*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
(داستان کوتاه و پندآموز) #زیبا
🔹مراسم عروسی بود، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و گفت: سلام استاد آیا منو به جا میارید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، من مهمانِ دعوتی از طرف خانواده عروس هستم...
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه؟ مگه میشه منو فراموش کرده باشید ؟!
🔻یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت، خیلی نگران بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون بیاورید و جلوی دیگر معلمین و دانشآموزان آبرویم را ببرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید!
🔻تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کسی موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیقا یادم هست.... چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم..!!
🌹تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید.
🍃🍃🍃🌼🍃
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا دین اسلام، صرفا برای اعراب است؟!/دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀 پول تو جیبی دادن بی حَد به فرزند و بدون مدیریت، باعث گستاخی فرزند میشه!/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
#تربیت_فرزند
💖قربونصدقه رفتن رو از مولانا یا بگیرید
🌼این قُمار عاقبتش جانِ مرا میبازد!
🍃 از همانجا که رسد دَرد، همانجاست دَوا .
🌼 تو آن نوری که دوزَخ را به آب خود بِمیرانی
🍃 دیگران چون بِروند از نظر از دِل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
🌼در روزِ خوشی همه جهان یارِ تواند
یارِ شبِ غم نشان کسی کَم داده است
🍃اَندر تَنِ من جان و رَگ و خون همه اوست
🌼 به هر سو رو بگردانی، بگردانم به جانِ تو
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌تاثیر پذیری بچه ها در فامیل
🌸مثال دختری که یک شب خانهی فامیل مانده بود😢👆👆/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
42.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥اتصال به نامتناهی/دکتر الهی قمشه ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی باید خودتو نجات بدی...
با سکوت، با ندیدن، با لبخندی که فقط خودت میدونی چقد سنگینه.
آروم بگذر... چون همیشه لازم نیست چیزی رو توضیح بدی.🌱
-------------------------------
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
💞 زن و شوهر، همراه زندگی
یادتون باشه کارهای خونه فقط برای یکی از شما نیست 🍃🍂
✍ وقتی زن و شوهر کارهای روزمره و خستهکننده رو با هم تقسیم میکنن، نهتنها خستگی کمتر میشه، بلکه لحظهها شیرینتر و پر از عشق میشه.
خانه وقتی آرامش داره که زن و شوهر دست به دست هم بدن و کارها رو به فرصتی برای شادی تبدیل کنن.
🏡 زندگی مشترک یعنی همکاری، یعنی کنار هم بودن 🏡
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🔰 یکی از مهمترین دلایل بد غذایی
کودک، الگو گرفتن او از پدر و مادر است.
🔺 در بعضی از خانواده ها مادر به
طور مداوم در رژیم به سر می برد،
و همیشه می گوید من رژیم دارم و غذا کم میخورم و یا پدر بیشتر اوقات در منزل حضور ندارد و خانواده دور هم غذا میل نمی کنند.
🔺 در چنین خانواده هایی اکثر اوقات کودک دچار بد غذایی می شود.
چون کودک اصلا فنون غذا خوردن و لذت از غذا خوردن را درک نکرده است...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاردستی پروانه بادبزنی
#اوقات_فراغت
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
الکی بالشتمو گزاشتم کنار مامان خودمو زدم به خواب تا بالاخره گلی هم خسته شد و اومد دراز کشید مطمئن که
مازیار کلافه گفت:
_ یادم نبود بابام گفته بود برم پیشش کارم داره باشه واسه یوقت دیگه و به طرف عمارت حرکت کرد تو دلم از خوشحالی عروسی بود که از فکر رفتن به باغ منصرف شدن ولی سعی کردم تو چهرم نشون ندم که لیلا فکر دیگه ای نکنه باز لیلا چپ چپی بهم نگاه کرد پشت چشمی نازک کردو اونم رفت سمت عمارت از رفتنشون که مطمئن شدم سریع دوییدم سمت باغ به باغ که رسیدم گفتم نکنه تله باشه اون از کجا میدونست باغ ما در مخ فی داره اخه من هیچ وقت تا ته باغ نرفته بودم باغ بزرگی بود من نهایت تا وسطا میرفتمو برمیگشتم یه چوب از رو زمین برداشتم گفتم اگه کسی غیر اون باشه با چوب میزنمش به سمت ته باغ راه افتادم هرچی جلوتر میرفتم ترسم بیشتر میشد از ش دت ت رس و هی جان صدای ضر بان قلبم تو گوشم بود بالاخره رسیدم به ته باغ دری که میگفتو ندیدم پیش خودم گفتم چه ساده ای اخه تو بهار در کجا بود همه حرفاش الکی بود از اونور دیوار صدای اسب شنیدم به سمت صدا حرکت کردم یه در آهنی دیدم که با خزه ها و علف های هرز پوشیده شده بود انگار سال ها بود کسی از این در استفاده ای نکرده دستمو به سمت قفل در بردم تا بازش کنم ولی نشد هرچقد کشیدم در باز نشد صدایی از اون سمت دیوار گفت :
_بهار خودتی؟
صدای خودش بود زبونم لال شده بود نمیدونستم چی بگم اگه کسی همراهش باشه چی اصن چرا اومدم خواستم برگردم که گفت این در زنگ زده بهار بالای در یه قفل باید باشه ببین میتونی بازش کنی یکم باید فشار بدی راست میگفت بالای در یه قفل بود ولی قد من نمیرسید بهش یکم اونور تر یه کنده درخت بود به سختی اوردمش پشت در رفتم روش بدجوری زنگ زده بود انقدر باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره باز شد اومدم پایین قفل درو یه بار دیگه محکم تر کشیدم ولی باز نشد سر ظهر بود و از این همه کلنجار رفتن خیس عرق شده بودم با صدای آرومگفتم:
_نمیشه پسر خان
انگار نشنید گفت:
_ چیزی گفتی بهار؟