eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.4هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
♦️مواظب رفتارهای غلیظ باشید هر جایی دیدید یک رفتار به شکل غلیظ اظهار می‌شود بدانید که به احتمال بسیار زیاد در پشت صحنه( یعنی در باطن فرد) عکس این رفتار وجود دارد. کسی که خیلی غلیظ با ادب است، باید بدانید که در عمق باطنش دریایی از بی ادبی نهفته است. کسی که خیلی غلیظ خودش را سربه زیر و ماخوذ به حیا نشان می‌دهد، بدانید که خشمی فراوان پشت این شرم پنهان است. یا اگر کسی خیلی بیش از حد و غلیظ اظهار معتمد بودن می‌کند، بدانید که در باطنش خیانت  اولین گزینه است. کسی که خیلی غلیظ با غیرت و متعصب است در باطنش آتش فشانی از  فساد  منتظر  انفجار است. كسی كه خيلي غليظ به دينداری و پاک منشی خود را مطرح می‌کند؛ شك نداشته باشيد با اين نما، باطنی عاری از هر گونه اعتقاد وجود دارد. آدم‌ها پشت رفتارهای غلیظ پنهان می‌شوند تا حجم بزرگ منفی های درونشان را استتار کنند. مواظب رفتارهای غلیظ باشید و از همه آنها مهم تر سراغ غلیظ های خودتان نيز بروید. تا ببینید کدام رفتار افراطی را از خود نشان می‌دهید. یک زندگی سالم ، زندگی معتدلانه است./دکتر انوشه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 راه حلی برای دوری از تلفن همراه/دکتر عزیزی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد نگاهی بهم کرد و گفت: _ بشینیم؟ با تعجب گفتم : _اینجا؟ آره مگه
با اینکه از مازیار خوشم‌نمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینم‌نقشه اش چیه که گفت : _ من یه فکری کردم ببین میرم به مادرم میگم من با لیلا عروسی میکنم به شرطی که بهارو برام بگیری مامانم حتما بخاطر اینکه خیلی دوست داره من و لیلا ازدواج کنیم قبول میکنه چطوره؟ باورم نمیشد چی میگه چشمام از تعجب گشاد شده بود پسره خل و چل انگار عقل تو سرش نبود چقدرم با ذوق وایساده بود و از نقشه شاهکارش واسم‌تعریف میکرد نیشخندب زدم وگفتم : _جدی که نمیگین؟ بهش بر خورد انگار گفت: _چرا جدیم این بهترین راهه یوقت فکر نکنی من لیلارو دوس دارم ها نه من تورو میخوام اصن تو کجا لیلا کجا تو خیلی خوشگل تری بعد ازدواجم خیالت راحت بیشتر میام پیش تو این نقشه فقط واسه اینه که ما بی دردسر بهم برسیم لیلا یجورایی میشه وسیله رسیدن ما بهم انقدر از وقاحت و پرروییش عص. بانی شده بودم که دستام میلرزید و چایی ها میریخت تو سینی تو چشماش نگاه کردم و جدی گفتم: _چی پیش خودت فکر کردی؟ من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی زن تو نمیشم حتی اگه بمیرم پس فکر منو از سرت بیرون کن قبل از اینکه فرصت حرف دیگه ای بهش بدم دوباره به مطبخ برگشتم که  چایی بریزم وقتی داد میزدم تعجب رو تو چشماش دیدم حتما فکر میکرد من کشته مردشم که قبول کنم زن دومش بشم انتظار همچین رقتاری رو ازم نداشت از فرداش با خشم نگام میکرد پشت سر مادرم پیش سکینه بانو بد میگفت و اونم همش به مادرم فح. ش میداد و سرش غر میزد جلوی من همش لیلارو تحویل میگرفت و زیر چشمی نگاهم میکرد تا واکنشمو پیش خودم فکر میکردم زن فرهاد که بشم ازش میخوام با خان بابا صحبت کنه مادرمم ببریم عمارتشون پیش خودمون و کلا از دست این عمارت و آدماشراحت شیم وای که چه فکرایی داشتمو چه سرنوشتی در انتظارم بود ... زنعمو و خواهرش و دخترا همش تو ایوون میشستن و الکی میگفتن میخندیدن و پشت سر ما حرف میزدن بعضی وقتا اسممونو از قصد بلند میگفتن میخندیدن گلی همش حرص میخورد و منو مامان آرومش میکردیم باغ رفتن واسم سخت شده بود چون خبر از چرت نیمروزیشون نبود سیمین هم نمیتونست بره بیرون دیگه و میفهمیدم چقدر عص بیه هنوزم نمیدونستم سیمین کجا میرفت و میومد ولی حتما خیلی براش مهم بود که اینجوری بهم ریخته بود ....
