🧡خانوم عزیز میدونستی:
مردها از ناله و ابراز دردِ همیشگی بیزارن؟ 🤦♀
❣اگه دوست داری همسرت احساس کنه با یک خانم مسن طرفه، هر یک روز درمیان مقابلش ناله کن!
👈 دیدین بعضی خانوما همش در حال زار زدن هستن؟! همش یه چیزیشون میشه؟! همیشه خدا یه جاشون درد داره؟!!!
❣باور کنید راه خوبی برای جلب توجه انتخاب نکردین. چون بعد مدتی براشون عادی میشه؛ هرچقد کمتر دردت رو بیان کنی، بهتره. اگه بعد از مثلأ یک هفته بگی آخ سرم، بیشتر جلب توجه میکنی، تا هر لحظه سرت رو دستمال ببندی...
👈 خانم خوب از نظر مردها؛ خانمیه که آروم باشه و زندگی رو با اضطرابهای بیخود پر از غمواندوه نکنه😊
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 دوسالی به همین منوال زندگی کردیم خوب و بد میگذشت رفتار بد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
تا وقتی آقاجانم زنده بود یه معلم سر خونه میومد بهمون درس یاد میداد هم به منو گلی هم بچه های عمو آقام که مرد عمو دیگه نزاشت بیاد میگفت :
_همین که خوندن نوشتنو یاد گرفتین کافیه درس به چه کارتون میاد بقیه هم از خدا خواسته کلا ول کردن من اما دوس داشتم هنوزم تنها میشدم تمرین مشق میکردم که از یادم نره گاهی هم پیش مادرم و زیور تو مطبخ میشستم اخه زیور همیشه خبرای دست اول از اهالی روستا و عمارت داشت اول از همه هم با اب و تاب واسه مادر من تعریف میکرد
مراد هم همیشه همراه عمو بود به زمینا رسیدگی میکرد و سعی میکرد از عمو یاد بگیره خان بودنو دوس داشت چند وقتی بود سیمین یه جور دیگه شده بود میفهمیدم بعضی وقتا سر ظهر که اهالی عمارت چر ت نیمروز میزدن یواشکی از خونه میره بیرون سوسن هم کشیک میکشید کسی نبینش پر از هیج ان شده بود طوری که زیور هم میگفت غلط نکنم این دختره یه چیزیش شده زنعمو بر وز نمیداد ولی زیور میگفت نگران خاس تگار نداشتن این دوتاس هر روز پیش رمال و دعا نویس بود با این کاراش یه چند باری هم مارو مص موم کرده بود با اینکه نتیجه ای هم نمیگرفت ولی باز دست بردار نبود عمه فرشته خبر داده بود داره به روستا میاد از خوشحالی دیدن عمه و شیرین رو پا بند نبودم کارگرا عمارتو آب و جارو کرده بودن سر ظهر بود که رسیدن با دیدنشون پرواز کردم به سمتشون لپای گل انداخته عمه رو که از خستگی قرمز شده بود محکم بوسیدم شیرینو بغل گرفتم خودشون دوتا تنها اومده بودن عجیب بود چون همیشه همشون باهم میومدن همه تو مهمونخونه جمع شده بودیم به خاطر ورود عمه بالاخره عمه شروع به صحبت کرد و گفت تو شهر واسه شیرین خاستگار اومده تحقیق کردن آدم بدی نیس اومده هم از خان بابا اجازه بگیره هم دعوت کنه واسه مراسم بله برون کلی واسه شیرین که مثل خواهرم بود خوشحال شدم زنعمو که معلوم بود اصلا دوست نداره یه کدوم از ما قبل از دختراش شوهر کنن قرمز شده بود گفت حالا پسره چیکاره هست
نگران نباش.
خدا میداند که چقدر سخت تلاش کردهای
وقتی قلبت مملو از درد است،
وقتی احساس میکنی که زندگیت ساکن و زمان در گذر است،
خدا انتظارت را میکشد ... وقتی هیچ اتفاقی نمیافتد و تو ناامیدی،
و ناگاه دیدگاه روشنی در مقابلت آشکار شد،
و نوری از امید در دلت جرقه زد،
خدا در گوشت نجوا کرده است …
وقتی اوضاع روبهراه میشود و تو چیزی برای شکر کردن داری، خدا تو را بخشیده است …
وقتی که اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داد
خدا به تو لبخند زده است …
به یاد داشته باش هر کجا که هستی و هر احساسی که داری، خدا آن را میداند …
بیایید "برای هم خوب بخواهیم"
همین کارِ کوچک ِ از یاد رفته .../دکتر شکوری
#دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
💎برای مهار نمودن خشم از واژه "من" استفاده کنید.
