترسیما فردوسی پور
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️زشته آدم اینقدر قربون صدقه خانمش نمیره که !
⭕️مرد اینقدر ذلیل نمیشه که
همش تو آشپزخونه ورِ دل خانومشه !
❓ این لوس بازیا چیه؟
استادشجاعی
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نهم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. فرداش مراسم عروسی بود ا
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_دهم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
دوتاازدخترخاله هام گفتم زود بیادپایین دوست داداش علی مارومیبره، اوناهم ازخداخواسته سریع اماده شدن منم جلوترازهمه رفتم پایین..بابام که من رودیدامدسمتم گفت باکی میرید؟گفتم بادوست داداش علی،گفت موهات جمع کن سرسنگین میریدمیایدکه توش حرف حدیث نباشه..چشمی گفتم رفتم سمت ماشین میخواستم پشت بشینم که امیرگفت تولاغری بشین جلو که اگریه نفردیگه ام خواست بیادجلوجابشه،خلاصه منودخترخالم جلونشستیم خواهرم وشیمااون یکی دخترخالم پشت نشستن..فاصله من با امیرچند میلیمتر بود وازروی هردست اندازی که ردمیشد شونه هامون بهم میخوردمن سریع خودم میکشیدم عقب ولی متوجه میشدم امیرگاهی دست اندازهاروازقصدبدمیره که من بخورم بهش!!
حس بین مادوتامشترک بوداینومطمئن بودم گاهی ازرفتارونگاهای طرف مقابلت متوجه میشی اونم دوستداره ولی به زبون نمیاره
وقتی رسیدیم من اخرین نفرازماشین پیاده شدم امیر اروم گفت نصیحت بابات که یادت نرفته این موهای پریشونت جمع کن باتعجب نگاهش کردم گفت من لبخونیم عالیه برو تاحرف درنیاوردن...
ادامه در پارت بعدی 👇