سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. باوجودامیرکمکهاش تونستم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_یک
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
ساعت۱۲شب باامیر راهی شهرمون شدیم البته به خانوادش نگفته بود منو میبره، اونا فکرمیکردن رفته خونه ی یکی از دوستاش،هر دوتامون خسته بودیم مخصوصا من که دوتاکارمجلسی روسه رو تحویل داده بودم که باخیال راحت برم دیدن خانوادم..وسط راه گاهی خوابم میگرفت چشمام بسته میشدولی برای اینکه امیرخوابش نگیره تندتنداب میزدم به صورتم شیشه رومیدادم پایین باامیرحرف میزدم،یادمه نزدیک شهرمون که شدیم یه لحظه خوابم بردوباصدای وحشتناکی وضربه ای که به سرم خورد ازخواب پریدم،شدت ضربه انقدرزیادبودکه سرگیجه داشتم چشمام سیاهی میرفت،حتی نمیتونستم گردنم تکون بدم به هر بدبختی بودبرگشتم سمت امیر دیدم سرش روی فرمون افتاده ازگوشه سرش خون میاد..میخواستم جیغ بزنم ولی نمیتونستم،انقدربی حس شده بودم که انگار دست پام صدکیلوشده بود..دقیقا نمیدونم چقدرگذشت تاچندنفری امدن کمکون وزنگ زدن به اورژانس و تقریبایکساعت بعدش جفتمون بردن بیمارستان...
ادامه در پارت بعدی 👇
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ساعت۱۲شب باامیر راهی
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
یکساعت بعدش جفتمون بردن بیمارستان
خداروشکرهیچ کدومون اسیب جدی ندیده بودیم شکستگی کوفتگی بخاطر ضربه ای بودکه بهمون واردشده بود،توبیمارستان تازه فهمیدیم امیرخوابش برده ازجاده منحرف شده رفته توخاکی چپ کردیم یه جورای زنده بودنم حتی دست پانشکستنمون مثل معجزه بود..بدون همراه دوشب بیمارستان موندیم امیربه خانوادش گفت برای کاری بادوستش یه سفرچند روزه رفته از سرکارشم مرخص گرفت..بعد از دو روز بارضایت خودمون مرخص شدیم درسته خودمون چیزیمون نشده بودولی ماشین داغون شده بود،به ناچاربرگشتیم تهران..البته امیرماشین گذاشت پارکینگ تاسرفرصت بفروشش،خیلی ناراحت بودم همش حرص میخوردم گاهی خودم سرزنش میکردم گاهی امیر…امیر نذاشت خانوادش چیزی ازاین موضوع بفهمن والکی گفت توسفردعواکردم ماشینم گذاشتم نمایشگاه برای فروش،بااینکه میدونستم تمام اینکارهاروبرای من میکنه ولی قلباناراحت بودم دوست نداشتم به خانوادش دروغ بگه ولی خودش میگفت من بهترمیشناسمشون تودخالت نکن...
ادامه در پارت بعدی 👇
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی که زن را نیرومند میکند شوهر اوست....
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور امام زمان را به بچههامون بشناسونیم؟
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با عنوان به درون خودت مراجعه کن🍃🍃/دکتر الهی قمشه ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یکساعت بعدش جفتمون بر
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
خلاصه بعدازاینکه کبودی سرصورتم خوب شدخودم راهی شهرمون شدم ولی ایندفعه به امیرچیزی نگفتم،وقتی رسیدم بهش زنگزدم..خیلی ازدستم عصبانی شدولی اهمیت ندادم گفتم دیگه نمیخوام بخاطرمن تودردسربیفتی،بعدازمدتهاخواهر و برادرهام رودیدم یه کم حالم بهترشد..بابام نسبت به گذشته تعصبش انگارکمترشده بودچون وقتی بهش گفتم امیرمیخوادبیادخواستگاریم هیچ جبهه بدی نگرفت برعکس خوشحالم شدالبته منم داستان رابطمون خیلی براشون باز نکردم فقط گفتم خیلی کمکم کرده،وقتی ازطرف خانوادم مطمئن شدم به امیرزنگزدم گفت توبمون من فرداشب باخانوادم میام..دل تو دلم نبودبااینکه دخترمجردی نبودم ویکبارتجربه خواستگاری عقدعروسی روداشتم ولی بازم دلشوره داشتم،صبح زودازخواب بیدارشدم باکمک مامانم خواهرم خونه روتمیزکردیم بابام رفت خریدچندمدل میوه شیرینی تنقلات خرید،وقتی کارام تموم شد دوش گرفتم رفتم ارایشگاه یه کم به خودم رسیدم ..امیرخانوادش ساعت۹شب رسیدن امیریه دسته گل بزرگ وشیرینی خریده بود،خیلی واردجزییات نمیشم ولی برخوردخانواده امیرانقدرخوب بودکه هرکس ما رو میدید فکرمیکردسالهاست همدیگرمیشناسیم....