برای پرهیز از انتقاد کردن و یا مقصر دانستن دیگران که تنها تنش را افزایش میدهد
در حین توصیف مشکل، از واژه "من" استفاده کنید.
با احترام و شفاف صحبت کنید. به عنوان مثال، بگویید:
" من ناراحتم از اینکه میز را همینطور نامرتب رها کردی بدون این كه برای مرتب کردن، پیشنهاد کمک بدهی. "
به جای آن كه بگویید: "تو هیچ وقت هیچ کمکی نمی کنی.
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧠 تفکر بیش از حد؛
دلیل تمام رنج هاست...
💫🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چجوری صابون دستشویی همیشه دم دستمون باشه؟! 🧼✨
#ترفند_خانه_داری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
.
چه احساس قشنگی دارد این عشق
چو باران بر دلم می بارد ایــن عشق
به طوفان بــــلا گر پا نهــد دل
دمی تنها مرا نگذارد این عشق
ولی گر جان دهم در پای مهرش
مرا بی وقفه می آزارد این عشق
شبیه روزهای ســـــرد بـــرفی
بلا روی بلا می بارد این عشق
به قـول شیخ شهر آشــوب شیراز
شراب خون فشانی دارد این عشق
حذر کن از مسیر عشق و مستی
که در دل زخمها می کارد این عشق
#سالار_زندی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 تا وقتی آقاجانم زنده بود یه معلم سر خونه میومد بهمون درس ی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
عمم گفت با پدرش مغازه خارو بار فروشی دارن زنعمو انگار یکم خیالش از اینکه شوهر شیرین یه ادم معمولی رو به پایینه راحت شد گفت:
_ خب خداروشکر شوهرش بدی خیالت راحت شه دیگه همینو اومده بچسبین چون معلوم نیس دیگه بتونی براش شوهر پیدا کنی یا نه؟ خان بابااستغفرالهی زیر لب گفت عمه که معلوم بود ناراحت شده گفت:
_ وا زنداداش دخترم خاستگار زیاد داره خودش دلش به این یکی راضی بود
زنعمو گفت:
_ آها پس خودش رفته پیدا کرده...
عمو با صدای بلند گفت:
_ بسه دیگه استراحت کنید از راه رسیدین بیاین واسه شام
عمه رو کرد به مادرم گفت :
_من میرم اتاق خانوم جون بعد میام پیشت منو شیرین و گلی اما زودتر از همه رفتیم باغ پشت عمارت همونجا که بچگی ها باهم خل وت میکردیم تا کلی حرف بزنیمو از خاستگار شیرین بپرسم شیرین میگفت وقتی عمه با شیرین میرفتن خرید همو دیده بودنو عاشق هم شده بودن پسره خانوادشو فرستاده بود خاستگاری شیرین جوری از عادل همون پسر خاربار فروش حرف میزد که ادم سر ذوق میومد گفت :
_حتما باید واسه مراسمم بیای ببینیش کلی ازت تعریف کردم و میدونه شما دوتا مثل خواهرامین
اونشب عمه و شیرین اتاق ماخ وابیدن کلی باهم حرف زدیم و اتفاقای عمارتو تعریف کردیم عمه میگفت:
_ به خواهر بزرگترش که میشد دختر بزرگ خان بابا و عمه دیگه ما هم خبر داده انگاری از وقتی رفته بودن شهر دو سه باری همدیگرو دیده بودن میگفت شوهرش انگار سری تو سرا در آورده و حسابی وضعشون خوب شده من فقط تو بچگیم اون عممو دیده بودم زیور میگفت انگاری ازدواجش زوری بوده خودش عاشق کارگر عمارت شده بوده ولی خان بابا بزور داده بودش به همین شوهر فعلیش که وًضع باباش انگار خیلی خوب بوده عمه هم ازدواج که میکنه به حالت قهر از اونجا میره و دیگه هم نمیاد واسه سر زدن حتی واسه خاکسپاری آقاجانم هم نیومده بود ولی از وقتی عمه فرشته رفته شهر انگار یه روز همدیگه رو میبینن اتفاقی و بعد از اونم یکی دوبار دیگه همو دیده بودن البته عمه شهربانو همون عمه بزرگمو میگم خونش تهران بوده عمه شیرین میگفت واسه کار شوهرش اومده بودن شهر محل زندگی اونا و همو دیدن
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫الهے در این شب زیبـا
💫زندگے دوستانم را سبز
💫دلشان را گرم
💫فانوس دلشان را روشن
💫لحظه هایشان را بدون غم
💫و چرخ روزگار را
💫به ڪامشان بچرخان
💫شب زیبـاتون خـوش 💫
❥ https://eitaa.com/matnzibaa ❥
#شب_بخیر