❤️ چند تکنیک روانشناسی سیاه برای اینکه استفاده کنین مواقع ضروری :
❤️اگه میخوای بدونی طرف مقابلت بهت دروغ میگه یا نه ! موقع صحبتش تو چشماش خیره شو و سكوت كن .( ترکیب سکوت و ارتباط چشمی اونو بهم میریزه )
❤️اگه میخوای تو برخورد اول جسور و شجاع به نظر برسی، وقتی باهاش رو به رو شدی به چشماش زل بزن جوری که میخوای بدونی رنگ چشماش چه رنگیه (خیره شدن نشانه ی جسارت و اعتماد به نفسه )
تو درگیریها وقتی طرف مقابلت خیلی عصبی شده تو خونسرد باش و بذار هرچی دلش میخواد بگه اینجوری بهش احساس گناه میدی و باعث میشی بودش عذرخواهی کنه./دکتر شکوری
#دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
♦️مواظب رفتارهای غلیظ باشید
هر جایی دیدید یک رفتار به شکل غلیظ اظهار میشود بدانید که به احتمال بسیار زیاد در پشت صحنه( یعنی در باطن فرد) عکس این رفتار وجود دارد.
کسی که خیلی غلیظ با ادب است، باید بدانید که در عمق باطنش دریایی از بی ادبی نهفته است.
کسی که خیلی غلیظ خودش را سربه زیر و ماخوذ به حیا نشان میدهد، بدانید که خشمی فراوان پشت این شرم پنهان است.
یا اگر کسی خیلی بیش از حد و غلیظ اظهار معتمد بودن میکند، بدانید که در باطنش خیانت اولین گزینه است.
کسی که خیلی غلیظ با غیرت و متعصب است در باطنش آتش فشانی از فساد منتظر انفجار است.
كسی كه خيلي غليظ به دينداری و پاک منشی خود را مطرح میکند؛ شك نداشته باشيد با اين نما، باطنی عاری از هر گونه اعتقاد وجود دارد.
آدمها پشت رفتارهای غلیظ پنهان میشوند تا حجم بزرگ منفی های درونشان را استتار کنند.
مواظب رفتارهای غلیظ باشید و از همه آنها مهم تر سراغ غلیظ های خودتان نيز بروید.
تا ببینید کدام رفتار افراطی را از خود نشان میدهید.
یک زندگی سالم ، زندگی معتدلانه است./دکتر انوشه
#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 راه حلی برای دوری از تلفن همراه/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
#تلفن_همراه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد نگاهی بهم کرد و گفت: _ بشینیم؟ با تعجب گفتم : _اینجا؟ آره مگه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
با اینکه از مازیار خوشمنمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینمنقشه اش چیه که گفت :
_ من یه فکری کردم ببین میرم به مادرم میگم من با لیلا عروسی میکنم به شرطی که بهارو برام بگیری مامانم حتما بخاطر اینکه خیلی دوست داره من و لیلا ازدواج کنیم قبول میکنه چطوره؟
باورم نمیشد چی میگه چشمام از تعجب گشاد شده بود پسره خل و چل انگار عقل تو سرش نبود چقدرم با ذوق وایساده بود و از نقشه شاهکارش واسمتعریف میکرد
نیشخندب زدم وگفتم :
_جدی که نمیگین؟
بهش بر خورد انگار گفت:
_چرا جدیم این بهترین راهه یوقت فکر نکنی من لیلارو دوس دارم ها نه من تورو میخوام اصن تو کجا لیلا کجا تو خیلی خوشگل تری بعد ازدواجم خیالت راحت بیشتر میام پیش تو این نقشه فقط واسه اینه که ما بی دردسر بهم برسیم لیلا یجورایی میشه وسیله رسیدن ما بهم
انقدر از وقاحت و پرروییش عص. بانی شده بودم که دستام میلرزید و چایی ها میریخت تو سینی تو چشماش نگاه کردم و جدی گفتم: _چی پیش خودت فکر کردی؟ من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی زن تو نمیشم حتی اگه بمیرم پس فکر منو از سرت بیرون کن
قبل از اینکه فرصت حرف دیگه ای بهش بدم دوباره به مطبخ برگشتم که چایی بریزم وقتی داد میزدم تعجب رو تو چشماش دیدم حتما فکر میکرد من کشته مردشم که قبول کنم زن دومش بشم انتظار همچین رقتاری رو ازم نداشت از فرداش با خشم نگام میکرد پشت سر مادرم پیش سکینه بانو بد میگفت و اونم همش به مادرم فح. ش میداد و سرش غر میزد جلوی من همش لیلارو تحویل میگرفت و زیر چشمی نگاهم میکرد تا واکنشمو پیش خودم فکر میکردم زن فرهاد که بشم ازش میخوام با خان بابا صحبت کنه مادرمم ببریم عمارتشون پیش خودمون و کلا از دست این عمارت و آدماشراحت شیم
وای که چه فکرایی داشتمو چه سرنوشتی در انتظارم بود ...