ادامه در پارت بعدی 👇
🏷ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﯾﻮﺳﻒ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻨﺪ
ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ ﺑﯿﻔﮕﻨﻨﺪ،
ﯾﻮﺳﻒ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ!
ﯾﻬﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ؟! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ...! ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ با ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ...! ﺍﯾﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ"ﻧﺒﺎﯾﺪ جز خدا ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺑﻨﺪﻩﺍﯼ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩ..."
ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟
اَلَیْسَ اللهُ بِکافٍ عَبْدِه
📚ﺳﻮﺭﻩ ﺯﻣﺮ، ﺁﯾﻪ۳۶
👑💕👑💕👑💕👑
اگه شوهرت رو مثل پادشاه خونهتون بدونی،
اونم ناخودآگاه شروع میکنه باهات مثل یه ملکه رفتار کردن...
👑💞👑
نه اینکه خودش رو بگیره یا تو خودتو کوچیک کنی!
نه، داستان اینه که مردا وقتی ببینن براشون احترام قائل شدی،یه حس قهرمان بودن تو وجودشون روشن میشه!
و قهرمانا همیشه ملکهشونو میبرن بالا...
👑💞👑
پس اگه دوست داری تو قلبش تاج بذاری، اول خودت تو رفتارت یه ملکه باش.
یه کلام ختم کلام:
"مردی که تحویل گرفته بشه، تحویلت میگیره!"
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تدابیر گفتاری را بیاموزیم ...
#مهارت_های_زندگی
#همسرداری
#ارتباط_مؤثر
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
•
ارزش خود را در دیگران جستجو نکنید..
وقتی از اینکه خودتان باشید راضی باشید، بدون اینکه مقایسه کنید یا برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران رقابت کنید، هر فرد باارزشی به شما احترام خواهد گذاشت. و مهمتر اینکه خودتان هم به خودتان احترام خواهید گذاشت. هیچکس حق قضاوت کردن شما را ندارد. ممکن است مردم داستانهای شما را شنیده باشند و تصور کنند شما را میشناسند اما هیچوقت نمیتوانند آنچه بر شما گذشته را احساس کنند. هیچوقت نمیتوانند خودشان را جای شما بگذارند. پس فراموش کنید دیگران چه فکری میکنند یا درمورد شما چه میگویند. فقط روی احساسی که خودتان نسبت به خودتان دارید تمرکز کنید و به راهتان ادامه دهید./دکتر شکوری
🎥 #دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه بعدازاینکه کبود
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_چهار
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
همون شب خانواده هامون به توافق رسیدین.. قرار شد۲هفته بعدش عقدکنیم یه مهمونی خانوادگی بگیریم بریم سرخونه زندگیمون،خانواده امیر۲روزمهمون مابودن بعدرفتن..به پیشنهادخانواده امیرمراسم تهران برگزارمیشد..منوخواهرکوچیکم زودتررفتیم وچندروزبعدشم پدرومادرم امدن،امیرتوخریدعروسی برام سنگ تموم گذاشت گاهی دعواش میکردم میگفتم واجب نیست انقدرولخرجی کنی درجوابم میگفت یکبارعروسی میکنیم دوستدارم ازهمه چی بهترینش برات بخرم..خلاصه منوامیرعقدکردیم ویه شب بعدازعقدمون یه مهمونی دادیم زندگیمون رسماشروع کردیم..منو امیر احتیاج به جهیزیه نداشتیم چون خودمون همه ی وسایل داشتیم،امیر یه واحد اپارتمان داشت که اجاره داد بود خونش حدود ۱۵۰ متر بود قرار شد چندماهی توخونه ی من زندگیم کنیم تامستاجرش بره بعدش جابجا بشیم..خداروشکرزندگی خیلی خوبی کنارهم داشتیم همه چی خوب بودتابرای تعطیلات عیدرفتیم شهرستان،غیر از فامیل درجه یک کسی از ازدواج من خبرنداشت البته من خودم نمیخواستم فعلاکسی چیزی بدونه....
ادامه در پارت بعدی 👇