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس نمیتونه بگه زیبایی چه شکلیه... ۰ دکتر عزیزی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
🔆زمين بهشت می‌شود روزی كه مردم بفهمند: - هيچ چيز عيب نيست، جز قضاوت و مسخره كردن ديگران - هيچ چيز گناه نيست، جز ضایع کردن حق مردم - هيچ چيز ثواب نيست، جز خدمت به ديگران - هيچ‌كس اسطوره نيست، الا در مهربانى و انسانيت - هيچ چيز جاودانه نمی‌ماند، جز عشق - هيچ چيز ماندگار نيست، جز خوبى .. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ملاک‌های انتخاب همسر خوب/دکتر فردوسی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان هارو با گردش زمان میشه شناخت.. دکتر انوشه🗣 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد عزیز: خیلی کوتاه به من بگو زندگی چیست؟ @daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با اینکه از مازیار خوشم‌نمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینم‌نقشه اش چی
نیمه شعبان نزدیک بود و سکینه بانو نذر کرده بود آش بپزه و پخش کنه زیور و کارگرا حسابی مشغول پاک کرده حبوبات و درست کردن رشته آشو پاک کردن سبزی بودن دم ظهر همه تو حیاط نشسته بودن و راجع به مراسم نیمه شعبان صحبت میکردن جز منو مادرمو و گلی که تو اتاقمون بودیم هیچ وقت مارو دخالت نمیدادن تو بحثا و تصمیماشون برعکس زنعمو که همیشه همه جا بود یدفعه سر و صدا بلند شد از تو حیاط و رفتیم پشت پنجره زنعمو اینا هول از جا بلند شدن و پریشون به سمت در عمارت رفتن فهمیدیم یکی از کارگرا اومده و خبر داده که ابراهیم برادر لیلا از اسب افتاده حیاط یدفعه خالی شد مادرم پیش زیور بود و گلی هم خوابیده بود پیش خودم گفتم برم ته باغ شاید فرهادو ببینم با اینکه خیلی وقت بود نرفته بودمو حتما فرها  فکر میکرد دیگه نمیام ولی دلم میگفت برم شاید اومده باشه سریع خودمو به ته باغ رسوندم و در آهنی رو باز کردم کسی پشت در نبود پیش خودم گفتم معلومه که بیکار نیس هر روز بلند شه بیاد اینجا که شاید من بتونم بیام نا امید شده بودم و داشتم بر میگشتم که صدام کرد انگار دنیارو دادن بهم با ذوق برگشتم فرهاد از پشت دیوار اومد بیرون گفتم: _ فک نمیکردم بیای گفت من هر روز میام بی معرفت تو نیومدی با شرمندگی گفتم: _ باور کن نمیشد آخه عمارت شلوغه خواهر زنعموم اومده اینجا واسه همین .. نگذاشت حرفمو تموم کنم گقت نگو میدونم با تعجب گفتم: _ میدونی ؟از کجا؟ گفت: آخه دخترعموتم نمیومد لب چشمه ترسیدم فک کردم اتفاقی افتاده اومدم یه پولی به یکی از کارگراتون دادم از اوضاع عمارتتون باخبر شدم گفتم : _دختر عموم؟ سیمینو میگی؟ اون چرا بیاد لب چشمه ؟ _ حالا میگم بهت الانم که اومدی راجع به اون صحبت کنیم؟ _ نه خب چی بگیم ؟ تو چشام نگاه کرد گفت: _ دلم براتنگ شده بود خانووم احساس کردم قلبم ی جوری شد مازیار قبلا بارها گفته بود دوسم داره من این حال بهم دست نداده بود ولی همینکه فرهاد از دل تنگیش گفت کلی ذوق کردم گفت تو چی؟ سرمو تکون دادم آهی کشید و گفت: _بهار من خیلی دوست دارم همه این روزا هر روز به شوق اینکه بیام اینجا منتظر تو از خواب بیدار میشدم میرفتم به کارام میرسیدم که وقت بشه بیام اینجا تو این مدت فهمیدم نمیتونم بدون تو زندگی کنم راستش پیش خودم گفتم اینجوری که نمیشه ازت بپرسم اگه توام منو بخوای میخوام با آقام صحبت کنم بیایم تورو از خان خاستگاری کنیم آخ که قلبم طاقت این همه هیجان رو یک جا نداشت سرمو انداخته بودم پایین تا پی به احساسات درونم نبره حس میکردم لپ ام گل انداخته آرزوی من این‌بود بشم زن فرهاد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی نیمه شعبان نزدیک بود و سکینه بانو نذر کرده بود آش بپزه و پخش کنه زیور و
آرزوم این بود بشم زن فرهاد و دیگه هیچ وقت ازش جدا نشم آرزوی که حس میکرد چقدر بهم نزدیک و چقدر دور بود ... حس ‌ میکردم لپام گل انداخته فرهاد نگام کرد مظلومانه گفت: _توام منو میخوای بهار ؟ گفت _ چرا حرف نمیزنی؟ میخوام بشنوم از دهنت به سختی زبون باز کردم و بعد از کلی رنگ به رنگ شدن گفتم _منم دوست دارم فرهاد واسه گفتن همون دو تا جمله حس کردم کلی انرژی مصرف کردم برقی که چشماش زدو دیدم با هیجان گفت: _ عاشقتم بهار برو تا دیرت نشه بد بشه برات من خیلی زود با خان صحبت میکنن میام خاستگاریت همینطور که عقب عقب میرفت سمت اسبش لب زد عاشقتم درو بستم همونجا نشستم پاهام شل شده بود باورم نمیشد فرهاد عاشقمه باورم نمیشد احساس خوشبختی میکردم حس میکردم قلبم خیلی کوچیکه واسه دوست داشتنش وقتی برگشتم مادرمم کنار گلی خو ابیده بود بالشت گزاشتم د راز کشیدن کنارشون چقدر ذوق داشتم و حالم خوب بود خبر دادن ابراهیم پاش شکسته زنعمو اینا رفته بودن خونه پدرش چند روزی تا پیشش باشن عمو دوباره بهونه جور میکرد میومد در اتاق ما تا با مادرم حرف بزنه یک بارم چنتا بسته یواشکی اورد داد به مادرم گفت شهر که بوده دیده واسش خریده ولی مادرم ازش قبول نکرد میگفت خوبیت نداره مازیار به طرز عجیبی ساکت شده بود دیگه هی نمیومد باهام حرف بزنه فقط نگاه میکرد نگاه هایی که من بی دلیل ازشون میترسیدم سه چهار بار دیگه هم رفتم ته باغ و فرهادو دیدم میگفت با خانوادش راجع به من حرف زده البته خودش مستقیم که نه به داییش گفته با مادر و پدرش صحبت کنن هر بار که همو میدیدم علاقمون بهم بیشتر میشد کل فکرم و قلبم شده بود فرهاد یک بار یه گردنبند به شکل قلب اورد واسم گفت حلقه نشون بهترینشو میارم برات ولی قبل از اون اینو بهت میدم که همیشه گردنت باشه هیچ وقت نباید از خودت جداش کنی گردنبندو با کلی استرس لا به لای لباسام تو صندوق پنهون کرده بودم تا هر وقت به طور رسمی اومدن خاستگاری بندازم گردنم چند روز بعد زنعمو اینا برگشتن به عمارت و حرف از ازدواج لیلا و مازیار بود خوشحال بودم که حداقل مازیار ازدواج میکنه منو فراموش میکنه آخ که چقدر ساده بودم ...