زنعمو و خواهرش و دخترا همش تو ایوون میشستن و الکی میگفتن میخندیدن و پشت سر ما حرف میزدن بعضی وقتا اسممونو از قصد بلند میگفتن میخندیدن گلی همش حرص میخورد و منو مامان آرومش میکردیم
باغ رفتن واسم سخت شده بود چون خبر از چرت نیمروزیشون نبود سیمین هم نمیتونست بره بیرون دیگه و میفهمیدم چقدر عص بیه هنوزم نمیدونستم سیمین کجا میرفت و میومد ولی حتما خیلی براش مهم بود که اینجوری بهم ریخته بود ....
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس نمیتونه بگه زیبایی چه شکلیه...
۰
دکتر عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🔆زمين بهشت میشود روزی كه مردم بفهمند:
- هيچ چيز عيب نيست، جز قضاوت و مسخره كردن ديگران
- هيچ چيز گناه نيست، جز ضایع کردن حق مردم
- هيچ چيز ثواب نيست، جز خدمت به ديگران
- هيچكس اسطوره نيست، الا در مهربانى و انسانيت
- هيچ چيز جاودانه نمیماند، جز عشق
- هيچ چيز ماندگار نيست، جز خوبى ..
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ملاکهای انتخاب همسر خوب/دکتر فردوسی
🎥#دکتر_فردوسی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان هارو با گردش زمان میشه شناخت..
دکتر انوشه🗣
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد عزیز:
خیلی کوتاه به من بگو زندگی چیست؟
@daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با اینکه از مازیار خوشمنمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینمنقشه اش چی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
نیمه شعبان نزدیک بود و سکینه بانو نذر کرده بود آش بپزه و پخش کنه زیور و کارگرا حسابی مشغول پاک کرده حبوبات و درست کردن رشته آشو پاک کردن سبزی بودن دم ظهر همه تو حیاط نشسته بودن و راجع به مراسم نیمه شعبان صحبت میکردن جز منو مادرمو و گلی که تو اتاقمون بودیم هیچ وقت مارو دخالت نمیدادن تو بحثا و تصمیماشون برعکس زنعمو که همیشه همه جا بود
یدفعه سر و صدا بلند شد از تو حیاط و رفتیم پشت پنجره
زنعمو اینا هول از جا بلند شدن و پریشون به سمت در عمارت رفتن
فهمیدیم یکی از کارگرا اومده و خبر داده که ابراهیم برادر لیلا از اسب افتاده
حیاط یدفعه خالی شد مادرم پیش زیور بود و گلی هم خوابیده بود پیش خودم گفتم برم ته باغ شاید فرهادو ببینم با اینکه خیلی وقت بود نرفته بودمو حتما فرها فکر میکرد دیگه نمیام ولی دلم میگفت برم شاید اومده باشه سریع خودمو به ته باغ رسوندم و در آهنی رو باز کردم کسی پشت در نبود پیش خودم گفتم معلومه که بیکار نیس هر روز بلند شه بیاد اینجا که شاید من بتونم بیام نا امید شده بودم و داشتم بر میگشتم که صدام کرد انگار دنیارو دادن بهم با ذوق برگشتم فرهاد از پشت دیوار اومد بیرون گفتم:
_ فک نمیکردم بیای گفت من هر روز میام بی معرفت تو نیومدی با شرمندگی گفتم:
_ باور کن نمیشد آخه عمارت شلوغه خواهر زنعموم اومده اینجا واسه همین ..
نگذاشت حرفمو تموم کنم گقت نگو میدونم
با تعجب گفتم:
_ میدونی ؟از کجا؟
گفت:
آخه دخترعموتم نمیومد لب چشمه ترسیدم فک کردم اتفاقی افتاده اومدم یه پولی به یکی از کارگراتون دادم از اوضاع عمارتتون باخبر شدم گفتم :
_دختر عموم؟ سیمینو میگی؟ اون چرا بیاد لب چشمه ؟
_ حالا میگم بهت الانم که اومدی راجع به اون صحبت کنیم؟
_ نه خب چی بگیم ؟
تو چشام نگاه کرد گفت:
_ دلم براتنگ شده بود خانووم
احساس کردم قلبم ی جوری شد مازیار قبلا بارها گفته بود دوسم داره من این حال بهم دست نداده بود ولی همینکه فرهاد از دل تنگیش گفت کلی ذوق کردم گفت تو چی؟ سرمو تکون دادم
آهی کشید و گفت:
_بهار من خیلی دوست دارم همه این روزا هر روز به شوق اینکه بیام اینجا منتظر تو از خواب بیدار میشدم میرفتم به کارام میرسیدم که وقت بشه بیام اینجا تو این مدت فهمیدم نمیتونم بدون تو زندگی کنم راستش پیش خودم گفتم اینجوری که نمیشه ازت بپرسم اگه توام منو بخوای میخوام با آقام صحبت کنم بیایم تورو از خان خاستگاری کنیم
آخ که قلبم طاقت این همه هیجان رو یک جا نداشت سرمو انداخته بودم پایین تا پی به احساسات درونم نبره حس میکردم لپ ام گل انداخته
آرزوی من اینبود بشم زن فرهاد...